سناریو سانزو

قند عسل من 🍬
P:::17

‌  ♡   ‌ ‌    ❍ㅤ       ⎙  ‌   
  ⌲
ˡᶦᵏᵉ ‌  ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ      ˢᵃᵛᵉ     ˢʰᵃʳᵉ

Luna──★ ˙ ̟ !!
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
سانزو خشکش زد... انتظار نداشت مایکی رو این وقت شب دم در خونه اش ببینه
حتما کار مهمی داشته که اومده اینجا...
سانزو: چرا اومدی اینجا؟
مایکی: یه سری گزارش ها شنیدم...
سانزو: چه گزارش هایی؟
مایکی: راجع به ا.ت
زبون سانزو بند اومد... مایکی همه چیزو میدونست؟ امکان نداشت... یعنی مایکی اینهمه مدت برای سانزو جاسوس گذاشته بود؟
مایکی: فعلا بریم داخل... باید باهات مفصل صحبت کنم
مایکی و سانزو وارد خونه سانزو شدن و روبروی هم نشستن
هردو سکوت کردن و مایکی شروع کرد
مایکی: چرا اون کار ها رو باهاش کردی؟
سانزو: من... فقط کنترلمو از دست دادم... وگرنه من واقعا دوستش دارم!
مایکی: آدم با کسی که دوستش داره اینجوری رفتار نمیکنه!
سانزو: اصلا چرا دخالت میکنی؟!
مایکی: دخالت ؟! من فقط میخوام اون دختره ی بیچاره رو از دست تو نجات بدم!
سانزو: اون... جاش پیش من امنه و نیازی به تو نداره!
مایکی: کاملا معلومه تا حالا چقدر خوب ازش محافظت کردی... دیگه بسه
سانزو: ماسکی تو منو میشناسی من-
مایکی: ساکت شو، تو بیمارستان هم دیدم که تو رو یادش نیومد
سانزو: تو همه چیزو دیدی؟ ولی... چجوری؟!
مایکی: آره من همه چیزو دیدم از جمله کار هایی که باهاش کردی، چرا اونجوری شکنجه اش دادی ؟ برای لذت خودت؟
سانزو: چرا تا الان به فکر نجاتش نیوفتادی؟!
مایکی مکثی کرد
مایکی: اولش... فکر می‌کردم ا.ت هم مثل بقیه اس، یه شب باهاش میخوابی و تموم ، ولی بعدش گزارش بهم دادن که رابطه اتون ادامه پیدا کرد...  به خاطرش آدم کشتی و آواردیش خونه خودت... انتظار داشتم بعد از مدتی از کار هات دست بکشی و راستش... ا.ت زیاد برام اهمیتی نداشت که بخوام خودمو درگیرش کنم ولی رفتار های تو برام عجیب بود تا اینکه  اون روز اونجوری شکنجه اش دادی و تا گزارش ها به دستم رسید ا.ت رسیده بود بیمارستان... از رفتار هات داشت حالم به هم می‌خورد، چون توی ماموریت بودم دیر رسیدم اینجا و الان هم که روبروی همدیگه ایم
سانزو مکثی کرد
سانزو: همین الان گفتی ا.ت برات اهمیتی نداره اونوقت چطور میخوای مراقبش باشی ؟
مایکی: اونموقع اهمیتی نداشت... ولی الان اهمیت داره و میخوام تمام اون وقفه هام برای نجات دادنش از دست تو رو جبران کنم
سانزو: و دقیقا چرا باید اینکار رو بکنی؟!
مایکی: تو فقط وانمود میکنی که ا.ت رو دوست داری ولی درواقع اذیتش میکنی، اگه ازت دورش کنم هردوتون در امانید
سانزو: بهت اجازه نمیدم
مایکی: به اجازه ی تو نیازی ندارم
سانزو: اون مال منه!
مایکی: اون مال تو نیست!
سانزو: چرا داری اینکار رو میکنی؟!
مایکی: تو چرا داری این کار رو میکنی؟! نمیتونی مثل آدم زندگی کنی؟!
سانزو ساکت شد، مایکی دروغ نمی‌گفت...
سانزو: نمیتونم بدون اون زندگی کنم...
مایکی: داری دروغ میگی
سانزو: فکر می‌کنی من چون روانیم نمیتونم عاشق بشم؟!
مایکی: آره!
سکوت حاکم شد و فقط صدای نفس های سریع و عصبانی مایکی و سانزو میومد...
مایکی: بس کن سانزو
سانزو: نمیتونم!
مایکی: میتونی ولی نمیخوای‌!
سانزو: فکر میکنی من دروغ میگم؟!
مایکی: اونقدری بهت اعتماد ندارم که به چرندیاتت گوش کنم و باورشون کنم!
سانزو: از نظر تو چرندیاته!
مایکی به سانزو سیلی زد...


برای پارت بعد: 65 لایک


ادامه دارد...



ִֶָ. ..𓂃 ࣪ ִֶָ🪽་༘࿐‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹⋆.˚✮🎧✮˚.⋆˚˖𓍢🌷✧˚.🎀⋆
دیدگاه ها (۱۹)

سناریو بونتن پارت ۹

سناریو سانزو پارت ۲

stolen

سناریو ایدل رویایی پارت ۵

سناریو مایکی پارت اخر

سناریو مایکی پارت اخر

سناریو مایکی پارت اخر

سناریو از مایکی(تومان) درخواستی😘🍒❤️برای کاربر: @maysa_shokoد...

تک پارتی از سانزو هاروچیو🖤🤞یاندره و هنتای داره و لطفا گذارش ...

P24عروس فراری ویو ا/ت با ریندو رفتیم پایین بقیه هم مثل همیشه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط