سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️
## فصل دو قسمت سی و هفتم

< سایه‌یِ نفرین‌شده >

اتاق در سکوتی مرگبار فرو رفته بود، سکوتی که تنها با صدایِ لرزشِ زنجیرهایِ نقره‌ای و نفس‌هایِ نامنظمِ «ناروتو» شکسته می‌شد. ساسکه، در حالی که هنوز ردِ گرمایِ خون را روی لب های سردش حس می‌کرد، به‌آرامی از رویِ پیکرِ بی‌رمقِ ناروتو بلند شد.

او ایستاد و به ناروتویِ رنگ‌پریده نگاه کرد. موهایِ طلایی‌اش مثلِ نورِ خورشیدی در حالِ غروب، رویِ ملافه‌هایِ سیاه پخش شده بود. ساسکه، با چشمانی که حالا دیگر آن قرمزیِ وحشیِ مانگکیو را نداشت و به رنگِ سردِ شب درآمده بود، خم شد. با انگشتانِ بلند و کشیده‌اش، لبه‌یِ زخم‌هایِ کوچک و عمیقِ رویِ گردنِ ناروتو را لمس کرد. جایی که دندان‌هایش، مثلِ خنجرهایی از جنسِ ابدیت، در گوشتِ او فرو رفته بودند.

حسی عجیب، ترکیبی از پیروزی و پشیمانیِ گنگ، در سینه‌اش پیچید. انگار با هر قطره‌ای که نوشیده بود، نه تنها خشمش فروکش نکرده بود، بلکه حالا بارِ سنگینِ یک «گناهِ ابدی» را بر دوشش احساس می‌کرد. چشمانش را برای لحظه‌ای بست و نفسِ عمیقی کشید؛ بویِ خونِ شیرین و خاصِ ناروتو هنوز در فضایِ اتاق می‌پیچید. وقتی چشمانش را باز کرد، نگاهش دیگر آن نگاهِ درنده‌یِ قبل نبود؛ اندوهی تلخ و عمیق در آن موج می‌زد. او بی‌حرف، شنلِ سیاهش را دورِ شانه‌هایش کشید، نیم‌نگاهیِ آخر به ناروتو انداخت و بی‌آنکه کلمه‌ای بگوید، از اتاق خارج شد.

صدایِ قدم‌هایش در راهرویِ سنگیِ قصر پیچید و به محضِ رسیدن به اولین خدمتکار، با صدایی بم و دستورگونه گفت:
— «به بانو سوناده خبر بده. همین الان به اتاقِ خورشید بره... و اون رو درمان کنه. نذار هیچ آسیبی به اون... باقی بمونه.»

خدمتکار، که از لحنِ غیرمنتظره و لرزانِ ساسکه وحشت‌زده شده بود، با عجله تعظیم کرد و به سمتِ طبقه‌یِ پایین، جایی که درمانگاه و کتابخانه‌یِ اسرارآمیزِ سوناده بود، دوید.

***

بانو سوناده، در میانِ قفسه‌هایِ چوبیِ بلند که با شیشه‌هایِ معجون‌هایِ درخشان و طومارهایِ باستانیِ جادو پر شده بود، مشغولِ ترکیبِ گیاهی کمیاب بود که خدمتکارِ نفس‌زنان وارد شد.
— «بانو... بانو سوناده! ارباب ساسکه دستور دادن... وضعیتِ خورشید... اون...»

سوناده، بدون اینکه نیازی به ادامه‌یِ جمله داشته باشد، فوراً دست از کار کشید. چشمانش برقی زد. او می‌دانست این لحظه دیر یا زود فرا می‌رسد. کیسه‌یِ چرمیِ تجهیزاتش را برداشت و با گام‌هایی سریع و مقتدرانه، از میانِ راهروهایِ پیچ‌درپیچِ قصر گذشت.

وقتی واردِ اتاق شد، نورِ ماه از پنجره‌هایِ مشبک رویِ صورتِ بی‌جانِ ناروتو می‌تابید. سوناده بدونِ اتلافِ وقت، دستانش را بالایِ سینه‌یِ ناروتو گرفت. هاله‌ای از نورِ سبز و گرم از انگشتانش ساطع شد. جادو، آرام‌آرام در رگ‌هایِ ناروتو نفوذ می‌کرد تا پیوندهایِ پاره شده‌یِ روح و جسمش را دوباره پیوند بزند.
دیدگاه ها (۴)

پارت ۳۴ (هشدار کارای زیرپتویی و عذرخواهی بخاطر یک هفته.. شای...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

𝖕𝖆𝖗𝖙7دود، مثل ماری خاکستری، در راهروها می‌خزید. مارال با پدر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

داستان کودکانه «آرش و قصرِ خنده‌هایِ گمشده» به نویسندگی رزیت...

## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت هفتم: تیغِ حقیقتسنگینیِ ن...

#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجه‌های طلایی‌اش را از لای پرده‌ها ...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

تکاپو پارت 109:بطری ها🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍از مأموریت ایستگاه قطار چند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط