«معشوق سابق» پارت سی و دوم

~~~

+پ...پس یعنی میگین...اگه...اگه روحش توی...توی آرامش باشه...ممکنه به هوش...بیاد؟

دکتر نفس عمیقی کشید و سرش را به نشانه تایید تکان داد و ادامه داد:

_دقیقا همینطوره، شما میدونین ممکنه دلیل این نوسان روانی ایشون چی باشه؟
+من...احتمالا...می‌دونم...بله
_احیانا شما میدونید فلیکس کیه؟ برای این میپرسم، چون جناب هیونجین وقتی هنوز توی کما نبودن مدام شخص فلیکس نامی رو صدا میزدن...معمولا این اسم با پسوند ببخشید یا عذر میخوام همراه میشد...احتمال داره دلیل اصلی شرایطشون همین آقای فلیکس باشن؟...

جیسونگ که از این موضوع متعجب بود، با چشمانی پر از ترس و دلسوزی و با صدایی لرزان گفت:

+چرا...چرا...من می‌شناسمش...در اصل تموم نگرانیم...برای فلیکسه...خب...نمیدونم...چ...چجوری باید...بهش خبر بدم، اما الان...متوجه شدم...ممکنه فلیکس...راه درمان هیونجین و مرهمی...برای زخمش...باشه...
_این عالیه...لطفاً هرچه سریعتر باهاش تماس بگیرید...بگین هر طور که هست بیاد پیش جناب هوانگ...شاید مرگ و زندگی ایشون، دست آقای فلیکس باشه.
+چشم...اما...فلیکس الان...الان توی سیدنیه...
_اگه انقد رابطه آقای هوانگ با ایشون جدیه، که حتی جناب هوانگ توی هذیان هاشون اسم ایشون رو فریاد میزنن، پس ایشونم خودش رو به اینجا می‌رسونه...من باید برم و جزئیات پرونده جناب هوانگ رو بررسی کنم، لطفاً هرچه سریعتر به آقای فلیکس اطلاع بدین، ممنون، راستی میتونین الان توی اتاق آقای هوانگ باشین و ازشون مراقبت کنین.

بعد از این حرف با قدم های محکمی جیسونگ رو ترک کرد و رفت.
حالا جیسونگ مانده بود و هیونجینی که در کما بود و فلیکس لجبازی که حالا کنجکاو بود بداند بعد از شنیدن این خبر هنوز هم لجوج میماند یا نه.
با قدم هایی لرزان و سست به سمت اتاق هیونجین رفت. وقتی وارد شد، هیونجین را دید که عین یک مومیایی باند پیچی شده بود.

روی صندلی کنار تختش نشست و با چشمانی پر از اشک به وضعیت هیونجین نگاهی انداخت، دستانش پر از سرم و سوزن، پاهای باند پیچی شده و چهره ای که حتی در کما هم آشفته بود.
کمی خم شد و سرش را بین دستانش گرفت...چشمانش را مالید و نفس عمیقی کشید.
در ذهنش متنی را آماده میکرد تا به فلیکس بگوید، اما می‌دانست در نهایت با کلمات و جملاتی مبهم و با صدایی لرزان و بغض آلود، خبر را به فلیکس میدهد.
بازدمی طولانی بیرون داد و از جیبش تلفن همراهش را بیرون آورد.
از بین شماره های اخیر «جوجه ی احمق🐥🔪» را انتخاب کرد و با دستانی لرزان روی قسمت تماس کلیک کرد.

~~~

به دلیل فریادی که حدود ده دقیقه پیش کشیده بود و نام هیونجین را ناخودآگاه فریاد زده بود، مادرش به اتاقش آمده بود و با چشمانی خیس از اشک و پر از غبطه و حسرت سر فلیکس را نوازش میکرد.

_من برات یه بلیط میگیرم، تو باید برگردی...پسرم.
+من...برنمی‌گردم...مامان...چجوری برگردم؟ با...چه آبرویی؟ خودمم بخوام...غرورم اجازه نمیده مامان...من جلوی همه‌ی کارمنداش...خرد شدم...نمیتونم...
_پسرم...گاهی عشق واقعی یعنی غرورتو بذاری کنار...همونطور که اون پسر غرورش رو شکست تا تو رو صدا بزنه...
زانو هایش را بغل گرفت و مانند کودکی پنج ساله در خودش فرو رفت.
نوازش های مادرش ملایم تر شد.
سکوتی گوش خراش بر فضا حاکم شده بود، با صدای زنگ تلفن همراه فلیکس سکوت شکسته شد.
فلیکس بلند شد تا از روی تختش موبایلش را بردارد و ببیند چه کسی در این روز ها با او تماس گرفته.
با دیدن صفحه ی گوشی، اسم «سنجاب گشنه🐿🥞» روی صفحه نمایان شد.
با بی حوصلگی جواب داد:

+سلام جیسونگ.
_فـ...فلیکس...دلتنگت...ب...بودم...

~~~

خب بچه ها حتما اینجا رو بخونین مهمه✨🤍
می‌خوام در مورد چند تا چیز نظرتونو بدونم و اینکه یه صحبت کوچیکی کنیم...خب ببینید من دارم به پایان داستان فکر میکنم که دو حالت داره، میتونم به طور وحشتناکی بد تمومش کنم که دیگه خیلی چیزی نمی‌مونه برای ادامه و نهایت ده پارت دیگه ادامه دار میشه...یا میتونم خوب تمومش کنم یا یه پایان باز بزارم براش که خیلی ادامه دار تر میشه به نسبت...یا اگه هم هیچکدوم از این دو حالت رو نمیخواین، میتونم یه پایان به نسبت خوب و باز بزارم که بازم خیلی ادامه دار نمیشه...به هرحال می‌خوام نظرتونو بدونم، لطفا کامنتش کنید حتما میخونم...اگه نظری ندارین بابتش فقط تو کامنتا بگین که میسپرینش دست خودم و خودم یه جوری ادامه اش بدم... این از این✨🤍
خب مورد بعدی باید ازتون تشکر کنم بابت اینکه امار رو به چهل رسوندین امیدوارم بیشتر بشیم، راستی شما تبریک نمیگین چهل تایی شدنمون و؟؟🥲😂
و مورد اخر هم اینکه، حمایت ها...به طرز عجیبی خوب نیس و امیدوارم یکم بیشتر همراهی کنین، مرسیی و منتظر کامنتاتون هستممم🌚🪄
دیدگاه ها (۲۱)

#دوست‌پسر_شیطون_منPart:12ویو هیونجین:نابی دستاشو دور گردنم ح...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p32فلیکس : نه. فقط دارم ...

I fell for my doctor- part 11

خون و عشق 💘 پارت یازدهمهان هنوز کف خیابون نشسته بودآمبولانس ...

فرشته‌ی وحشی‌ منکاپل:هیونلیکس ژانر: امگاورس، ازدواج اجباری، ...

آپدیت اینستاگرام @.eyesmagگونگ چا و فلیکس: این ترکیب به یه ک...

❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم𝑷𝒂𝒓𝒕 3 | تو چرا برات مهمه؟!لوئیس لپ‌...

آپدیت توییتر ژاپنی اسکیز با سوال و جواب همراه با چانگبیناستی...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_60فصل بیست‌وهفت...

free from the court (p14)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط