{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کودکانه «آرش و قصرِ خنده‌هایِ گمشده» به نویسندگی ر

داستان کودکانه «آرش و قصرِ خنده‌هایِ گمشده» به نویسندگی رزیتا دغلاوی‌ نژاد

در سرزمین «ابرک‌نوا»، جایی که رودخانه‌ها از شربت آلبالو بودند و درخت‌ها به جای میوه، آب‌نبات‌های رنگی می‌دادند، قصر بزرگی روی یک ابرِ سفید شناور بود. مردم دهکده می‌گفتند سال‌هاست جادوگرِ قصر، تمامِ خنده‌های بچه‌ها را در شیشه‌های مربا زندانی کرده و به همین خاطر، هیچ‌کس در دهکده نمی‌خندید.
آرش، پسرکِ قهرمانِ دهکده، تصمیم گرفت این راز را کشف کند. او کفش‌های کتانیِ مخصوصش را پوشید و با یک پرشِ بلند، خودش را به قصرِ روی ابر رساند.
داخلِ قصر، همه‌چیز خاکستری و سرد بود. جادوگرِ بدخلق با ردایی از جنسِ تار عنکبوت، روی صندلی نشسته بود و اخم کرده بود. ناگهان، «بانو نور»، فرشته‌ی مهربان، در نوری درخشان ظاهر شد. او جعبه‌ی نقره‌ای کوچکی به آرش داد و گفت: «آرش، این جعبه جادویی است. برای باز کردنش، به چیزی نیاز داری که جادوگر آن را ندارد.»
آرش به سمت جادوگر رفت. جادوگر فریاد زد: «اینجا چه می‌کنی؟ من عاشقِ سکوت و اخم هستم!»
آرش نترسید. او جعبه‌ی نقره‌ای را باز کرد. اما داخل جعبه چیزی نبود، جز یک آینه کوچک و یک تکه شکلاتِ خوشمزه.
آرش با مهربانی به جادوگر گفت: «من این را برای تو آوردم، چون فکر می‌کنم تو هم مثل بقیه نیاز داری که لبخند بزنی.» و شکلات را به جادوگر تعارف کرد.
جادوگر که سال‌ها بود کسی با او مهربانی نکرده بود، شوکه شد. او شکلات را گرفت و در آینه نگاه کرد. دید که چقدر با اخم کردن، زشت شده است. ناگهان خنده‌اش گرفت! به محض اینکه جادوگر خندید، شیشه‌های مربا در قصر شکستند.
صدایِ هزاران خنده مثل زنگوله‌های نقره‌ای در آسمان پیچید و به دهکده برگشت. قصرِ خاکستری، پر از رنگ و گل شد.
جادوگر که حالا دیگر مهربان شده بود، از آرش تشکر کرد. آرش فهمید که قدرتِ واقعی، شمشیر و جادو نیست؛ بلکه مهربانی است که می‌تواند حتی تاریک‌ترین قلب‌ها را هم روشن کند.

#آرش_و_قصر_خنده_های_گمشده
#داستان_کودکانه
#رزیتا_دغلاوی_نژاد
#قصه_آموزنده
#مهربانی
#قدرت_لبخند
#داستان_تخیلی_کودکانه
#آموزش_اخلاق_به_کودکان
#تربیت_کودک
#قصه_شب
#داستان_فانتزی_کودک
#قهرمان_کوچک
#شادی_و_مهربانی
#پرورش_ذهن_کودک
#ادبیات_کودک_و_نوجوان
دیدگاه ها (۰)

داستان کودکانه «جادوی لبخند در قصر سایه‌های خاکستری» به نویس...

✲ تولی ، نگهبان رویاها.... 😍✍️ : تولی ، دلقکی مهربان و نگهب...

LESSON

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐شب، تمام قصر را در سکوتی عمیق...

سناریو

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

وقتی برای حسودی کردنش از یه نفر دیگه تعریف میکنی

قلبی در قلمرو دشمن — پارت دوازده | «آبروریزی رئیس مافیا» 😂لا...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝟐𝑳𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕چند ماه از آن روزهای سخت گ...

🧁 پارت بیستم | نقشه‌ای برای یک سورپرایزسه ماه از روزی که لیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط