{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمستان بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شد

زمستان بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شد
نفس در سینه خشکش زد، دلم با تو هوایی شد

نگاهت نور خورشیدی ، که چشمان مرا می زد
نشستم بر سر راهت ، هوس با تو خدایی شد
به تیر تیز مژگانت ، دلم صدبار می لرزید
به دستانت که لب دادم ، شروعی سینمایی شد
درون خانه ای خلوت ، به کام شربتی گیرا
نشستم رو به چشمانت ، نگاهت ماورایی شد .
ز رقص بیت هایی شاد ، به بزم شعر و بی خوابی
سرودم در دلم وزنی که عشقش ناخدایی شد
خیابان ها خبر دارند ، چه بی اندازه خالی شد
تمام لحظه های خوش به قلبم مومیایی شد
دیدگاه ها (۴)

تو که رفتی نفســـم بی تو غریبانه گرفتدلِ زارم قفسی شد که به ...

‌ با منی اما نفهمیدی که تنهاتر شدمگریه کردم فکر کردی زیر بار...

بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتمور نه با تو گفتنی های ف...

هیچ میدانی که شب شد من شدم دیوانه أتبی سر و سامان شدم آواره ...

زمستان بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شدنفس در سینه خشکش زد...

زمستان بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شدنفس در سینه خشکش زد،...

زمستان بود و بی تابی، دلم جایی فدایی شدنفس در سینه خشکش زد،...

زمستان بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شدنفس در سینه خشکش زد...

زمستان بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شدنفس در سینه خشکش زد...

زمستان  بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شدنفس در سینه خشکش زد...

زمستان بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شدنفس در سینه خشکش زد،...

زمستان بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شدنفس در سینه خشکش زد...

زمستان بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شدنفس در سینه خشکش زد...

زمستان بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شدنفس در سینه خشکش زد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط