{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخواستی تهیونگ

درخواستی تهیونگ
موضوع : اسلاید دوم


پارت اول


باران پاییزی با قطره‌های ریز و پی‌درپی روی شیشه‌های پنجره می‌کوبید.
آپارتمان کوچک‌شان بوی قهوه‌ی نیم‌خورده و غبار فراموشی می‌داد.
پرده‌ها نیمه‌باز بودند و نور چراغ‌های خیابان در تاریکی اتاق سایه‌های لرزانی می‌ساخت.


تهیونگ روی مبل نشسته بود، پاهایش را روی هم انداخته بود و دست‌هایش بی‌قرار روی دسته‌ی صندلی می‌لغزید.
چشمانش خسته بود، مثل کسی که مدت‌هاست خواب درست‌وحسابی نداشته.
روبه‌رویش، ات ایستاده بود؛
دست‌ها در هم گره خورده، شانه‌ها خمیده، و نگاهش پر از بغض.
سکوت سنگین میان‌شان مثل شیشه‌ای بود که هر لحظه ممکن بود بشکند.


ات نفسش را با لرز بیرون داد:

— «تهیونگ... چرا هیچ‌وقت نمی‌خوای بفهمی من چی حس می‌کنم؟»

صدایش مثل زخمی تازه بود.
تهیونگ سرش را بلند کرد، نگاهش سرد نبود، اما پر از خستگی بود.
آهی کشید، همان آه‌های عمیقی که گاهی بیشتر از هزار کلمه حرف داشت.

— «فکر می‌کنی نمی‌فهمم؟ فکر می‌کنی من کورم؟ من همه‌چیو برای تو می‌خوام، ولی تو... مدام فکر می‌کنی من دشمنتم.»

ات یک قدم جلو رفت.
اشک در چشم‌هایش برق زد.

— «چون وقتی بیشتر از همه بهت نیاز دارم، وقتی دارم توی تاریکی غرق می‌شم، تو کنارم نیستی. من صدات می‌کنم، ولی فقط سکوت می‌مونه. تو غریبه می‌شی...
تهیونگ، غریبه!»


صدایش شکست.
تهیونگ نفسش را میان دندان‌هایش فشرد.
بلند شد، آرام قدم برداشت تا جلوی پنجره.

باران پشت شیشه سرسخت‌تر از قبل می‌بارید، انگار می‌خواست تمام حرف‌های ناگفته‌ی آن دو را از آسمان به زمین بریزد.

— «تو فکر می‌کنی من هیچ‌وقت درد نکشیدم؟ فکر می‌کنی من نمی‌فهمم چی می‌گذره؟ منم خسته‌م... منم زخمی‌ام.
اما کاش یک‌بار، فقط یک‌بار، به من فرصت می‌دادی.»

ات ل*ب پایینش را گزید.
اشک‌هایش بی‌اجازه سر خوردند و گونه‌اش را سوزاندند.
قلبش فریاد می‌زد، اما زبانش قفل بود.

دعواهایشان مثل خوره به جان را*بط*ه‌شون افتاده بود.
بارها شده بود، اما این بار چیزی فرق داشت.
حس می‌کرد میان‌شان دیواری کشیده شده که دیگر هیچ نوری از آن رد نمی‌شود.


تهیونگ سرش را به شیشه چسباند.
سرمای باران از پشت آن حس می‌شد.
صدای لرزان ات دوباره در اتاق پیچید:

— «می‌دونی بدترین حس دنیا چیه؟ اینکه جلوی کسی که دوستش داری بمونی و ببینی کم‌کم داری توی چشماش محو می‌شی. انگار دیگه دیده نمی‌شی.»

تهیونگ با چشمانی بسته گفت:

— «این همون چیزیه که منم حس می‌کنم.»

سکوت.
فقط صدای باران بود و صدای نفس‌هایی که از شدت بغض تند شده بودند.

لحظه‌ها سنگین گذشتند.
تهیونگ ناگهان برگشت، نگاهش پر از چیزی بین خشم و درماندگی بود.
خواست چیزی بگوید، اما زبانش خشک شد.
به‌جای حرف زدن، کت بارانی‌اش را از روی مبل برداشت.

ات با وحشت نگاهش کرد:

— «داری کجا می‌ری؟»

— «باید... باید یکم فکر کنم. نمی‌تونم الان این‌جوری... نمی‌تونم»

در را بست و بیرون رفت.
صدای کوبیده شدن در، مثل ضربه‌ای آخرین تکه‌ی امید را شکست.

ات تنها ماند.
صدای باران حالا مثل تمسخر در گوشش می‌پیچید.
پاهایش سست شد، روی زمین نشست.
اشک‌هایش بی‌امان جاری شدند.
برای لحظه‌ای فقط زمزمه کرد:

— «شاید... شاید دیگه تحملی نمونده.»

اتاق تاریک بود.
تنها چیزی که روشن می‌زد، شعله‌ی کم‌نور امیدی بود که انگار در حال خاموش شدن بود.


ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۱۶)

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁹﴿ویو راوی﴾چند روز از ماجرای اتاق مخفی ...

چندپارتی تهیونگ

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی زمانی که دست‌های تهیونگ بین انگشت‌...

صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره مون...

پارت سوم | صدای شلیکساعت از نیمه‌شب گذشته بود.ات هنوز خوابش ...

جنگل نفرین شده پارت ۲

dark life= 42ات لبخند زد. «هیچی. فقط... بوی بارون رو دوست دا...

......//برده ی زیبا//.......

Part 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط