عمو های من
p22
نور ملایم صبح، آرامآرام اتاق را پر کرد و بیدارش کرد. ا.ت چشمهایش را باز کرد و اولین چیزی که دید، چهرهی آرام تهیونگ بود که در کنارش خوابیده بود. گرمای بدن او، هنوز حس میشد و حضورش، حسِ امنیتِ عمیقی را به ا.ت میداد.
ا.ت لبخندی زد و به آرامی سعی کرد کمی خودش را جابهجا کند تا از آغوشِ تهیونگ بیرون بیاید. اما تهیونگ، که انگار تازه به خواب رفته بود، با حسِ حرکتِ ا.ت، او را محکمتر در آغوش کشید و نالهی خوابآلودی کرد.
«نه… هنوز زوده…» صدای خشدار و خوابآلودش در سکوتِ اتاق پیچید.
ا.ت خندید. صورتش را به سمت تهیونگ برگرداند و با نوک انگشتانش، به آرامی گونهاش را نوازش کرد. «تهیونگ… صبح شده.»
تهیونگ فقط سرش را کمی تکان داد و چشمانش را به سختی باز کرد. نگاهش هنوز گیج بود، اما با دیدن ا.ت، لبخندِ کمرنگی روی لبهایش نشست. دستش را که دور کمر ا.ت بود، کمی شل کرد، اما همچنان او را نزدیک خود نگه داشت. این حرکت، به ا.ت فرصت داد تا کمی خودش را بکشد و از آغوشِ تنگِ او بیرون بیاید، اما فاصلهی زیادی نداشتند.
ا.ت در کنارش نشست. صورتش را به سمت تهیونگ چرخاند و نگاهش را به چشمانِ نیمهباز او دوخت. لبخندی گرم و صمیمی زد و دستش را روی دستِ تهیونگ گذاشت که روی شکم خودش بود.
تهیونگ با دیدن این حرکت، چشمانش را کمی بیشتر باز کرد. انگشتانش را در انگشتانِ ا.ت قفل کرد و به آرامی فشرد. بدون هیچ کلامی، تنها با نگاهشان، حسِ عمیقِ ارتباط و آرامش را منتقل میکردند.
تهیونگ سرش را به آرامی تکان داد، انگار که میگفت: «باشه… بیدار میشم… ولی فعلا همینجا باش.»
ا.ت لبخندی زد و سرش را به آرامی روی شانه تهیونگ گذاشت. برای چند لحظه، هر دو در سکوت، تنها با حسِ حضورِ یکدیگر، از آرامشِ صبحگاهی لذت بردند. آغوشِ تهیونگ، حالا دیگر فقط یک پناهگاه نبود، بلکه فضایی بود پر از صمیمیت و درکِ متقابل، جایی که بدون نیاز به هیچ کلمهای، احساساتشان را با هم به اشتراک میگذاشتند.نور ملایم خورشید از لای پردهها به داخل خزیده بود و ذرات غبار در هوا میرقصیدند. ا.ت چشمهایش را باز کرد. هنوز در حصارِ امنِ بازوهای تهیونگ بود. خواست تکانی بخورد تا از تخت بیرون بیاید، اما همان لحظه نگاهش به صورتِ تهیونگ افتاد؛ او آنقدر آرام و معصومانه در خواب عمیق فرو رفته بود که ا.ت دلش نیامد حتی یک تار مو از صورتش را جابهجا کند.
ردِ خستگیِ شب گذشته هنوز روی چهرهی تهیونگ بود، اما حالا در این نور صبحگاهی، آرامشی عجیب در اجزای صورتش دیده میشد. انگار تمامِ اضطرابها و بیداریهای شبانهاش در این خوابِ شیرین حل شده بود. ا.ت محو تماشای این صحنه شد؛ گونههای آرام، مژههایی که روی صورتش سایه انداخته بودند و نفسهای منظمی که نشان از به خواب رفتنِ بعد از یک شبِ طولانی داشت.
ا.ت به جای بیدار کردنش، بدنش را کمی شل کرد. انگار که تکهای از پازل زندگیاش در همین لحظه سرِ جای خودش قرار گرفته باشد. سرش را دوباره روی بالش گذاشت و به آرامی، بدون اینکه کوچکترین صدایی ایجاد کند، دوباره به آغوشِ تهیونگ پناه برد.
او نمیخواست این لحظهی نابِ سکوت و نزدیکی را با هیچ چیزی عوض کند. چشمانش را بست و در گرمایِ تنِ او، اجازه داد تا خستگیِ باقیمانده از کابوسهای شب گذشته کاملاً از بدنش خارج شود. سکوت اتاق، شیرین بود. تا ظهر، هیچکدام حتی تکانی به خود ندادند؛ انگار زمان در این آغوش متوقف شده بود و دنیا، بیرون از این تخت، دیگر هیچ اهمیتی نداشت.
نور ملایم صبح، آرامآرام اتاق را پر کرد و بیدارش کرد. ا.ت چشمهایش را باز کرد و اولین چیزی که دید، چهرهی آرام تهیونگ بود که در کنارش خوابیده بود. گرمای بدن او، هنوز حس میشد و حضورش، حسِ امنیتِ عمیقی را به ا.ت میداد.
ا.ت لبخندی زد و به آرامی سعی کرد کمی خودش را جابهجا کند تا از آغوشِ تهیونگ بیرون بیاید. اما تهیونگ، که انگار تازه به خواب رفته بود، با حسِ حرکتِ ا.ت، او را محکمتر در آغوش کشید و نالهی خوابآلودی کرد.
«نه… هنوز زوده…» صدای خشدار و خوابآلودش در سکوتِ اتاق پیچید.
ا.ت خندید. صورتش را به سمت تهیونگ برگرداند و با نوک انگشتانش، به آرامی گونهاش را نوازش کرد. «تهیونگ… صبح شده.»
تهیونگ فقط سرش را کمی تکان داد و چشمانش را به سختی باز کرد. نگاهش هنوز گیج بود، اما با دیدن ا.ت، لبخندِ کمرنگی روی لبهایش نشست. دستش را که دور کمر ا.ت بود، کمی شل کرد، اما همچنان او را نزدیک خود نگه داشت. این حرکت، به ا.ت فرصت داد تا کمی خودش را بکشد و از آغوشِ تنگِ او بیرون بیاید، اما فاصلهی زیادی نداشتند.
ا.ت در کنارش نشست. صورتش را به سمت تهیونگ چرخاند و نگاهش را به چشمانِ نیمهباز او دوخت. لبخندی گرم و صمیمی زد و دستش را روی دستِ تهیونگ گذاشت که روی شکم خودش بود.
تهیونگ با دیدن این حرکت، چشمانش را کمی بیشتر باز کرد. انگشتانش را در انگشتانِ ا.ت قفل کرد و به آرامی فشرد. بدون هیچ کلامی، تنها با نگاهشان، حسِ عمیقِ ارتباط و آرامش را منتقل میکردند.
تهیونگ سرش را به آرامی تکان داد، انگار که میگفت: «باشه… بیدار میشم… ولی فعلا همینجا باش.»
ا.ت لبخندی زد و سرش را به آرامی روی شانه تهیونگ گذاشت. برای چند لحظه، هر دو در سکوت، تنها با حسِ حضورِ یکدیگر، از آرامشِ صبحگاهی لذت بردند. آغوشِ تهیونگ، حالا دیگر فقط یک پناهگاه نبود، بلکه فضایی بود پر از صمیمیت و درکِ متقابل، جایی که بدون نیاز به هیچ کلمهای، احساساتشان را با هم به اشتراک میگذاشتند.نور ملایم خورشید از لای پردهها به داخل خزیده بود و ذرات غبار در هوا میرقصیدند. ا.ت چشمهایش را باز کرد. هنوز در حصارِ امنِ بازوهای تهیونگ بود. خواست تکانی بخورد تا از تخت بیرون بیاید، اما همان لحظه نگاهش به صورتِ تهیونگ افتاد؛ او آنقدر آرام و معصومانه در خواب عمیق فرو رفته بود که ا.ت دلش نیامد حتی یک تار مو از صورتش را جابهجا کند.
ردِ خستگیِ شب گذشته هنوز روی چهرهی تهیونگ بود، اما حالا در این نور صبحگاهی، آرامشی عجیب در اجزای صورتش دیده میشد. انگار تمامِ اضطرابها و بیداریهای شبانهاش در این خوابِ شیرین حل شده بود. ا.ت محو تماشای این صحنه شد؛ گونههای آرام، مژههایی که روی صورتش سایه انداخته بودند و نفسهای منظمی که نشان از به خواب رفتنِ بعد از یک شبِ طولانی داشت.
ا.ت به جای بیدار کردنش، بدنش را کمی شل کرد. انگار که تکهای از پازل زندگیاش در همین لحظه سرِ جای خودش قرار گرفته باشد. سرش را دوباره روی بالش گذاشت و به آرامی، بدون اینکه کوچکترین صدایی ایجاد کند، دوباره به آغوشِ تهیونگ پناه برد.
او نمیخواست این لحظهی نابِ سکوت و نزدیکی را با هیچ چیزی عوض کند. چشمانش را بست و در گرمایِ تنِ او، اجازه داد تا خستگیِ باقیمانده از کابوسهای شب گذشته کاملاً از بدنش خارج شود. سکوت اتاق، شیرین بود. تا ظهر، هیچکدام حتی تکانی به خود ندادند؛ انگار زمان در این آغوش متوقف شده بود و دنیا، بیرون از این تخت، دیگر هیچ اهمیتی نداشت.
- ۳.۸k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط