{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمستون بود هنوز تولد هیجده سالگیم نشده بود که اسمش اومد ت

زمستون بود هنوز تولد هیجده سالگیم نشده بود که اسمش اومد تو شناسنامم
روی ابرا پرواز میکردم
به خیالم لیلی و مجنون یا شیرین و فرهادی هستیم که صد سال دیگه قصه عاشقی مون ورد زبونا میشه
نه جایی رو میدیدم نه صدایی رو میشنیدم حتی تا چند روز فکر میکردم دارم خواب میدیدم ،
فکر میکردم زندگی یعنی مدام نشستیم و با هم حرف میزنیم
مدام خیره میشیم به همدیگه
فکر میکردم زندگی یعنی یه کلبه کوچک چوبی کنار رودخونه که شبها
زیر نور ماه نشستیم و به ماه نگاه میکنیم
تمام افکار اون سالها هنوزم خوب خاطرم هست
به تنها چیزی که فکر نکرده بودم زندگی کردن بود
توی سرم فقط عاشقانه ها بود
خنده دار نیست برام حالا که بهشون فکر میکنم
از اون همه صداقت و یکرنگی که داشتم لذت میبرم
شده تا حالا یه خاطره غمگین یادت بیاد اما جای اینکه ناراحتت کنه خوشحالت کنه ، بعضی وقتها خاطره های غمگین گذشته بیشتر واست لذت داره
باورش کرده بود پیامبری بود که بدون معجزه بهش ایمان آورده بودم
نه مرده ای زنده کرده بود
نه عصا داشت که دریا رو باهاش شکافته باشه
اما من بهش ایمان آورده بودم
باورش کرده بودم ، نه اینکه بعدش یادم رفته باشه نه
اما همیشه دلم میخواد فقط اول این خاطره یادم بیاد
بقیش و هیچ وقت دوست ندارم و نداشتم
دیدی یکی باورش شکسته باشه
یا بعد یه مدت فهمیده باشه که ایمان آوردنش اشتباه بود
سردرگمی تا آخر عمر دامنت و میگیره
هر کسی دستشو دراز میکنه زیر لب میگی اینم دروغه
درست مثل این میمونه که بارون بیاد و تو خیس عرق باشی
و خیلیی هم تشنه باشی ،،، تصورش هم یه کم سخته
دنیای کسی که باورش و شکسته باشن هیچ وقت دیگه دنیا نمیشه
ای کاش شکستن باور آدما جرم بود با قتل نفس هیچ فرقی نداره
زمستون شروع شد
زمستون هم تموم شد




یه نوشته بی سرو ته توی یه روز تعطیل
دیدگاه ها (۲۳۳)

★彡   Part 26 彡★ وارد اتاقم که شدیم، با گرمای شدید مواجه شدم....

ویوی تهیونگ:دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم بهش گفتم:با نو ا.ت...

ادامه پارت142زل زد بهم و اروم سر تکون داد.بلند شدم و ازش دور...

بچها فیکی که میخوام بزارم از جونگ کوکه. و واقعا زمان زیادی و...

وقتی برای اولین بار از دوست پسرت درباره آینده می‌پرسی💜پارت ۱...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط