فیک تهیونگ

پارت ۱۸
ویو ات
زنگ آخر رفتیم خونه شب موقع خواب اصن خوابم نمی‌برد سر قضیه بابای تهیونگ نصف شب ناخداگاه بهش پیام دادم که دیدم انلاینه
مکالمه
+ : سلام چطوری ببخشید سر قضیه بابات اصن خوابم نمی‌بره
_ : بیب به اون عوضی نگو بابات
_ : من نمی‌فهمم مگه این کار نباید مامانتو ناراحت کنه
_ : آخه اون عوضی الان که داریم حرف میزنیم امریکا نیست کره ست
+ : چییییی
_ : و برنگشته
+ : به عقل خودت اگه برگرده مامانت راهش میده خونه
_ : مامانم قضیه لاس زندن رو نمیدونه فقط اینکه داخل آرایش گاه دوستش دیدمش رو بهش گفتم اون سر حرف من به خانواده اون عوضی گفت و هیچی نصیبمون نشد
+ : یعنی مامانت با چشم خودش ندیده لاس
یدنشو
_ : نوچ
+ : و الان هم برنمیگرده پیشتون
_ : اهوم
+ : آدرس آرایشگاه دوست مامانتو میدی
_ : واسه چی
+ : میخوام ببینم بعد این همه سال از آرایش گاه به چی تغییر کرده
_ : اوکی این آدرسش
...
+ : ممنون
_ : بیب ساعتو دیدی
+ : چییییی ساعت چهاره
_ : برو خوب بخوابی
+ : باشه باشه شب بخیر
ساعت چهار بود که خوابیدم
( صبح )
م + : دخترم مدرست دیر میشه پاشو ساعت هشته
مث برغ گرفته ها بلند شدم رفتم صورتمو شستم آماده شدم از سر میز یه کروسان گزاشتم تا مدرسه دوییدم وای نه استاد سر کلاسه الان دباره سوال پیچم میکنه همه ی بچه ها مخصوصا تهیونگ نگام میکردن که استاد منو دید
اُ : بازم دیر کردی که
+ : سلام اسناد
اُ : علیک
+ : استاد سخت نگیر دیگه
استاد ^
^ : ساعتو دیدی
+ : مگه هشت نیست
^ : منم دارم همینو میگم چرا اینقدر دیر کردی
+ : چیزه گربم یه ( من که گربه ندارم اصن ولش ) عطر کامل خورده بود باید میبردمش بیمارستان
هایون بزور جلوی خندشو می‌گرفت
^ : بیمارستان ساعت ۷
+ : آره دیگه الانا خیلیا مریض مشن برای همین شلوغه من صبح رفتم که تو صف وانستم
خنده دندون نما
^ : مگه نگفتی گربم
+ : آه باشه استاد تو بردی با تهیونگ چت کردم
^ : از ساعت چن تا چن
+ : از ساعت ۴ تا نمیدونم چن دیقه
^ : چه عجب ات خانوم بالاخره رل زد
+ : حیحی
^ : بخاطر اینکه صادق بودی برو بشین
+ : مرسی
ادامه دارد .......
دیدگاه ها (۳)

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆P27تهیونگ: اووو آ...

اورلورا

پارت ۱۷∆ اینکه توئم دوسم داری × آره ولی نمیشه .. داداشم ∆ خب...

معامله p34تهیونگ پیام را خواند و اخمش عمیق‌تر شد.کوک: «نمی‌خ...

My Boy❄

پارت ۸ یه بوسه نرم و عاشقانه رو آغاز کردند که یهو استاد اومد...

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

وقتی طراح لباسشی و اون عاشقته... ℙ𝕒𝕣𝕥۱"خواندن این فیک بدون ʟ...

یک هفته از موندن ات در عمارت گذشته بود.ات هنوز هر روز به راه...

استاد من ۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط