وانشات تهیونگ تو یه قاتلی (پارت۸)
از پله ها آروم آروم پایین رفتم
با یه خدمتکار رو به رو شدم پرسید چیزی لازم نداری
سری تکون دادم گفتم آره خیلی گرسنمه
بهم گفت الان برام یه چیزی آماده میکنه تا شام حاضر کنه
به سمت کاناپه خواستم برم بشینم که دیدم در ورودی خونه بازه
صدایی میومد آرومکی رفتم گوش کردم
سوفی : این ساک برای ملانی آوردم من دیگه داخل نمیام
ته : حله میبرمش داخل
سوفی : ببین این ساک کوچیکه هم هست داخلش قرصاشه اون قرص آبیه مهمه میدونی که پس حواست باشه
ته : حواسم هست
ملانی :
دیدم دارن خدافظی میکنم سریع رفتم رویه کاناپه نشستم
حواسم دادم به یه طرف که مثلاً حواسم جای دیگس
اومد داخل منو دید واکنشی نشون نداد فقط گفت یکی فرستاده بودم ساک وسایلت آورد میذارنش تویه اتاقت
سری تکون دادم تایید کردم
در بست به سمت یه در دیگه که کنار پله ها بود رفت
رمز در وارد کرد واردش شد
یکم سرم خم کردم اما نتونستم داخل اتاق ببینم
فکرم درگیر مکالمه ای که شنیدم شد
و بعدش این خونه ی عجیب اصلا بهش نمیخورد خونه ای باشه که یه مافیا داره داخلش زندگی میکنه
خدمتکار برام یه سینی آورد گفت فرنی براتون آوردم دوست دارید؟
لبخندی زدم گفتم آره دوست دارم
گذاشت رویه میز عسلی به سمت چمدونم رفت تا ببرتش
قاشق برداشتم یکم ازش خوردم خوشمزه بود
سعی کردم به چیزای اضافی فکر نکنم به خوردن مشغول شم
افکار اضافی باعث سردردم میشه نمیدونم چرا با این روحیه وکالت انتخاب کردم البته گاهی ام میگم احتمالا قبل اون تصادف آدم دیگه ای بوده باشم یعنی افکار متفاوت و روحیه متفاوت تر
هیچی از خودم یادم نیست
تنها چیزی که از موقع انگاری دارم سوفیه اومد جلو گفت ببین من دوست بچگیتم ما باهم بزرگ شدیم و بعدش اون بود البته تویه دانشگاه با نیکلاس آشنا شدم مثل حضورم تویه دانشگاه یهویی بود بدون هیچ خاطره ای بهم گفتن دانشجو وکالتم تنها چیزی که انتخابم بود همون رشته جناییه
اینکی با عقل الانم انتخاب کردم اشتباهم کردم حتی تو انتخاب نیکلاس همچی یهویی اتفاق افتاد نیکلاس شد زیبا ترین بخش زندگی بی رنگ روحم زندگی ای که چیزی جز خاطرات بعد بیمارستان ازش ندارم
حتی درس خوندم برام سخت بود ولی نیکلاس کمکم میکرد
انگار هیشکی نمی تونست اندازه اون دوستم داشته باشه
ولی اخلاقم نسبت بهش خوب نبود هیچ وقت اونو از خودم نمیدیدم افکارم همیشه تو زندگی فراموش شدم گیر کرده بود همین سردیم باعث شد نیکلاس ازم خسته بشه میدونم
ولی سوفی میگه ربطی نداره
با اینکه عذاب وجدان دارم زندگی قبلیم مثل یه سیاهی مطلق منو می طلبه
خیلی چیزا منو به شک میندازه
سوفی بهم میگه یادش نمیاد من با کسی بوده باشم درحالی که باکره نبودم
این خوب میدونم ولی سوفی ردش میکنه ....
با یه خدمتکار رو به رو شدم پرسید چیزی لازم نداری
سری تکون دادم گفتم آره خیلی گرسنمه
بهم گفت الان برام یه چیزی آماده میکنه تا شام حاضر کنه
به سمت کاناپه خواستم برم بشینم که دیدم در ورودی خونه بازه
صدایی میومد آرومکی رفتم گوش کردم
سوفی : این ساک برای ملانی آوردم من دیگه داخل نمیام
ته : حله میبرمش داخل
سوفی : ببین این ساک کوچیکه هم هست داخلش قرصاشه اون قرص آبیه مهمه میدونی که پس حواست باشه
ته : حواسم هست
ملانی :
دیدم دارن خدافظی میکنم سریع رفتم رویه کاناپه نشستم
حواسم دادم به یه طرف که مثلاً حواسم جای دیگس
اومد داخل منو دید واکنشی نشون نداد فقط گفت یکی فرستاده بودم ساک وسایلت آورد میذارنش تویه اتاقت
سری تکون دادم تایید کردم
در بست به سمت یه در دیگه که کنار پله ها بود رفت
رمز در وارد کرد واردش شد
یکم سرم خم کردم اما نتونستم داخل اتاق ببینم
فکرم درگیر مکالمه ای که شنیدم شد
و بعدش این خونه ی عجیب اصلا بهش نمیخورد خونه ای باشه که یه مافیا داره داخلش زندگی میکنه
خدمتکار برام یه سینی آورد گفت فرنی براتون آوردم دوست دارید؟
لبخندی زدم گفتم آره دوست دارم
گذاشت رویه میز عسلی به سمت چمدونم رفت تا ببرتش
قاشق برداشتم یکم ازش خوردم خوشمزه بود
سعی کردم به چیزای اضافی فکر نکنم به خوردن مشغول شم
افکار اضافی باعث سردردم میشه نمیدونم چرا با این روحیه وکالت انتخاب کردم البته گاهی ام میگم احتمالا قبل اون تصادف آدم دیگه ای بوده باشم یعنی افکار متفاوت و روحیه متفاوت تر
هیچی از خودم یادم نیست
تنها چیزی که از موقع انگاری دارم سوفیه اومد جلو گفت ببین من دوست بچگیتم ما باهم بزرگ شدیم و بعدش اون بود البته تویه دانشگاه با نیکلاس آشنا شدم مثل حضورم تویه دانشگاه یهویی بود بدون هیچ خاطره ای بهم گفتن دانشجو وکالتم تنها چیزی که انتخابم بود همون رشته جناییه
اینکی با عقل الانم انتخاب کردم اشتباهم کردم حتی تو انتخاب نیکلاس همچی یهویی اتفاق افتاد نیکلاس شد زیبا ترین بخش زندگی بی رنگ روحم زندگی ای که چیزی جز خاطرات بعد بیمارستان ازش ندارم
حتی درس خوندم برام سخت بود ولی نیکلاس کمکم میکرد
انگار هیشکی نمی تونست اندازه اون دوستم داشته باشه
ولی اخلاقم نسبت بهش خوب نبود هیچ وقت اونو از خودم نمیدیدم افکارم همیشه تو زندگی فراموش شدم گیر کرده بود همین سردیم باعث شد نیکلاس ازم خسته بشه میدونم
ولی سوفی میگه ربطی نداره
با اینکه عذاب وجدان دارم زندگی قبلیم مثل یه سیاهی مطلق منو می طلبه
خیلی چیزا منو به شک میندازه
سوفی بهم میگه یادش نمیاد من با کسی بوده باشم درحالی که باکره نبودم
این خوب میدونم ولی سوفی ردش میکنه ....
- ۱۶.۴k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط