×قسمت بیست و هشت×پارت یک
×قسمت بیست و هشت×پارت یک
گوشامو تیز کردم..عکس العمل سامان مهم بود واسم
نفسای نامرتب و پی در پیش اذارممیداد
_خاله.اخه.هنوز زوده واسه ویدا شوهر کنه.بعدشم.این پسره هیچیبارش نیس.زیپ شلوارشم نمیتونه ببنده.میخوایدختر بهش بدی چیکار؟!
_جدی میگیسامان؟؟
_اره بابا.تازه همینم نیس که.یکیاز دوستامامارشو داره.میگفت یه بار از تویه یه پارتی شبونه مختلط گیرش اوردن.همه مست بودن.
_باورم نمیشه.
_منم باورم نمیشد.یه بار خودممبا چشمای خودم دیدم.تویه کافی شاپ بایه دختره نشسته بودن.بعد هی به دختره میگفت به من مربوط نیس که حامله ای و معلوم نیس از کیه گردن من میندازی
_سامان اگه بزارم چشمش به چشم دخترم بیفته دختر بابام نیسم.پسره بی حیا.غلطاشو کرده میخواد زن بگیره.اونم دختره پاک و دسته گل من.لقمه بزرگتر از دهنش برداشته..
مامان داشت به غرغراش ادامه میداد ولی من از تعجب چشمام چهارتا شده بود.ارمین و این کارا؟!باورمنمیشه..مطمئنم این نیست.حتی یه درصدم امکان نمیدم سامان راست گفته باشه.ازاشپزخونه اومد بیرون.یه لبخند رضایت مندانه زد و نفس عمیقیکشید و گفت:درست شد رفت
نگاهش به من افتاد که با چشمای در اومده و سینی چایی تو دستم و دهن باز به یه جای نامعلوم خیره شده بودم. خندید و گفت:توام اینجایی دختر خاله؟!دهنتو ببند پشه میره توش..چطوری اصن؟!
ولی من هنوزمتو همون حالت بودم.خندید و از کنارم رد شد..ول من هنوزم تو شک بودم
.......................
امروز روز پرکاری بوده برام.از صبح که رفتم ازمایش دادم و الان که اومدم کتابخونه.درسته تابستونه.ولی اینجوری که من پیش میرم میترسم ضربو هم یادم بره.شب قراره با خاله اینا بریم پارک.حداقل باید تا شب یکم مطالعه کنم که.خونه که رفتم یکم درس خوندم و بعدم یکم با مونیکا کل کل کردم و یه زنگی ام به خانم کبیری زدم.انگاری کلاسای شنا فلا تشکیل نمیشه.چون استخر خراب شده و نیاز به تعمیر داره.ولی باید تقریبا شنا بکنم کمی تا قسمتی.موقع اذان بود که دیگه راه افتادیم سمت پارک بزرگی که خاله گفته بود میرن اونجا.تمامراه هنسفری تو گوشم بود.ولی هروقتم که درش میاوردم غرغرای گوش نواز مامان گوشمو پر میکرد.وقتی رسیدیم حس خوبی داشتم.پارک خوبی بود.پر از خانواده.پر از بوهای مختلف.بوی غذا.بوی ذغال .بوی اب.صدای اب صدای بچه ها.صدای موزیک و صدای مزخرف سامان:عه سلامخاله.اومدین؟!چطوری فنچ کوچولو؟!
سامان با قوزک پام چنان میزنم تو فکت که فنچ کوچولو از دهنت بیفته.
_اوه اوه..خانم چه خشن تشریف دارن
بهش محل ندادن و رفتم پیش بقیه.تازه فهمیده بودم جناب همه حرفاش درباره ارمین بدبخت چرت بوده.با سهیلا تصمیم گرفتیم بریم زمین اسکیت.خدارو شکر اسکیتامو اورده بودمو مجبور نبودم پول کرایه بدم.اونجاپر بود از دختر پسرای جوون دیگه..داشتم واسه خودم میچرخیدم که به یه چیزی برخورد کردم...افتادم..سرم گیج رفت.ولی نه بع شدت دفعه های قبل که از حال برم.ولی باز خون دماغ شدم.با یه پسره برخورد کرده بودم..هول شده بود.تو جیبش دنبال دستمال گشت و یدونه بهم داد..گفت:خانم ببخشید.چرا نشستید؟؟
حالا اون وسط یاد اهنگ خانم ببخشید از تی ام بکس افتاده بودم.از جام بلند شدم و به سمت سکویب رفتم و اونجا نشستم.پسره هم کنارم نشست.نگران گفت:خانم واقعا معذرت میخوام.خیلی متاسفم.
گفتم:اشکالی نداره.نگران نباشید
گفت:عذاب وجدان پیدا کردم اخه
خندم گرفت.من خودم یه بار دست بابامو میخ زدم ولی انقد عذاب وجدان نداشتم که این دارع.گفت:میشه اسمتونو بپرسم؟؟
گفتم:ویدا.و شما؟!
_من ایمانم
-اهان.از اشناییتون خوشوقتم ایمان جان.خدا نگهدار.
_ویدا خانم
برگشتم:بله
_بخشیدید دیگه؟!
_دیوونه ایا..اره بابا بخشیدم..دعاتم میکنم...خیالت تخت
خندید..خدافزی کردیم و از زمین اومدم بیرون.معلوم نیست این سهیلا کدوم گوریه..پوووف..نشسته بودم روی یه نیمکت اون کنار..سامان بهم نزدیک شد..باز اینداز کجا پیدا شد..بااینکه عشقمم هس نمیتونم خوب باهاش رفتارکنم..اومد کنارم نشست و گفت:نظرت در مورد یکم هیجان چیه؟!
با سرخوشی گفتم:طبق معمول موااااافقم.
و دقیقه ای بعد هردو روی صندلیای سورتمه نشسته بودیم..سورتمه به حرکت افتاد...داشتم میترسیدم..بدنم یخ کرده بود..ولی همیشه من تو سخت ترین شرایط یدونه امداد رس نازنین دارم..سامان..این بار سامان فقط با یه جملع ارومم کرد..یه جمله که حداقل برای من یه دنیا ارزشداشت..یه دنیاااااا.بدنم با همون یه جمله داغ شد..ازدرون..اصلا انتظارشو نداشتم...اونم تو این موقعیت...جمله ای که تنمو لرزوند...جملع ی :دوست دارم ویدا
و قطعا جمله منم اونو مور مور کرده بود...
_من بیشتر
گوشامو تیز کردم..عکس العمل سامان مهم بود واسم
نفسای نامرتب و پی در پیش اذارممیداد
_خاله.اخه.هنوز زوده واسه ویدا شوهر کنه.بعدشم.این پسره هیچیبارش نیس.زیپ شلوارشم نمیتونه ببنده.میخوایدختر بهش بدی چیکار؟!
_جدی میگیسامان؟؟
_اره بابا.تازه همینم نیس که.یکیاز دوستامامارشو داره.میگفت یه بار از تویه یه پارتی شبونه مختلط گیرش اوردن.همه مست بودن.
_باورم نمیشه.
_منم باورم نمیشد.یه بار خودممبا چشمای خودم دیدم.تویه کافی شاپ بایه دختره نشسته بودن.بعد هی به دختره میگفت به من مربوط نیس که حامله ای و معلوم نیس از کیه گردن من میندازی
_سامان اگه بزارم چشمش به چشم دخترم بیفته دختر بابام نیسم.پسره بی حیا.غلطاشو کرده میخواد زن بگیره.اونم دختره پاک و دسته گل من.لقمه بزرگتر از دهنش برداشته..
مامان داشت به غرغراش ادامه میداد ولی من از تعجب چشمام چهارتا شده بود.ارمین و این کارا؟!باورمنمیشه..مطمئنم این نیست.حتی یه درصدم امکان نمیدم سامان راست گفته باشه.ازاشپزخونه اومد بیرون.یه لبخند رضایت مندانه زد و نفس عمیقیکشید و گفت:درست شد رفت
نگاهش به من افتاد که با چشمای در اومده و سینی چایی تو دستم و دهن باز به یه جای نامعلوم خیره شده بودم. خندید و گفت:توام اینجایی دختر خاله؟!دهنتو ببند پشه میره توش..چطوری اصن؟!
ولی من هنوزمتو همون حالت بودم.خندید و از کنارم رد شد..ول من هنوزم تو شک بودم
.......................
امروز روز پرکاری بوده برام.از صبح که رفتم ازمایش دادم و الان که اومدم کتابخونه.درسته تابستونه.ولی اینجوری که من پیش میرم میترسم ضربو هم یادم بره.شب قراره با خاله اینا بریم پارک.حداقل باید تا شب یکم مطالعه کنم که.خونه که رفتم یکم درس خوندم و بعدم یکم با مونیکا کل کل کردم و یه زنگی ام به خانم کبیری زدم.انگاری کلاسای شنا فلا تشکیل نمیشه.چون استخر خراب شده و نیاز به تعمیر داره.ولی باید تقریبا شنا بکنم کمی تا قسمتی.موقع اذان بود که دیگه راه افتادیم سمت پارک بزرگی که خاله گفته بود میرن اونجا.تمامراه هنسفری تو گوشم بود.ولی هروقتم که درش میاوردم غرغرای گوش نواز مامان گوشمو پر میکرد.وقتی رسیدیم حس خوبی داشتم.پارک خوبی بود.پر از خانواده.پر از بوهای مختلف.بوی غذا.بوی ذغال .بوی اب.صدای اب صدای بچه ها.صدای موزیک و صدای مزخرف سامان:عه سلامخاله.اومدین؟!چطوری فنچ کوچولو؟!
سامان با قوزک پام چنان میزنم تو فکت که فنچ کوچولو از دهنت بیفته.
_اوه اوه..خانم چه خشن تشریف دارن
بهش محل ندادن و رفتم پیش بقیه.تازه فهمیده بودم جناب همه حرفاش درباره ارمین بدبخت چرت بوده.با سهیلا تصمیم گرفتیم بریم زمین اسکیت.خدارو شکر اسکیتامو اورده بودمو مجبور نبودم پول کرایه بدم.اونجاپر بود از دختر پسرای جوون دیگه..داشتم واسه خودم میچرخیدم که به یه چیزی برخورد کردم...افتادم..سرم گیج رفت.ولی نه بع شدت دفعه های قبل که از حال برم.ولی باز خون دماغ شدم.با یه پسره برخورد کرده بودم..هول شده بود.تو جیبش دنبال دستمال گشت و یدونه بهم داد..گفت:خانم ببخشید.چرا نشستید؟؟
حالا اون وسط یاد اهنگ خانم ببخشید از تی ام بکس افتاده بودم.از جام بلند شدم و به سمت سکویب رفتم و اونجا نشستم.پسره هم کنارم نشست.نگران گفت:خانم واقعا معذرت میخوام.خیلی متاسفم.
گفتم:اشکالی نداره.نگران نباشید
گفت:عذاب وجدان پیدا کردم اخه
خندم گرفت.من خودم یه بار دست بابامو میخ زدم ولی انقد عذاب وجدان نداشتم که این دارع.گفت:میشه اسمتونو بپرسم؟؟
گفتم:ویدا.و شما؟!
_من ایمانم
-اهان.از اشناییتون خوشوقتم ایمان جان.خدا نگهدار.
_ویدا خانم
برگشتم:بله
_بخشیدید دیگه؟!
_دیوونه ایا..اره بابا بخشیدم..دعاتم میکنم...خیالت تخت
خندید..خدافزی کردیم و از زمین اومدم بیرون.معلوم نیست این سهیلا کدوم گوریه..پوووف..نشسته بودم روی یه نیمکت اون کنار..سامان بهم نزدیک شد..باز اینداز کجا پیدا شد..بااینکه عشقمم هس نمیتونم خوب باهاش رفتارکنم..اومد کنارم نشست و گفت:نظرت در مورد یکم هیجان چیه؟!
با سرخوشی گفتم:طبق معمول موااااافقم.
و دقیقه ای بعد هردو روی صندلیای سورتمه نشسته بودیم..سورتمه به حرکت افتاد...داشتم میترسیدم..بدنم یخ کرده بود..ولی همیشه من تو سخت ترین شرایط یدونه امداد رس نازنین دارم..سامان..این بار سامان فقط با یه جملع ارومم کرد..یه جمله که حداقل برای من یه دنیا ارزشداشت..یه دنیاااااا.بدنم با همون یه جمله داغ شد..ازدرون..اصلا انتظارشو نداشتم...اونم تو این موقعیت...جمله ای که تنمو لرزوند...جملع ی :دوست دارم ویدا
و قطعا جمله منم اونو مور مور کرده بود...
_من بیشتر
- ۶.۴k
- ۱۵ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط