برنارد شاو معتقد است: «کاری را که دوست داری دیگران برای تو بکنند تو برای آنها نکن، شاید سلیقه آنها با تو بسیار متفاوت باشد.

مژگان دگرگونیِ شگرفی در آناتومیِ باشندگان (ساکنان) محله به وجود آورد. پیش از اینکه او «رژِ لب» را به اهالیِ محله معرفی کند، «لب» بخشی از «دستگاه گوارش» بود که وظیفه‌ی آن، گرفتنِ لبه‌ی ظرف و هدایتِ غذا و نوشیدنی به سمتِ دهان بود؛ اما مژگان با معرفیِ انواعِ رژهایِ قرمز و صورتی تا مشکی و شکلاتی، لب را تبدیل به اندامی متعلق به «دستگاه عشق و عاشقی» کرد! اقدس به سرعت خطر را احساس کرد. به ویژه آنکه دخترش فاطمه هم به استفاده از رژ لب روی آورده بود؛ بگذریم از اینکه رژ قرمزی که استفاده می‌کرد اصلا به صورتِ گندمگون‌اش نمی‌آمد و ناشیانه هم به اطرافِ دهان می‌مالید. اما اقدس نگرانِ گسترشِ بی‌بندوباری در محله بود. برای همین توی گوشِ زن‌های محله خواند که رژِ لب از خونِ «خوک» درست می‌شود و نجس است! و الحق که حقه‌اش گرفت و زنانِ محل، جز در عروسی‌ها که انواعِ منکرات به مدتِ چند روز برای زن و مرد آزاد می‌شد، در باقیِ روزها از رژ استفاده نمی‌کردند. اما در همان روزهای عروسی هم، تمامِ مدت لب‌هایشان را غنچه می‌کردند که مبادا رژ با زبانشان تماس پیدا بکند و به جهنم بروند. آنها طوری لب‌هایشان را لوله می‌کردند که به نظر می‌رسید قصد دارند بوس کنند و میهمانانِ غریبه که با خُرده‌فرهنگِ محله‌ی ما بیگانه بودند، ممکن بود دچارِ سوءتفاهم بشوند! مژگان همچنین، «چشم» را که یکی از حواسِ پنجگانه و وظیفه‌اش «دیدن» بود و مژه‌ها که وظیفه‌ی محافظت از چشم را به عهده داشتند، به اندامی «تجملاتی» تبدیل کرد که کارکردِ اصلیِ آن نه «دیدن» بلکه «چشمک زدن» شد! مژگان، یکی یک دانه از این انبردست‌ها (فرمژه) به زن‌های محله داده بود و خیلی عجیب بود که اقدس برایِ «تاب دادنِ مژه‌ها» ممنوعیتی وضع نکرد! من با اینکه بچه بودم، اما همان زمان هم از چشمک بدم می‌آمد و به نظرم خیلی ضایع می‌رسید! با این حال در زمانِ خودش، در پیشبردِ زندگیِ مردم نقشِ ملموسی داشت.به اذعانِ خودِ مژگان، او و شوهرش مهدی به مددِ همین چشمک بوده که نگاهشان به همدیگر قفل می‌شود و وصلت صورت می‌گیرد. بعدها هم مرتبا می‌شنیدم که با چشمک دخترها و پسرها همدیگر را پیدا می‌کردند
دیدگاه ها (۰)

🟡 آرایش دائم مردونه!🔸 پای صنعت زیبایی حالا به سالن‌های مردان...

رز آبی پارت ۳۰

دختر و پارتی

سایه‌های کلاغ پارت چهل‌ودوم | آخرین کلاغیک سال بعد...دیگر خب...

داستان کودکانه «نِکا و ماشینِ جادوییِ حلِ مشکلات» به نویسندگ...

#عشق_ممنوعه_شبپارت نهم | رازی که مخفی بودزن مرموز کنار در ای...

آنچه گذشت؛استاد نمایش از پشت صحنه با دهان باز به آن‌ها نگاه ...

Crimson Vow🍷❤️‍🔥/قسم خونینPART: oneهمه چیز از ان شب خفناک شر...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_34فصل پانزدهم |...

پارت ۲۵حسنا نگاهی به دستِ دراز شده‌ی سامان انداخت. انگار یک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط