#شراب_سرخ

#شراب_سرخ


Part:⁷⁰





شب عروسی:...........................



ویو جنا:

میکاپ ارتیسها داشتن من و دودوهی رو میکاپ میکردن
به قول دودوهی... منم حس میکنم امشب یه ترس بدی افتاده تو وجودمون...



چند دقیقه بعد


میکاپمون تموم شد رفتم جلو آینه داشتم به خودم نگاه میکردم

جنا: واییی میکاپ ارتیس که نیست...جادوگر...خیلی خوشگل شدمممم

دودوهی: وای اره منممم...جنا بیا بریم لباس بپوشیم...

جنا: اوکی

رفتیم با کمک چند نفر لباس پوشیدم و دودوهی هم پوشید و دیگه باید میرفتیم پایین

دست دودوهی رو گرفتم و باید هم‌ می خندیدیم هم ترسیده بودیم....و بعد از دستامونو از هم جدا کردیم و دیگه وقتش بود....

از اتاق رفتیم بیرون و رفتیم سمت پله ها و دیدم یه جمعیت بود...انگار همه مافیا بودن و دیدم تهونگ و جونکوک پایین داشتن با یکی حرف میزدن و لیوان شراب دستشون بود...
.
که نگاهش افتاد رو من چهرش اخم بود ولی منو دید چهرش نرم شد...
و لیوان شراب شو گذاشت کنار و منتظر من بود که بیام پایین...
داشتم از پله ها می رفتم پایین و دودوهی هم کنار من داشت میومد....

رفتیم پایین و تهونگ دست منو گرفت
و جونکوک هم دست دودوهی رو

و داشتیم می رفتیم سمت عاقد که تهونگ اروم حرف زد جوری که من بشونم...

تهونگ:خیلی خشگل شدی

جنا :خشگل بودم خشگل تر شدم

تهونگ تو گلوش خنده ای کرد و رفتیم سر جاهامون نشستیم

من و دودوهی وسط نشستیم بغل دودوهی جونکوک بود و بغل من هم تهونگ


و عاقد شروع کرد کرد بع زِر زدن و حرف های چرت و پرت که ازش هیچی نمی فهمیدم
اوففف...

و بلاخره شروع کرد عاقد سر اصل مطلب رو بگه

عاقد: خانم چوی جنا بدون اجبار و تهدید مایل ایند با اقای کیم تهونگ ازدواج کنید؟

خواستم جواب بدم که صدای تیر اندازی کل تالار رو گرفت و دیدم یکی داره از اون جا میاد و تعجب کردم اون....






ادامه دارد.....



اسلاید دوم:لباس تهونگ

اسلاید سوم:لباس جنا

اسلاید چهارم:کفش جنا

اسلاید پنجم:لباس دودوهی

اسلاید ششم:لباس جونکوک


جون جدت تون حمایت کنیددددد🎀🔪لایک کنید و نظر بدینننن.
برای تاخیر زیاد خیلی خیلی معذرت میخوام🎀
دیدگاه ها (۶)

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁷ویو جونکوکجونکوک... سکو...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁷ویو میکا_____سرش رو ب...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

Cruel Love.پارت اول ویو آنجلینا.خیلی ذوق داشتم واسه اومدنشون...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁶ویو: اتصبح که بیدار شدم، دستم رو...

رمان تو خود منی

the first lie

Part ³³ویو لیلی دستمو داخل دستش گذاشتم و از پله ها اومدیم پا...

پارت ۱۳

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط