قسمت پنج
روز بعد، زنگ ناهار، همان پنج نفر طبق معمول کنار هم جمع شدند.
تههیون با دیدن صندلی خالی کنارشان گفت:
«به نظرتون یکی بینمون کم نیست؟»
سوآ پرسید:
«کی؟»
تههیون به دختری که تنها پشت میز دیگری نشسته بود اشاره کرد.
«اون دختره. چند روزه تنهاست.»
دویون نگاهی انداخت.
«سئولآ؟»
مینجی پرسید:
«میشناسیش؟»
«همکلاسیمونه. چوی سئولآ.»
سوآ گفت:
«پس دعوتش کنیم بیاد.»
تههیون دستش را بالا برد.
«سئولآ! بیا اینجا.»
دختر سرش را بلند کرد و با تعجب به آنها نگاه کرد.
«من؟»
سوآ لبخند زد.
«آره، خودت. بیا دیگه.»
سئولآ بعد از کمی تردید وسایلش را برداشت و به سمتشان آمد.
«مزاحم نیستم؟»
مینجی صندلی کنارش را عقب کشید.
«نه، بشین.»
سئولآ نشست.
چند دقیقه اول کمی ساکت بود، اما تههیون طبق معمول اجازه نمیداد سکوت زیاد دوام بیاورد.
«خب، حالا که اومدی، باید یه چیزی درباره خودت بگی.»
سئولآ خندید.
«مثلاً چی؟»
تههیون فکر کرد.
«مثلاً چرا انقدر ساکتی؟»
دویون خندید.
«تو واقعاً سؤال بهتری بلد نیستی؟»
سئولآ خندید و کمکم با آنها گرم گرفت.
تا پایان ناهار، دیگر غریبه نبود.
از آن روز به بعد، جمع پنجنفرهشان یک نفر بیشتر داشت.
جونهو، مینجی، تههیون، دویون، سوآ و سئولآ.
شش نفری که هنوز نمیدانستند سالهای زیادی از زندگیشان قرار است کنار یکدیگر بگذرد.
ادامه دارد...
تههیون با دیدن صندلی خالی کنارشان گفت:
«به نظرتون یکی بینمون کم نیست؟»
سوآ پرسید:
«کی؟»
تههیون به دختری که تنها پشت میز دیگری نشسته بود اشاره کرد.
«اون دختره. چند روزه تنهاست.»
دویون نگاهی انداخت.
«سئولآ؟»
مینجی پرسید:
«میشناسیش؟»
«همکلاسیمونه. چوی سئولآ.»
سوآ گفت:
«پس دعوتش کنیم بیاد.»
تههیون دستش را بالا برد.
«سئولآ! بیا اینجا.»
دختر سرش را بلند کرد و با تعجب به آنها نگاه کرد.
«من؟»
سوآ لبخند زد.
«آره، خودت. بیا دیگه.»
سئولآ بعد از کمی تردید وسایلش را برداشت و به سمتشان آمد.
«مزاحم نیستم؟»
مینجی صندلی کنارش را عقب کشید.
«نه، بشین.»
سئولآ نشست.
چند دقیقه اول کمی ساکت بود، اما تههیون طبق معمول اجازه نمیداد سکوت زیاد دوام بیاورد.
«خب، حالا که اومدی، باید یه چیزی درباره خودت بگی.»
سئولآ خندید.
«مثلاً چی؟»
تههیون فکر کرد.
«مثلاً چرا انقدر ساکتی؟»
دویون خندید.
«تو واقعاً سؤال بهتری بلد نیستی؟»
سئولآ خندید و کمکم با آنها گرم گرفت.
تا پایان ناهار، دیگر غریبه نبود.
از آن روز به بعد، جمع پنجنفرهشان یک نفر بیشتر داشت.
جونهو، مینجی، تههیون، دویون، سوآ و سئولآ.
شش نفری که هنوز نمیدانستند سالهای زیادی از زندگیشان قرار است کنار یکدیگر بگذرد.
ادامه دارد...
- ۳.۲k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط