«معشوق سابق» پارت سی و هشت
~~~
مینهو خوابش نمیبرد، چشمانش قفل شده بود روی لب های جیسونگ که حتی در خواب هم براق بود، چهره اش زیبا و بامزه بود، اما غم و اندوهی به وضوح در چهره ی خواب آلودش دیده میشد.
زیرلب با صدایی که خودش هم به وضوح نمیشنید گفت:
_چرا این بلا رو سر عشقمون آوردی آخه لعنتی؟ چی برات کم گذاشتم؟ اون دختره انقد خوب بود که منو به خاطرش پس زدی؟ من دوستت داشتم جیسونگ...هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی قراره وقتی خوابی، اینجوری حسرتتو بخورم...میدونی چیه جیسونگ...خیلی دلم میخواد برای یه لحظه ام که شده...غرورم رو کنار بزارم و فقط یه بار دیگه، یه بار دیگه طعم لباتو بچشم...اگه غرور نداشتم، حاضر بودم التماس کنم که برگردی...التماس کنم که بزار فقط یه دفعه دیگه تو فاصله سانتی متری اون چشمای قشنگ خرمایی رو ببینم...ولی غرور...امان از غرور...
چشمانش تر شد. مدت ها بود گریه نکرده بود اما وقتی میدید پسری که روزی متعلق به خودش بود...حالا تبدیل شده بود به زیبا ترین حسرتش، نمیتوانست آن قطره های مرواریدی بی خاصیت چشمش را کنترل کند.
هوا سوز داشت...جیسونگ همیشه زود سردش میشد، اما انگار انقدر خسته بود که حوصله گشتن دنبال پتو را نداشت.
مینهو که متوجه موضوع شد، سریعا بلند شد تا پتوی خودش را روی جیسونگ بیندازد.
پتوی خودش را از روی تختش برداشت به آرامی انداخت روی جیسونگ...از نوک انگشتان پا تا زیر چانه اش را با پتو پوشاند.
برای لحظه ای جیسونگ لبخند زد و بدون باز کردن چشمانش با صدای خواب آلودی گفت: ممنون...ددی...لینو.
مینهو برای لحظه ای توقف کرد، چشمانش گرد شد و ضربان قلبش رفت بالاتر از ۲۰۰...مدت ها بود این جمله را با این لحن و این لبخند از دهان جیسونگ نشنیده بود.
با خودش گفت نکند این فقط یک اتفاق نبود؟ شاید جیسونگ از عمد با این لحن این جمله را بیان کرد...
دستانش را با تعجب و مکث به سمت صورتش برد و چشمانش را مالید، چند سیلی آرام به خودش زد بلکه از این خواب شیرین بیدار شود...اما ظاهراً رویا نبود، جیسونگ واقعا این جمله را بیان کرده بود.
تلو تلو زنان به سمت تخت کناری رفت و نشست. به پشتی تخت تکیه داد و زانو هایش را معصومانه بغل گرفت.
_چرا داری باهام بازی میکنی جیسونگ؟
~~~
بالاخره پس از تشریفات و تجملات الکی فرودگاه، سوار هواپیما شد.
_مسافرین محترم پرواز سیدنی به سئول، لطفاً تلفن همراه خود رو روی حالت پرواز بذارید، کمربندتون رو ببندید و با همکاران محترم بنده همکاری لازم رو داشته باشین، متشکرم.
فلیکس نفسی عمیق کشید و سرش را به صندلی تکیه داد.
در این فکر بود که وقتی به بیمارستان رسید، میتواند خودش را کنترل کند یا دوباره قرار است اشک بریزد؟ یا شاید هم انقدر بی قراری کند که مسئولین و پرستاران به او تذکر بدهند...معلوم نبود فلیکس با دیدن بدن بی جان هیونجین چه حالی خواهد داشت.
چشمانش را به آرامی به قصد خوابیدن روی هم گذاشت، اما ظاهراً قرار نبود افکار دست از سرش بردارند.
هنوز هم نگران بود که هیونجین طردش کند و ایندفعه او باشد که برای بار دوم خرد میشود.
اما الان این مسائل اهمیتی نداشت، جان هیونجین در خطر بود، ایندفعه این یک بازی عاشقانه نبود که در آن کسی ناز کند و دیگری ناز بخرد.
قلبش تیر میکشید و با سرعت وحشتناکی میتپید...اگر دیر میرسید چی؟ اگر تا لحظه رسیدن فلیکس، هیونجین طاقت نیاورد چی؟
هر ثانیهای که میگذشت، مثل یک سوزن بود که در قلبش فرو میرفت. انگار زمان داشت با جان هیونجین معامله میکرد، و او هنوز بین زمین و آسمان معلق بود.
در ذهنش هیونجین را تصور میکرد، با صورت رنگپریده، لولههایی که از تنش بیرون زده بودند، و چشمانی که دیگر برق نمیزدند.
با خودش گفت: اگه واقعاً این تصویر منتظرمه... من چطور...قراره نفس بکشم؟
اگه بیدار شه و نگام نکنه چی؟ اگه چشم باز کنه و اولین چیزی که بخواد، نبودن من باشه؟ من طاقت یه بار دیگه شکستن رو ندارم... ولی اگه نرم، شاید دیگه هیچوقت فرصت شکستن هم نداشته باشم.
~~~
تادااا پارت جدید چطوره؟؟ حمایت نشه؟🎻🧸
مینهو خوابش نمیبرد، چشمانش قفل شده بود روی لب های جیسونگ که حتی در خواب هم براق بود، چهره اش زیبا و بامزه بود، اما غم و اندوهی به وضوح در چهره ی خواب آلودش دیده میشد.
زیرلب با صدایی که خودش هم به وضوح نمیشنید گفت:
_چرا این بلا رو سر عشقمون آوردی آخه لعنتی؟ چی برات کم گذاشتم؟ اون دختره انقد خوب بود که منو به خاطرش پس زدی؟ من دوستت داشتم جیسونگ...هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی قراره وقتی خوابی، اینجوری حسرتتو بخورم...میدونی چیه جیسونگ...خیلی دلم میخواد برای یه لحظه ام که شده...غرورم رو کنار بزارم و فقط یه بار دیگه، یه بار دیگه طعم لباتو بچشم...اگه غرور نداشتم، حاضر بودم التماس کنم که برگردی...التماس کنم که بزار فقط یه دفعه دیگه تو فاصله سانتی متری اون چشمای قشنگ خرمایی رو ببینم...ولی غرور...امان از غرور...
چشمانش تر شد. مدت ها بود گریه نکرده بود اما وقتی میدید پسری که روزی متعلق به خودش بود...حالا تبدیل شده بود به زیبا ترین حسرتش، نمیتوانست آن قطره های مرواریدی بی خاصیت چشمش را کنترل کند.
هوا سوز داشت...جیسونگ همیشه زود سردش میشد، اما انگار انقدر خسته بود که حوصله گشتن دنبال پتو را نداشت.
مینهو که متوجه موضوع شد، سریعا بلند شد تا پتوی خودش را روی جیسونگ بیندازد.
پتوی خودش را از روی تختش برداشت به آرامی انداخت روی جیسونگ...از نوک انگشتان پا تا زیر چانه اش را با پتو پوشاند.
برای لحظه ای جیسونگ لبخند زد و بدون باز کردن چشمانش با صدای خواب آلودی گفت: ممنون...ددی...لینو.
مینهو برای لحظه ای توقف کرد، چشمانش گرد شد و ضربان قلبش رفت بالاتر از ۲۰۰...مدت ها بود این جمله را با این لحن و این لبخند از دهان جیسونگ نشنیده بود.
با خودش گفت نکند این فقط یک اتفاق نبود؟ شاید جیسونگ از عمد با این لحن این جمله را بیان کرد...
دستانش را با تعجب و مکث به سمت صورتش برد و چشمانش را مالید، چند سیلی آرام به خودش زد بلکه از این خواب شیرین بیدار شود...اما ظاهراً رویا نبود، جیسونگ واقعا این جمله را بیان کرده بود.
تلو تلو زنان به سمت تخت کناری رفت و نشست. به پشتی تخت تکیه داد و زانو هایش را معصومانه بغل گرفت.
_چرا داری باهام بازی میکنی جیسونگ؟
~~~
بالاخره پس از تشریفات و تجملات الکی فرودگاه، سوار هواپیما شد.
_مسافرین محترم پرواز سیدنی به سئول، لطفاً تلفن همراه خود رو روی حالت پرواز بذارید، کمربندتون رو ببندید و با همکاران محترم بنده همکاری لازم رو داشته باشین، متشکرم.
فلیکس نفسی عمیق کشید و سرش را به صندلی تکیه داد.
در این فکر بود که وقتی به بیمارستان رسید، میتواند خودش را کنترل کند یا دوباره قرار است اشک بریزد؟ یا شاید هم انقدر بی قراری کند که مسئولین و پرستاران به او تذکر بدهند...معلوم نبود فلیکس با دیدن بدن بی جان هیونجین چه حالی خواهد داشت.
چشمانش را به آرامی به قصد خوابیدن روی هم گذاشت، اما ظاهراً قرار نبود افکار دست از سرش بردارند.
هنوز هم نگران بود که هیونجین طردش کند و ایندفعه او باشد که برای بار دوم خرد میشود.
اما الان این مسائل اهمیتی نداشت، جان هیونجین در خطر بود، ایندفعه این یک بازی عاشقانه نبود که در آن کسی ناز کند و دیگری ناز بخرد.
قلبش تیر میکشید و با سرعت وحشتناکی میتپید...اگر دیر میرسید چی؟ اگر تا لحظه رسیدن فلیکس، هیونجین طاقت نیاورد چی؟
هر ثانیهای که میگذشت، مثل یک سوزن بود که در قلبش فرو میرفت. انگار زمان داشت با جان هیونجین معامله میکرد، و او هنوز بین زمین و آسمان معلق بود.
در ذهنش هیونجین را تصور میکرد، با صورت رنگپریده، لولههایی که از تنش بیرون زده بودند، و چشمانی که دیگر برق نمیزدند.
با خودش گفت: اگه واقعاً این تصویر منتظرمه... من چطور...قراره نفس بکشم؟
اگه بیدار شه و نگام نکنه چی؟ اگه چشم باز کنه و اولین چیزی که بخواد، نبودن من باشه؟ من طاقت یه بار دیگه شکستن رو ندارم... ولی اگه نرم، شاید دیگه هیچوقت فرصت شکستن هم نداشته باشم.
~~~
تادااا پارت جدید چطوره؟؟ حمایت نشه؟🎻🧸
- ۹.۹k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط