فیک : بین راندها
پارت ۶۷
چند روز بعد...
خانهی مادربزرگ.
بعد از ظهر، چهار نفر دوباره دور هم جمع شده بودند.
آنا روی زمین نشسته بود و چند آلبوم قدیمی را باز میکرد.
ـ «وای! اینو ببینین!»
جیمین و تهیونگ سریع نزدیک شدند.
کوک هم از روی مبل نگاه کرد.
داخل عکس...
چهار بچهی کوچک کنار هم ایستاده بودند.
آنا با موهای کوتاه، جیمین با لبخند بزرگ، تهیونگ با قیافهی جدی و کوک که دستش را روی سر آنا گذاشته بود.
آنا خندید.
ـ «کوک، چرا توی همهی عکسها داری مراقب منی؟»
تهیونگ سریع گفت:
ـ «چون از همون موقع مسئولیتش رو قبول کرده بود.»
کوک اخم کرد.
ـ «مسئولیت چی؟»
جیمین با خنده جواب داد:
ـ «اینکه این فسقلی خودش رو به دردسر نندازه.»
آنا اعتراض کرد:
ـ «من اونقدرها هم دردسر نبودم!»
سه نفر همزمان نگاهش کردند.
سکوت...
بعد هر سه گفتند:
ـ «بودیا.»
آنا بالش کوچکی برداشت و سمتشان پرت کرد.
ـ «خیلی بیانصافین!»
...
چند دقیقه بعد...
جیمین یک عکس دیگر بیرون آورد.
ـ «این رو یادتونه؟»
همه نگاه کردند.
عکس مربوط به روزی بود که چهار نفر در جشن خانوادگی کنار هم بودند.
تهیونگ خندید.
ـ «اون روز کوک با همه دعوا کرد.»
آنا با تعجب پرسید:
ـ «چرا؟»
جیمین گفت:
ـ «چون چندتا بچه مسخرهات کرده بودن.»
کوک سریع گفت:
ـ «دعوا نکردم.»
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
ـ «نه، فقط سه ساعت باهاشون حرف زدی.»
کوک نگاهش کرد.
ـ «حرف زدم.»
جیمین خندید.
ـ «اسم اون حرف زدن نبود.»
آنا آرام خندید.
ـ «هنوزم همونید.»
...
همان لحظه گوشی جیمین زنگ خورد.
نگاهی به صفحه انداخت.
ـ «مامانمه.»
تماس را جواب داد.
ـ «بله؟»
چند لحظه گوش داد.
بعد لبخند زد.
ـ «باشه، میام.»
وقتی تماس تمام شد، آنا پرسید:
ـ «چی شد؟»
ـ «مامان گفت امشب بریم خونهمون. برای شام آماده کرده.»
آنا سریع گفت:
ـ «منم میام.»
تهیونگ خندید.
ـ «تو انگار عضو رسمی خونهی جیمینی.»
آنا شانه بالا انداخت.
ـ «از بچگی همین بوده.»
کوک آرام گفت:
ـ «درسته.»
...
شب...
خانهی جیمین.
مادر جیمین وقتی آنا را دید، او را در آغوش گرفت.
ـ «آنا جان! چقدر خوشحال شدم دیدمت.»
ـ «منم خاله.»
بعد رو به جیمین کرد.
ـ «ولی بیشتر خوشحالم که پسرم برگشته.»
جیمین لبخند زد.
ـ «باز شروع شد.»
ـ «خب قربونت برم، سه سال نبودیا.»
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ «بازم شروع شد.»
جیمین آرام به او نگاه کرد.
ـ «حسودی نکن.»
ـ «من؟ هرگز.»
آنا خندید.
ـ «شما دوتا حتی سر محبت خانواده هم رقابت میکنین؟»
تهیونگ و جیمین همزمان گفتند:
ـ «نه.»
همدیگر را نگاه کردند.
بعد هر دو خندیدند.
...
آخر شب...
چهار نفر جلوی خانه ایستاده بودند.
جیمین گفت:
ـ «راستی، فردا باشگاه یادتون نره.»
تهیونگ گفت:
ـ «مگه میشه؟ باید ببینم چطور دوباره اذیتت کنم.»
جیمین جواب داد:
ـ «خوابشو ببین.»
آنا سرش را تکان داد.
ـ «شما دوتا واقعاً تموم نمیشین.»
کوک با لبخند گفت:
ـ «ولی بدون این دوتا هم حوصلهمون سر میره.»
برای چند ثانیه...
هر چهار نفر ساکت شدند.
چون همه میدانستند این جمله درست است.
آنها فقط دوست نبودند...
یک خانوادهی کوچک چهار نفره بودند.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
چند روز بعد...
خانهی مادربزرگ.
بعد از ظهر، چهار نفر دوباره دور هم جمع شده بودند.
آنا روی زمین نشسته بود و چند آلبوم قدیمی را باز میکرد.
ـ «وای! اینو ببینین!»
جیمین و تهیونگ سریع نزدیک شدند.
کوک هم از روی مبل نگاه کرد.
داخل عکس...
چهار بچهی کوچک کنار هم ایستاده بودند.
آنا با موهای کوتاه، جیمین با لبخند بزرگ، تهیونگ با قیافهی جدی و کوک که دستش را روی سر آنا گذاشته بود.
آنا خندید.
ـ «کوک، چرا توی همهی عکسها داری مراقب منی؟»
تهیونگ سریع گفت:
ـ «چون از همون موقع مسئولیتش رو قبول کرده بود.»
کوک اخم کرد.
ـ «مسئولیت چی؟»
جیمین با خنده جواب داد:
ـ «اینکه این فسقلی خودش رو به دردسر نندازه.»
آنا اعتراض کرد:
ـ «من اونقدرها هم دردسر نبودم!»
سه نفر همزمان نگاهش کردند.
سکوت...
بعد هر سه گفتند:
ـ «بودیا.»
آنا بالش کوچکی برداشت و سمتشان پرت کرد.
ـ «خیلی بیانصافین!»
...
چند دقیقه بعد...
جیمین یک عکس دیگر بیرون آورد.
ـ «این رو یادتونه؟»
همه نگاه کردند.
عکس مربوط به روزی بود که چهار نفر در جشن خانوادگی کنار هم بودند.
تهیونگ خندید.
ـ «اون روز کوک با همه دعوا کرد.»
آنا با تعجب پرسید:
ـ «چرا؟»
جیمین گفت:
ـ «چون چندتا بچه مسخرهات کرده بودن.»
کوک سریع گفت:
ـ «دعوا نکردم.»
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
ـ «نه، فقط سه ساعت باهاشون حرف زدی.»
کوک نگاهش کرد.
ـ «حرف زدم.»
جیمین خندید.
ـ «اسم اون حرف زدن نبود.»
آنا آرام خندید.
ـ «هنوزم همونید.»
...
همان لحظه گوشی جیمین زنگ خورد.
نگاهی به صفحه انداخت.
ـ «مامانمه.»
تماس را جواب داد.
ـ «بله؟»
چند لحظه گوش داد.
بعد لبخند زد.
ـ «باشه، میام.»
وقتی تماس تمام شد، آنا پرسید:
ـ «چی شد؟»
ـ «مامان گفت امشب بریم خونهمون. برای شام آماده کرده.»
آنا سریع گفت:
ـ «منم میام.»
تهیونگ خندید.
ـ «تو انگار عضو رسمی خونهی جیمینی.»
آنا شانه بالا انداخت.
ـ «از بچگی همین بوده.»
کوک آرام گفت:
ـ «درسته.»
...
شب...
خانهی جیمین.
مادر جیمین وقتی آنا را دید، او را در آغوش گرفت.
ـ «آنا جان! چقدر خوشحال شدم دیدمت.»
ـ «منم خاله.»
بعد رو به جیمین کرد.
ـ «ولی بیشتر خوشحالم که پسرم برگشته.»
جیمین لبخند زد.
ـ «باز شروع شد.»
ـ «خب قربونت برم، سه سال نبودیا.»
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ «بازم شروع شد.»
جیمین آرام به او نگاه کرد.
ـ «حسودی نکن.»
ـ «من؟ هرگز.»
آنا خندید.
ـ «شما دوتا حتی سر محبت خانواده هم رقابت میکنین؟»
تهیونگ و جیمین همزمان گفتند:
ـ «نه.»
همدیگر را نگاه کردند.
بعد هر دو خندیدند.
...
آخر شب...
چهار نفر جلوی خانه ایستاده بودند.
جیمین گفت:
ـ «راستی، فردا باشگاه یادتون نره.»
تهیونگ گفت:
ـ «مگه میشه؟ باید ببینم چطور دوباره اذیتت کنم.»
جیمین جواب داد:
ـ «خوابشو ببین.»
آنا سرش را تکان داد.
ـ «شما دوتا واقعاً تموم نمیشین.»
کوک با لبخند گفت:
ـ «ولی بدون این دوتا هم حوصلهمون سر میره.»
برای چند ثانیه...
هر چهار نفر ساکت شدند.
چون همه میدانستند این جمله درست است.
آنها فقط دوست نبودند...
یک خانوادهی کوچک چهار نفره بودند.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۱۷.۹k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط