{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمستان بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شد

زمستان بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شد
نفس در سینه خشکش زد، دلم با تو هوایی شد

نگاهت نور خورشیدی ، که چشمان مرا می زد
نشستم بر سر راهت ، هوس با تو شکوفا شد

به تیر تیز مژگانت ، دلم صدبار می لرزید
به دستانت که لب دادم ، شروعی سینمایی شد

درون خانه ای خلوت ، به کام شربتی گیرا
نشستم رو به چشمانت ، نگاهت ماورایی شد .

ز رقص بیت هایی شاد ، به بزم شعر و بی خوابی
سرودم در دلم وزنی که عشقش ناخدایی شد

خیابان ها خبر دارند ، چه بی اندازه خالی شد
تمام لحظه های خوش به قلبم مومیایی شد
دیدگاه ها (۱)

بگذار یوسف تا ابد در چاه باشدحتی زلیخا بعد از این خودخواه با...

یک سو تویی و حادثه ی چشم سیاهتیک سو منم و حسرت یک لحظه نگاهت...

خواه ناخواه از تو می گیرم سراغی گاه گاهگرچه میدانم دریغم می ...

پس زده مثلِ آتشی شعله به کاه می زندوسعت غصه های دل سکته به آ...

زمستان بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شدنفس در سینه خشکش زد...

زمستان بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شدنفس در سینه خشکش زد،...

زمستان بود و بی تابی، دلم جایی فدایی شدنفس در سینه خشکش زد،...

زمستان بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شدنفس در سینه خشکش زد...

زمستان بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شدنفس در سینه خشکش زد،...

زمستان بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شدنفس در سینه خشکش زد...

زمستان  بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شدنفس در سینه خشکش زد...

زمستان بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شدنفس در سینه خشکش زد...

زمستان بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شدنفس در سینه خشکش زد...

زمستان بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شدنفس در سینه خشکش زد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط