ازدواج اجباری پارت13

ویو ات
صبح شده بود رفتم کار های لازمو انجام دادم بعد رفتم پایین صبحونه خوردن جیمین نبود تو خونه برا همین کنجاو شدم از مامانم پرسیدم
ات_مامان جیمین کجاست
مامان ا_ جیمین خودش یونا رفتن بازار
ات_اهان خوبه
مامان ا_ چیزیه امشب خونه جنون دعویت شدیم
ات_ براچی
مامان ا_ میخاین تاریخ عروسی رو به همه اعلام کنن گفت شماها هم باشین
ات_ تاریخ عروسی جیمین هم اعلام میکنن؟
مامان ا_ اره
ات_ خوبههه عالی ساعت چند میریم ؟
مامان ا_ ساعت10شب
ات_ باشهههههه با خوشحالی
مامان ا_ لبخند زد انگار خوشحالی دختر
ات_ مگ میشه نباشم 😂😞
ات بعد رفتم تو اتاقم یکم فکر میکردم به گذاشتم و اینده های که معلوم نیست قرار چی باشه
همنجوری که فکر میکردم یادم اومد من چقدر تنهام هعی هیچ وقت رفیقی نداشتم از دورن مدرسه تا الان هیچکی بام رفیق نمیشد تنها فقط منو جیمین بودیم
فقط جیمین بام بازی میکرد
همنجوری که فکر میکردم مامانم اومد داخل
مامان ا_ دخترم لباس برات گرفتیم
ات_ با ذوق اینارو کی گرفتییینن
مامان ا_ با لبخند صبح رفتیم بازار منو بابات این لباس هارو دیدیم فکر کردم بهت میان گرفتم برات
ات_ واییی مامان خیلی خوشگلن مرسییی
مامان ا_ با لبخند فدات عزیزم اینارو با خو‌دت ببر به خونه جدیدیت با خوشب بپوشی
ات_ تو دلش مامانم وقتی این حرف هارو زد نمیتونستم چم شدهه یعنی من وقتی ازدواج کنم خانوادم باید فراموش کنمم نهه
مامان ا_ دختر چته شده ایهویی
ات_ مامان من اگ ازدواج کنم باید شماهارو فراموش کنم یعنی
مامان ا_ وا معلومه که نه ما همیشه پیشت هستیم شاید فقط خونه هامون باهم یک نباشیم ولی ما همیشه پیشت هستیم
ات_ مامانشو بغل کرد مرسی مامان که هستی
مامان ا_ اخه دخترم اشکمو نریز
ات _ لبخند زد
بعد چند دقیقه مامانم رفت منم موندم یک از لباس های جدید که مامانم براممم گرفته رو یک یک امتحان میکردم از یکشون خیلی خوشم اومد گفتم امشب بپوشم اوناا کنار گذاشتم ای کفشی هم در اوردم با ای کیفی تل تلهه خیلیی شبیه لباسم بود مث اون بود مثلااا پروانه هااا کی شب میشه من اینارو بپوشمممممممم
ساعت دیدم اوف

ساعت فقط 5 بود
من اینجوری نمیدوستم سر ای جا پشینم
تصمیمم گرفتم برم ارایشگاه کاشت ناخن بزنم با موژه 😂 داشتم دنبال ای ارایشگاهاا خوب میگشتم که یکرو پیدا کردم رفتم شمارشو گرفتم بهشون زنگ زدم گفت ساعت 7نیم بیا ساعت هم5بود گفتم برم لباس بپوشم یکمم ارایش کنم
دیدگاه ها (۱)

رمان آیدل پارت ۲ ویو ات امروز دیگه میخوام از مامان و بابام ا...

𝐌𝐲 𝐅𝐚𝐤𝐞 𝐁𝐨𝐲𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝 | دوست‌پسر قلابی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐مهمونی شلوغ‌تر ا...

مربی موتور سوار

چند پارتی (درخواستی)

عروسک مافیا/پارت1

𓆩 پارت ۵۴ 𓆪 🖤ساعت ۸ شب ـ عمارت جیمینات از پله‌ها پایین اومد ...

From hate to lovePart:5 بعدش از خونه زدم بیرون سوار ماشینم ش...

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۷۲ | اول باید درسم...

شب تولدم فصل3پارت18جیمین: چیشده پرنسس چرا گریه میکنیات: جیمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط