عشق از آینده پارت 61
بعد مدرسه^
جولیا: دامی منم باید بیام خونتون مامانت گفته
دامیان: هر غلطی میخوای بکن
خانه دزموند^
منتیلدا: سلام پسرم!
دامیان: سلام مامان
جولیا: سلام خاله جون!
منتیلدا: سلام
بعد از فارغ التحصیلی من جفتتون رو به سوئیس میفرستم حدودا تا پنج سال....برای تبلیغات
دامیان: پ...پن...پنج سال؟؟
ذهنش: بچه هام تا اون موقع شیش سالشون شده من بزرگ شدنشون رو نمیبینم؟؟
آنیا اون بیست و سه سالش میشه من تولدهاش رو پیشش نیستم؟؟
جولیا: حتما خاله جون
ذهنش: تو این سفر دامیان عاشق من میشه و ازم خاستگاری میکنه
دامیان میره تو اتاقش و به آنیا زنگ میزنه
(^آنیا "دامیان)
^ سلام دامیان خوبی؟؟
" آنیا ما تا پنج سال نمیتونیم همو بینیم البته بعد از فارغ التحصیلی
دامیان ماجرا رو برای آنیا توضیح میده
^ اشکال نداره اعصاب...خودتو خرد نکن د...دوباره همو میبینیم من از تو برای بچه ها تعریف میکنم به بکی هم میگم امشب بیاد پیشم تا تو خیالت راحت راحت باشه
" ممنونم ای فرشته ی من خدافظ
^ خدافظ ای پادشاه من...
(پایان مکالمه)
آنیا چون ذهن لوید و یور رو خونده بود خبر داشت اون به بکی زنگ زد اونا کل شب داشتن باهم از بچه ها مراقبت میکردن و بعد از خوابوندن اونا آنیا یه ریس داشت بغل بکی گریه میکرد...
اونا کل سال تحصیلی با هم بودن و در مراسم باشکوه هم با هم بودن روز آخر دامیان میره خونه ی آنیا و از اون و بچه ها خداحافظی میکنه
جولیا: دامی منم باید بیام خونتون مامانت گفته
دامیان: هر غلطی میخوای بکن
خانه دزموند^
منتیلدا: سلام پسرم!
دامیان: سلام مامان
جولیا: سلام خاله جون!
منتیلدا: سلام
بعد از فارغ التحصیلی من جفتتون رو به سوئیس میفرستم حدودا تا پنج سال....برای تبلیغات
دامیان: پ...پن...پنج سال؟؟
ذهنش: بچه هام تا اون موقع شیش سالشون شده من بزرگ شدنشون رو نمیبینم؟؟
آنیا اون بیست و سه سالش میشه من تولدهاش رو پیشش نیستم؟؟
جولیا: حتما خاله جون
ذهنش: تو این سفر دامیان عاشق من میشه و ازم خاستگاری میکنه
دامیان میره تو اتاقش و به آنیا زنگ میزنه
(^آنیا "دامیان)
^ سلام دامیان خوبی؟؟
" آنیا ما تا پنج سال نمیتونیم همو بینیم البته بعد از فارغ التحصیلی
دامیان ماجرا رو برای آنیا توضیح میده
^ اشکال نداره اعصاب...خودتو خرد نکن د...دوباره همو میبینیم من از تو برای بچه ها تعریف میکنم به بکی هم میگم امشب بیاد پیشم تا تو خیالت راحت راحت باشه
" ممنونم ای فرشته ی من خدافظ
^ خدافظ ای پادشاه من...
(پایان مکالمه)
آنیا چون ذهن لوید و یور رو خونده بود خبر داشت اون به بکی زنگ زد اونا کل شب داشتن باهم از بچه ها مراقبت میکردن و بعد از خوابوندن اونا آنیا یه ریس داشت بغل بکی گریه میکرد...
اونا کل سال تحصیلی با هم بودن و در مراسم باشکوه هم با هم بودن روز آخر دامیان میره خونه ی آنیا و از اون و بچه ها خداحافظی میکنه
- ۹.۶k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط