آرامش دریا p¹⁷
آرامش دریا p¹⁷
ویو نویسنده
الان جیمین هفت ماهشه و شکمش بزرگ شده...بزرگ یعنی خیلی بزرگ (اسلاید بعدی)
همه چی خیلی خوب پیش میرفت ولی یونگی مونده بود و با راز جونیور...اگر با جیمین بگه حالش بد میشه؟ از یونگی بدش میاد؟ یا....
یونگی از اتاق رینو اومد بیرون رفت توی اتاق مشترکشون. جیمین خم بیدار بود و داشت با گوشیش یه وسیله هایی سفارش میداد.
یونگی: بیداری خوشگلم؟
جیمین: نه خوابم....
یونگی: ای بابا...اینجوری میکنی نی نی عصبانی میشه ها!
جیمین: نه رینو آرومه تازه هم خوابه...تازه یه جای جدید پیدا کرده.
یونگی: کجا؟
جیمین: گوشه ی دلم دقیقا کنار رحمم...(پکر)
یونگی: 🤣🤣🤣🤣
جیمین: درد بی درمون...مرض...پدصگ...مریض.
یونگی: باشه باشه، گوه خوردم اینجوری نکن!
جیمین: به یه شرط میبخشمت.
یونگی: بگو! جانم؟
جیمین: برام انگور سیاه بیار.
یونگی: باشه....از جات تکون نخوریااا...آهان جیمینی!
جیمین: هوم؟
یونگی: هوم نه بله!
جیمین: 🙂🩴
یونگی: (گلشو و صاف میکنه)
خواستم بگم که نامجون میاد برای چکاب ماماهانت!
جیمین: چرا ما نریم؟
یونگی: چون که مامانم میگه که میترسه اتفاقی برات بیوفته!
جیمین: نه بابا چیزی نمیشه، ساعت چند؟
یونگی: ساعت چهار.
جیمین: الان که ساعت هشت صبحه! راستی تو برام نمیخواستی انگور بیاری؟
یونگی: اوکی باشه.
و رفت تا برای همسر باردارش انگور بیاره و در حین راه هم غر غر میکرد (وضعیت من وقتی کسی میگه ررو فلان چیز و بیار 🤣)
جیمین گوشی رو گذاشت کنار و مشغول حرف زدن با بچش شد.
جیمین: رینو؟....رینو ی مامان خوابه؟ نمیخوای بیدار شی فدات شم؟
که بچش شروع به تکون خوردن کرد.
جیمین: (خنده) قربونت برم، تا الان که خواب بودی و یه جا ساکن بودی ولی الان داری بازی میکنی؟ باشه فدات شم بازی کن ولی یهو یه دفعی تکون نخور که مامانی دردش میگیره.
و بعد چشاش و بست تا روی حرکت بچش تمرکز کنه.
یونگی: امگای من خوابش برده؟
جیمین: یونگی رینو داره تکون میخوره نگا کن!
یونگی میوه رو گذاشت روی پا تختی (همون میز های کوچیک نزدیک تخت)
و با دستش و گذاشت روی شکم جیمین.
یونگی: رینو دخمل بابایی چطوره؟ کوچولوی من مامانی رو زیاد اذیت نکنیا...آفرین دختر خوب.
و رفت توی بغل جیمین و انگور و داد بهش.
جیمین: یونگی میدونستی که وقتی رایحت و میشنوم بیشتر شیطونی میکنه؟
یونگی: واقعا؟
جیمین: آره...نگاه کن!
و بعد دستش و گذاشت روی شکم جیمین. که لگد کیوت و آروم به دستش خورد.
نزدیک بود جر بخوره از ذوقش.
جیمین: مردم آقایی دارن ما هم آقایی داریم!
یونگی: وا مگخ من چیکار کردم؟ من فقط یکم ذوق کردم.
جیمین: این ذوق نبود ذوق مرگ بود.
یونگی: ای بابا خیلی خوب...میخوام از امروز به سوبین یکم تمرین یاد بدم.
جیمین: باشه ولی نکشش.
یونگی؛ من کی سوبین و کشتم؟
جیمین: یادت نیست که وقتی پنج سالش بود هی میگرفتیش و لهش میکردی تا گرگش به سطح برسه؟ آخه دیوانه نمیدونه که همه توی ۱۸ سالگی به سطح میرسن؟
یونگی: مامانم و مگه یادت نیس؟ تاحالا داستانش و هم بهت گفتم...مامانم توی ۱۱ سالگیش به سطح رسید.
جیمین: چرا گفتی ولی منم بهت گفتم که مادرت یه بتاس ولی سوبین پسره. اصلا چرا میخوای بهش از الان تمرین بدی؟ چیزی شده؟
یونگی با شنیدن این جمله از جیمین یاد جونیور افتاد و خیلی ناراحت و نگران شد.
جیمین: یونگی یه چیزی شده تو نمیخوای به من بگی، رایحه ی تلخت همه جای خونه رو گرفته.
یونگی: چی؟ ن...نه...چیزی نشده...میخوای بریم یکم بیرون؟
جیمین: نه (سرد)
یونگی: بیبی اگر چیزی بشه که خودم بهت میگم!
جیمین: نه تو...
جیمین میخواست حرف بزنه که صدای داد و فریاد آیون و شنید.
یونگی: این صدای مامان منه؟
جیمین: اوهوم....چی شده؟
یونگی: هول نکنی هول نکن آروم بیا پایین.
جیمین: باشه...دست.
یونگی: 👏🏻
جیمین: احمق اون دست نه دستت و بده!
یونگی: اووو آهان.
و جیمین لباسش و عوض کرد و رفتن پایین (اسلاید بعدی)
یونگی: چی شده مامان؟
ایون با شلاق افتاده بود دنبال ماریا و انقدر کتکش زده بود که کلا خونی بود.
جیمین: اوما چرا دارید ماریا رو میزنید؟
آیون: این بی شرف جاسوس جونیوره..
ماریا: خانم..هق....گوه خوردم...هق...قول میدم که دیگه کاری نکنم...هق...من و ببخشید.
آیون: دهنت و ببند عوضی نمک نشناس.
یونگی: مامان درست حرف بزن ببینم!
آیون: (باید فلش بک بزنم)
*فلش بک*
ویو آیون
داشتم میرفتم توی اتاق کارم تا یه سری پرونده چک کنم (بله ایشون هم مافیا بودن) وقتی که داشتم از آشپزخونه رد میشدم صدای ماریا و شنیدم.
من هیچ وقت فوضولی نمیکنم....مخصوصا توی کار های خدمتکار هام ولی این یکی خیلی مشکوک میزنه. پس باید وایمیستادم و گوش میکردم.
ویو نویسنده
الان جیمین هفت ماهشه و شکمش بزرگ شده...بزرگ یعنی خیلی بزرگ (اسلاید بعدی)
همه چی خیلی خوب پیش میرفت ولی یونگی مونده بود و با راز جونیور...اگر با جیمین بگه حالش بد میشه؟ از یونگی بدش میاد؟ یا....
یونگی از اتاق رینو اومد بیرون رفت توی اتاق مشترکشون. جیمین خم بیدار بود و داشت با گوشیش یه وسیله هایی سفارش میداد.
یونگی: بیداری خوشگلم؟
جیمین: نه خوابم....
یونگی: ای بابا...اینجوری میکنی نی نی عصبانی میشه ها!
جیمین: نه رینو آرومه تازه هم خوابه...تازه یه جای جدید پیدا کرده.
یونگی: کجا؟
جیمین: گوشه ی دلم دقیقا کنار رحمم...(پکر)
یونگی: 🤣🤣🤣🤣
جیمین: درد بی درمون...مرض...پدصگ...مریض.
یونگی: باشه باشه، گوه خوردم اینجوری نکن!
جیمین: به یه شرط میبخشمت.
یونگی: بگو! جانم؟
جیمین: برام انگور سیاه بیار.
یونگی: باشه....از جات تکون نخوریااا...آهان جیمینی!
جیمین: هوم؟
یونگی: هوم نه بله!
جیمین: 🙂🩴
یونگی: (گلشو و صاف میکنه)
خواستم بگم که نامجون میاد برای چکاب ماماهانت!
جیمین: چرا ما نریم؟
یونگی: چون که مامانم میگه که میترسه اتفاقی برات بیوفته!
جیمین: نه بابا چیزی نمیشه، ساعت چند؟
یونگی: ساعت چهار.
جیمین: الان که ساعت هشت صبحه! راستی تو برام نمیخواستی انگور بیاری؟
یونگی: اوکی باشه.
و رفت تا برای همسر باردارش انگور بیاره و در حین راه هم غر غر میکرد (وضعیت من وقتی کسی میگه ررو فلان چیز و بیار 🤣)
جیمین گوشی رو گذاشت کنار و مشغول حرف زدن با بچش شد.
جیمین: رینو؟....رینو ی مامان خوابه؟ نمیخوای بیدار شی فدات شم؟
که بچش شروع به تکون خوردن کرد.
جیمین: (خنده) قربونت برم، تا الان که خواب بودی و یه جا ساکن بودی ولی الان داری بازی میکنی؟ باشه فدات شم بازی کن ولی یهو یه دفعی تکون نخور که مامانی دردش میگیره.
و بعد چشاش و بست تا روی حرکت بچش تمرکز کنه.
یونگی: امگای من خوابش برده؟
جیمین: یونگی رینو داره تکون میخوره نگا کن!
یونگی میوه رو گذاشت روی پا تختی (همون میز های کوچیک نزدیک تخت)
و با دستش و گذاشت روی شکم جیمین.
یونگی: رینو دخمل بابایی چطوره؟ کوچولوی من مامانی رو زیاد اذیت نکنیا...آفرین دختر خوب.
و رفت توی بغل جیمین و انگور و داد بهش.
جیمین: یونگی میدونستی که وقتی رایحت و میشنوم بیشتر شیطونی میکنه؟
یونگی: واقعا؟
جیمین: آره...نگاه کن!
و بعد دستش و گذاشت روی شکم جیمین. که لگد کیوت و آروم به دستش خورد.
نزدیک بود جر بخوره از ذوقش.
جیمین: مردم آقایی دارن ما هم آقایی داریم!
یونگی: وا مگخ من چیکار کردم؟ من فقط یکم ذوق کردم.
جیمین: این ذوق نبود ذوق مرگ بود.
یونگی: ای بابا خیلی خوب...میخوام از امروز به سوبین یکم تمرین یاد بدم.
جیمین: باشه ولی نکشش.
یونگی؛ من کی سوبین و کشتم؟
جیمین: یادت نیست که وقتی پنج سالش بود هی میگرفتیش و لهش میکردی تا گرگش به سطح برسه؟ آخه دیوانه نمیدونه که همه توی ۱۸ سالگی به سطح میرسن؟
یونگی: مامانم و مگه یادت نیس؟ تاحالا داستانش و هم بهت گفتم...مامانم توی ۱۱ سالگیش به سطح رسید.
جیمین: چرا گفتی ولی منم بهت گفتم که مادرت یه بتاس ولی سوبین پسره. اصلا چرا میخوای بهش از الان تمرین بدی؟ چیزی شده؟
یونگی با شنیدن این جمله از جیمین یاد جونیور افتاد و خیلی ناراحت و نگران شد.
جیمین: یونگی یه چیزی شده تو نمیخوای به من بگی، رایحه ی تلخت همه جای خونه رو گرفته.
یونگی: چی؟ ن...نه...چیزی نشده...میخوای بریم یکم بیرون؟
جیمین: نه (سرد)
یونگی: بیبی اگر چیزی بشه که خودم بهت میگم!
جیمین: نه تو...
جیمین میخواست حرف بزنه که صدای داد و فریاد آیون و شنید.
یونگی: این صدای مامان منه؟
جیمین: اوهوم....چی شده؟
یونگی: هول نکنی هول نکن آروم بیا پایین.
جیمین: باشه...دست.
یونگی: 👏🏻
جیمین: احمق اون دست نه دستت و بده!
یونگی: اووو آهان.
و جیمین لباسش و عوض کرد و رفتن پایین (اسلاید بعدی)
یونگی: چی شده مامان؟
ایون با شلاق افتاده بود دنبال ماریا و انقدر کتکش زده بود که کلا خونی بود.
جیمین: اوما چرا دارید ماریا رو میزنید؟
آیون: این بی شرف جاسوس جونیوره..
ماریا: خانم..هق....گوه خوردم...هق...قول میدم که دیگه کاری نکنم...هق...من و ببخشید.
آیون: دهنت و ببند عوضی نمک نشناس.
یونگی: مامان درست حرف بزن ببینم!
آیون: (باید فلش بک بزنم)
*فلش بک*
ویو آیون
داشتم میرفتم توی اتاق کارم تا یه سری پرونده چک کنم (بله ایشون هم مافیا بودن) وقتی که داشتم از آشپزخونه رد میشدم صدای ماریا و شنیدم.
من هیچ وقت فوضولی نمیکنم....مخصوصا توی کار های خدمتکار هام ولی این یکی خیلی مشکوک میزنه. پس باید وایمیستادم و گوش میکردم.
- ۱۵.۹k
- ۲۹ مهر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط