*teakook*
s 1 part 3
یک چیز دیگه هم که منو خیلی عصبی کرده اینه تو یک کاری کردی حتی نمیشه ببریمش بیمارستان با این وضعیتش فکرکنم هنوز به سن قانونی کامل نرسیده باشه چند سالشه ؟
تهیونگ وقتی داشت آروم اشک می ریخت با صدای گرفته لب زد .
_ ۱۷ سالش ۳ ماه دیگه میشه ۱۸ سالش ...
نامجون با کلافگی صورتش رو با دستاش گرفت و لب زد .
_ هوففف نمیدونم چی بهت بگم این کار با این بچه توی این سن تجاوز حساب میشه حتی اگه خودشم راضی بوده که مطمئنن نبوده و با این کاری که با این بچه کردی فکرنکنم به این زودی ببخشت و ....
ادامه حرفش با حرف تهیونگ باقی موند .
_ کی بهوش میاد .
_ نمیدونم واقعا شاید امشب یا فردا آه...ولی من این بچه رو با تو تنها نمی زارم تا حالش کامل خوب نشه و خودش تصمیم نگیره پیشت بمونه یانه به جین هم میگم بیاد چون این بچه باید بعد بهوش اومدنش چیز های سالم بخوره تا از این ضعیفی در بیاد .
_ ب..باشه .
( چند ساعت بعد )
با صدای زنگ در خونه به سمتش رفت و با باز شدنش چهره ی تو هم و نگران جین مواجه شد و جین تا دیدش لب زد .
_ چی شده تهیونگ ها نامجون برام کامل تعریف نکرد ولی انگار حال کوک بده آره .
_ بیا تو برات توضیح میدم .
با کنار رفتنش اجازه داد تا جین بیاد تو و نامجون هم به طرفش کرد و بغلش کرد .
_ مرسی که اومدی هیونگ.
_ کاری نکردم فقط اون بچه کجاست میخوام ببینمش .
_ باشه الان میبرمت پیشش فقط شاید از وضعیتش شوکه بشی ولی لطفا قوی باش باشه .
_ چرا مگه چی شده؟
_ هیونگ الان نشونت میدم آروم باش .
_ ب...باشه .
تهیونگهمینجور روی مبل کلافه نشسته بود داشت شقیقه اش رو با دست ماساژ میداد چون نمیتونست بره کوکیش رو ببینه و جین و نامجون باهم رفته بودن پیشش توی فکر امگاش بود که با صدای داد جین از فکرش بیرون اومد و وقتی سرش بلند کرد با قیافه پر اشک و عصبانی جین روبه رو شد که داشت عصبی و بغضی با صدای بلند لب میزد .
_ تو عوضی چیکار این بچه کردی که اینطوری شده این همون کوکی که میشناسم نیست اون الان با لبخند خرگوشی توی خونه می گشت و یک جا بند نمی شد الان چی هنوز بیهوشه بهم بگو چرا این کار رو کردی هاااا( بلند )
نامجون سعی کرد بغلش بگیره و آرومش کنه تا کار اشتباهی نکرده و با هاش حرف بزنه .
_ هیونگ لطفا آروم باش عزیزم میدونم کار تهیونگ خیلی اشتباه و غیر قابل گذشته ولی الان با این کار ها چیزی درست نمیشه و کوک هم بهوش نمیاد بیا پس آروم باشیم خب تا وقتی کوک حالش خوب بشه میتونی اینجا بمونی ؟
جین در حالی که داشت با دستاش اشک هاش رو پاک میکرد لب زد .
_ معلومه میمونم مگه میشه اون بچه رو با این تنها بزارم اتفاقا میخوام بگم بچه ها بیان چون میدونی چقدر کوک عاشق هیونگاشه وقتی بهوش اومد پیشش باشن بهتره منم الان کردم براش کمی از بیرون خرید کنم تا بیدار شد بهش بگم بخوره .
_ فکر خوبیه باشه ولی میخوای باهات بیام ؟
_ نه نمیخواد این بچه رو تنها نزار .
و جیمین با یک نگاه تحقیر آمیز به تهیونگ و برداشتن کیفش رفت.
تهیونگ همینجوری که بغض کل چشماش رو پر اشک کرده بود سرش رو با دستاش گرفت و آروم اشک ریخت .
نامجون بعد چک کردن وضعیت کوک از اتاق اومد بیرون با تهیونگ که نفسش داشت به زور بالا میومد سر گریه کردن مواجه شد و سریع رفت کناری با اینکه میدونست همش تقصیر اونه ولی میدونست خیلی پشیمونه و کل قضیه هم براش تعریف کرده بود رفت بغلش کرد و سرش رو نوازش کرد و لب زد .
_ آروم باش با اینکه میدونی تقصیر خودته قوی باش چون اون بهت نیاز داره شاید نبخشت هنوز ولی بهت نیاز داره تو آلفاش هستی الان .
تهیونگ که صداش که انگار از ته چاه میومد با بغض لب زد .
_ تقصیر منه این بلا سرش اومده نمیدونم چجوری تونستم این کار رو باهاش بکنم اون ...اون فرشته منه تو این جهنمی که توش بودم شد بهشتم ولی من با دستام بهشتم رو نابود کردم الان نمیدونم چیکار کنم که حالش بهتر بشه من ....
ادامه حرفش با گریه اش قطع شد و همون لحظه ...
خب خوشگلای من اینم از این پارت ببخشید دیر شد ولی خب حمایت کم بود اگه این پارت تا شب حمایت بشه دو پارت دیگه باهم میزارم و قراره توی پارت بعدی ۲ نفر دیگه هم به داستان اضافه بشن
پس لطفا حمایت فراموش نشه 🙂
و خواستم یک چیز دیگه ام بگم این که من عکس دارم از چیزهایی که توصیف میکنم براتون اگه میخواین تا برای درک بهتر عکس لباس هاشون یا وسیله و... هرچیز دیگه باشه رو برای تصور بهتر بزارم لطفا بگین میخواین یا نه
یک چیز دیگه هم که منو خیلی عصبی کرده اینه تو یک کاری کردی حتی نمیشه ببریمش بیمارستان با این وضعیتش فکرکنم هنوز به سن قانونی کامل نرسیده باشه چند سالشه ؟
تهیونگ وقتی داشت آروم اشک می ریخت با صدای گرفته لب زد .
_ ۱۷ سالش ۳ ماه دیگه میشه ۱۸ سالش ...
نامجون با کلافگی صورتش رو با دستاش گرفت و لب زد .
_ هوففف نمیدونم چی بهت بگم این کار با این بچه توی این سن تجاوز حساب میشه حتی اگه خودشم راضی بوده که مطمئنن نبوده و با این کاری که با این بچه کردی فکرنکنم به این زودی ببخشت و ....
ادامه حرفش با حرف تهیونگ باقی موند .
_ کی بهوش میاد .
_ نمیدونم واقعا شاید امشب یا فردا آه...ولی من این بچه رو با تو تنها نمی زارم تا حالش کامل خوب نشه و خودش تصمیم نگیره پیشت بمونه یانه به جین هم میگم بیاد چون این بچه باید بعد بهوش اومدنش چیز های سالم بخوره تا از این ضعیفی در بیاد .
_ ب..باشه .
( چند ساعت بعد )
با صدای زنگ در خونه به سمتش رفت و با باز شدنش چهره ی تو هم و نگران جین مواجه شد و جین تا دیدش لب زد .
_ چی شده تهیونگ ها نامجون برام کامل تعریف نکرد ولی انگار حال کوک بده آره .
_ بیا تو برات توضیح میدم .
با کنار رفتنش اجازه داد تا جین بیاد تو و نامجون هم به طرفش کرد و بغلش کرد .
_ مرسی که اومدی هیونگ.
_ کاری نکردم فقط اون بچه کجاست میخوام ببینمش .
_ باشه الان میبرمت پیشش فقط شاید از وضعیتش شوکه بشی ولی لطفا قوی باش باشه .
_ چرا مگه چی شده؟
_ هیونگ الان نشونت میدم آروم باش .
_ ب...باشه .
تهیونگهمینجور روی مبل کلافه نشسته بود داشت شقیقه اش رو با دست ماساژ میداد چون نمیتونست بره کوکیش رو ببینه و جین و نامجون باهم رفته بودن پیشش توی فکر امگاش بود که با صدای داد جین از فکرش بیرون اومد و وقتی سرش بلند کرد با قیافه پر اشک و عصبانی جین روبه رو شد که داشت عصبی و بغضی با صدای بلند لب میزد .
_ تو عوضی چیکار این بچه کردی که اینطوری شده این همون کوکی که میشناسم نیست اون الان با لبخند خرگوشی توی خونه می گشت و یک جا بند نمی شد الان چی هنوز بیهوشه بهم بگو چرا این کار رو کردی هاااا( بلند )
نامجون سعی کرد بغلش بگیره و آرومش کنه تا کار اشتباهی نکرده و با هاش حرف بزنه .
_ هیونگ لطفا آروم باش عزیزم میدونم کار تهیونگ خیلی اشتباه و غیر قابل گذشته ولی الان با این کار ها چیزی درست نمیشه و کوک هم بهوش نمیاد بیا پس آروم باشیم خب تا وقتی کوک حالش خوب بشه میتونی اینجا بمونی ؟
جین در حالی که داشت با دستاش اشک هاش رو پاک میکرد لب زد .
_ معلومه میمونم مگه میشه اون بچه رو با این تنها بزارم اتفاقا میخوام بگم بچه ها بیان چون میدونی چقدر کوک عاشق هیونگاشه وقتی بهوش اومد پیشش باشن بهتره منم الان کردم براش کمی از بیرون خرید کنم تا بیدار شد بهش بگم بخوره .
_ فکر خوبیه باشه ولی میخوای باهات بیام ؟
_ نه نمیخواد این بچه رو تنها نزار .
و جیمین با یک نگاه تحقیر آمیز به تهیونگ و برداشتن کیفش رفت.
تهیونگ همینجوری که بغض کل چشماش رو پر اشک کرده بود سرش رو با دستاش گرفت و آروم اشک ریخت .
نامجون بعد چک کردن وضعیت کوک از اتاق اومد بیرون با تهیونگ که نفسش داشت به زور بالا میومد سر گریه کردن مواجه شد و سریع رفت کناری با اینکه میدونست همش تقصیر اونه ولی میدونست خیلی پشیمونه و کل قضیه هم براش تعریف کرده بود رفت بغلش کرد و سرش رو نوازش کرد و لب زد .
_ آروم باش با اینکه میدونی تقصیر خودته قوی باش چون اون بهت نیاز داره شاید نبخشت هنوز ولی بهت نیاز داره تو آلفاش هستی الان .
تهیونگ که صداش که انگار از ته چاه میومد با بغض لب زد .
_ تقصیر منه این بلا سرش اومده نمیدونم چجوری تونستم این کار رو باهاش بکنم اون ...اون فرشته منه تو این جهنمی که توش بودم شد بهشتم ولی من با دستام بهشتم رو نابود کردم الان نمیدونم چیکار کنم که حالش بهتر بشه من ....
ادامه حرفش با گریه اش قطع شد و همون لحظه ...
خب خوشگلای من اینم از این پارت ببخشید دیر شد ولی خب حمایت کم بود اگه این پارت تا شب حمایت بشه دو پارت دیگه باهم میزارم و قراره توی پارت بعدی ۲ نفر دیگه هم به داستان اضافه بشن
پس لطفا حمایت فراموش نشه 🙂
و خواستم یک چیز دیگه ام بگم این که من عکس دارم از چیزهایی که توصیف میکنم براتون اگه میخواین تا برای درک بهتر عکس لباس هاشون یا وسیله و... هرچیز دیگه باشه رو برای تصور بهتر بزارم لطفا بگین میخواین یا نه
- ۱۷.۶k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط