درمانگر عشق. پارت۶0
وون سوک بهم یکم آب داد خوردم که بهتر شدم...
نفسی کشیدم و رو به دکتر گفتم: دارید اشتباه میکنید!!! من مطمئنم که حامله نیستم!!!
دکتر هوفی کشید و یه عکس بهم داد: بفرمایید خودتون ببینید خانم! شما دارید مادر میشید، اخه چرا ناراحتید واقعا!؟؟
...
برگشتیم خونه... وون سوک سریع کلیدش رو درآورد و رفت تا در رو باز کنه.
منم داشتم میرفتم سمت در که یهو با آقای جئون روبرو شدم: ا. ت؟
با تعجب گفتم: آقای جئون... شما اینجا چکار میکنید!؟؟
آقای جئون با چشمای گرد نزدیکم شد: ا. ت!؟ باخودت چکار کردی!؟؟ پوستت عین گچ سفید شده! زیر چشمات گود رفته!!! چ خبرههه دختر!؟؟؟ میخوای خودتو بکشی!؟؟؟
با حال بد سرمو انداختم پایین: شما از هیچی خبر ندارید... پس نمیتونید قضاوتم کنید آقای محترم!
وون سوک اومد سمتمون: تو کی هستی دیگه!؟؟
سریع به وون سوک گفتم: داداشی... تنهامون بزار!
وون سوک عصبی نفس محکمی کشید و رفت توی خونه. اره اونم عصبی بود. خیلی عصبی بود! بخاطر اینکه حامله م و بقیه اتفاقات... و از نظرش مقصر تمام بدبختیام تهیونگه!
آقای جئون گفت: من میدونم... بابت مادرتون هم بهتون تسلیت میگم... واقعا متاسفم!
سرمو انداختم پایین: ممنون!
آقای جئون لبخند زد: اما یه خبر خوببب! قرارع برگردی عمارت پیش مااا
اخمی کردم: به مادر تهیونگ هم گفتم! نمیام!
آقای جئون کلافه گفت: چرا اخه؟؟
دست به سینه نگاش کردم: بیام پیش آنجلا؟؟؟
آقای جئون نزاشت حرفم تموم بشه: تهیونگ آنجلا رو طلاق داده!
چشمام گرد شد: طلاقش داده!!!؟؟؟
خندید: معلومههه!!! این همه وقت داشت تلاش مکرد تا مدارک جمع کنه واسه همین بود! مدارک عکسا و اسنادی بر علیه آنجلا و پدر تهیونگ بوده!
واو! فکر نمیکردم اینطوری بشه... پس منظور مادر تهیونگ این بود: "فقط بهم فرصت بده... من همه چیز رو درست میکنم... "
هوفی کشیدم: خب چکار کنم!؟
آقای جئون با لبخند گفت: برگردی عمارت دیگه... تهیونگ منتظرته:)
نمیدونستم چی بگم... دلم خیلی برای تهیونگ تنگ شده بود... و همینطور اینکه الان همه چیز درست شده... و من ازش حامله م!
وای نه! حالمه م!!! ب کل فراموش کرده بودم!!! اگ نخوام ننگ ب بار بیاد... باید قبل از بدنیا اومدن بچه ازدواج کنم!!
رو به آقای جئون گفتم: من خجالت میکشم...
یهو آقای جئون دستمو گرفت و کشید: بیخیال باباااا زودباش بریممم
منو سوار ماشین کرد...
خندیدم: لاقل میزاشتید یه لباس خوب بپوشم... 😅
آقای جئون خندید: لازم نکرده برای شوهر جونت تیپ بزنی!
شـ... شوهر..!؟
وقتی رسیدیم عمارت... حس کردم اشتباه کردم ک برگشتم!
وارد عمارت که شدیم، مادر تهیونگ بدو بدو اومد و بغلم کرد: دخترممم...
لبخند کوچکی زدم: خانم...:)
مادر تهیونگ رفت کنار... سرمو گرفتم بالا...
باهاش روبرو شدم... تهیونگ روبروم ایستاده بود...
با دیدنش سرمو چرخوندم اونور...
تهیونگ نزدیکم شد...
مادر تهیونگ و آقای جئون رفتن و مارو تنها گذاشتن!
تهیونگ من من کرد: سلام! من... من... دلم برات تنگ شدع بود!
اب دهنمو قورت دادم: من...
لج کردم: من دلم تنگ نشده بود!
با اخم دندونامو بهم چفت کردم!
تهیونگ نزدیکم شد و خواست: تروخدا بزار بغلت کنم... دارم میمیرم از دوریت!!
نفس نفس زدم... احساس میکردم هرچه تهیونگ بهم نزدیکتر میشه... حالم بدتر میشه... عطرش داشت اذیتم میکرد... حالت تهوع میگرفتم!
تهیونگ محکم بغلم کرد که یهو با حال بد گفتم: ولم کن!
تهیونگ گوش نداد: لجبازی نکن
نفس نفس زدم: لطفا ولم کن تهیونگ!
تهیونگ بوسه ای به گردنم زد: عاشقتم...
حالت تهوعم بدتر شد...
جیغ زدم: گفتم ولم کنننن!!!!!
هولش دادم کنار و خم شدم... بالا آوردم!!!
قلبم تند تند میزد...
تهیونگ با ترس و نگرانی گفت: ا. ت؟؟؟ ا. ت حالت خوبههه؟؟؟؟ ببخشیددد منو ببخش!!!
با حال بد هولش دادم: لطفا ازم دور شو!
سر گیجم بدتر شده بود... تا حدی که از حال رفتم!
________☆_______🍷🖤_______☆_______
꧁Daily Arima꧂
شرط اینکه پارت بعدی رو بزارم سی تا کامنته:))
نفسی کشیدم و رو به دکتر گفتم: دارید اشتباه میکنید!!! من مطمئنم که حامله نیستم!!!
دکتر هوفی کشید و یه عکس بهم داد: بفرمایید خودتون ببینید خانم! شما دارید مادر میشید، اخه چرا ناراحتید واقعا!؟؟
...
برگشتیم خونه... وون سوک سریع کلیدش رو درآورد و رفت تا در رو باز کنه.
منم داشتم میرفتم سمت در که یهو با آقای جئون روبرو شدم: ا. ت؟
با تعجب گفتم: آقای جئون... شما اینجا چکار میکنید!؟؟
آقای جئون با چشمای گرد نزدیکم شد: ا. ت!؟ باخودت چکار کردی!؟؟ پوستت عین گچ سفید شده! زیر چشمات گود رفته!!! چ خبرههه دختر!؟؟؟ میخوای خودتو بکشی!؟؟؟
با حال بد سرمو انداختم پایین: شما از هیچی خبر ندارید... پس نمیتونید قضاوتم کنید آقای محترم!
وون سوک اومد سمتمون: تو کی هستی دیگه!؟؟
سریع به وون سوک گفتم: داداشی... تنهامون بزار!
وون سوک عصبی نفس محکمی کشید و رفت توی خونه. اره اونم عصبی بود. خیلی عصبی بود! بخاطر اینکه حامله م و بقیه اتفاقات... و از نظرش مقصر تمام بدبختیام تهیونگه!
آقای جئون گفت: من میدونم... بابت مادرتون هم بهتون تسلیت میگم... واقعا متاسفم!
سرمو انداختم پایین: ممنون!
آقای جئون لبخند زد: اما یه خبر خوببب! قرارع برگردی عمارت پیش مااا
اخمی کردم: به مادر تهیونگ هم گفتم! نمیام!
آقای جئون کلافه گفت: چرا اخه؟؟
دست به سینه نگاش کردم: بیام پیش آنجلا؟؟؟
آقای جئون نزاشت حرفم تموم بشه: تهیونگ آنجلا رو طلاق داده!
چشمام گرد شد: طلاقش داده!!!؟؟؟
خندید: معلومههه!!! این همه وقت داشت تلاش مکرد تا مدارک جمع کنه واسه همین بود! مدارک عکسا و اسنادی بر علیه آنجلا و پدر تهیونگ بوده!
واو! فکر نمیکردم اینطوری بشه... پس منظور مادر تهیونگ این بود: "فقط بهم فرصت بده... من همه چیز رو درست میکنم... "
هوفی کشیدم: خب چکار کنم!؟
آقای جئون با لبخند گفت: برگردی عمارت دیگه... تهیونگ منتظرته:)
نمیدونستم چی بگم... دلم خیلی برای تهیونگ تنگ شده بود... و همینطور اینکه الان همه چیز درست شده... و من ازش حامله م!
وای نه! حالمه م!!! ب کل فراموش کرده بودم!!! اگ نخوام ننگ ب بار بیاد... باید قبل از بدنیا اومدن بچه ازدواج کنم!!
رو به آقای جئون گفتم: من خجالت میکشم...
یهو آقای جئون دستمو گرفت و کشید: بیخیال باباااا زودباش بریممم
منو سوار ماشین کرد...
خندیدم: لاقل میزاشتید یه لباس خوب بپوشم... 😅
آقای جئون خندید: لازم نکرده برای شوهر جونت تیپ بزنی!
شـ... شوهر..!؟
وقتی رسیدیم عمارت... حس کردم اشتباه کردم ک برگشتم!
وارد عمارت که شدیم، مادر تهیونگ بدو بدو اومد و بغلم کرد: دخترممم...
لبخند کوچکی زدم: خانم...:)
مادر تهیونگ رفت کنار... سرمو گرفتم بالا...
باهاش روبرو شدم... تهیونگ روبروم ایستاده بود...
با دیدنش سرمو چرخوندم اونور...
تهیونگ نزدیکم شد...
مادر تهیونگ و آقای جئون رفتن و مارو تنها گذاشتن!
تهیونگ من من کرد: سلام! من... من... دلم برات تنگ شدع بود!
اب دهنمو قورت دادم: من...
لج کردم: من دلم تنگ نشده بود!
با اخم دندونامو بهم چفت کردم!
تهیونگ نزدیکم شد و خواست: تروخدا بزار بغلت کنم... دارم میمیرم از دوریت!!
نفس نفس زدم... احساس میکردم هرچه تهیونگ بهم نزدیکتر میشه... حالم بدتر میشه... عطرش داشت اذیتم میکرد... حالت تهوع میگرفتم!
تهیونگ محکم بغلم کرد که یهو با حال بد گفتم: ولم کن!
تهیونگ گوش نداد: لجبازی نکن
نفس نفس زدم: لطفا ولم کن تهیونگ!
تهیونگ بوسه ای به گردنم زد: عاشقتم...
حالت تهوعم بدتر شد...
جیغ زدم: گفتم ولم کنننن!!!!!
هولش دادم کنار و خم شدم... بالا آوردم!!!
قلبم تند تند میزد...
تهیونگ با ترس و نگرانی گفت: ا. ت؟؟؟ ا. ت حالت خوبههه؟؟؟؟ ببخشیددد منو ببخش!!!
با حال بد هولش دادم: لطفا ازم دور شو!
سر گیجم بدتر شده بود... تا حدی که از حال رفتم!
________☆_______🍷🖤_______☆_______
꧁Daily Arima꧂
شرط اینکه پارت بعدی رو بزارم سی تا کامنته:))
- ۲۰.۴k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط