اسم رمان: غریبه آشنا / فصل: دوم
(Part 9)
{ویو دایانا}
صداش آشنا بود یعنی ممکنه برای اون ارزشی داشته باشم؟ سرمو گرفتم بالا درست حدس میزدم خودش بود فیلیکس
آنا: اوووو پسر بانو هرا
فیلیکس: خودتو مرده حساب کن!(جدی)
آنا خندهی مزخرفی کرد و گفت
آنا: ببین کی داره منو تحدید میکنه
فیلیکس: این تحدید نیست یه هشدارِ!
آنا اومد پشت سرم و دستامو باز کرد بعد از جام بلندم کرد، اصلاً جون وایسادن نداشتم نزدیک بود بیوفتم که آنا از پشت بغلم کرد و با یه دستش چاقویی جلوی گلویم گذاشت.... یهو عمو جیمین وارد شد یا بهتر بگم بابام
جیمین: فقط میخوام بهش آسیبی برسونی!(عربده)
آنا: آسیب؟ دخترتو نگاه کن اگه الان ولش کنم مثل جنازه میوفته زمین
جیمین: با این کارت مرگتو ثبت کردی!
آنا: (خنده) پرنسس دایانا نگاه کن بابات اومده نجاتت بده چه جالب مگه نه؟ اینو یادت باشه تو فقط بخاطر بابات این بلا سرت اومده چرا چون بی ارزشی
دیگه از حرفهاش خسته شده بودم با اینکه هیچ جونی توی بدنم نداشتم با یه حرکت ازش جدا شدم و با درد داد زدم
دایانا: بسهههههه(داد با صدای گرفته) از همتون متنفرم از همتون بدم میاد(گریه) اصلاً چرا به دنیا اومدم هاااا؟؟(گریه شدید) چرا برای هیچ کسی ارزشی ندارم(گریه)
جیمین: برای من ارزش داری دخترم!
نگاهمو دادم به بابام
دایانا: اگه ارزش داشتم چرا منو نخواستی هااا؟ (گریه، داد، صدای گرفته)چرا منو قربانی خودت کردی؟؟(گریه شدید)
جیمین: منو ببخش
دایانا: فکر کردی با این حرفت میتونی همه چیز رو درست کنی؟ میتونی قلبمو خوب کنی؟ میتونی دردی که دارم رو خوب کنی؟ میتونی زجری که کشیدم رو خوب کنیییی؟؟(همهی حرف هاشو با درد، گریه، صدای گرفته گفت)
فیلیکس: دایانا بیا اینجا
آنا: اووو وایسا ببینم بهتره ازش خداحافظی کنید چون قراره بمیره!
جیمین: برای چی داری همچین کاری میکنی ها دلیلش چیههه؟؟(داد)
آنا: بچمو ازم گرفتی بچتو ازت میگیرم!
آنا چاقوی توی دستشو بالا گرفت و
ادامه دارد………
بنظرتون دایانا میمیره یا نه؟😶🌫️
حمایت فراموش نشه خوشملا🙌🏻❤️
{ویو دایانا}
صداش آشنا بود یعنی ممکنه برای اون ارزشی داشته باشم؟ سرمو گرفتم بالا درست حدس میزدم خودش بود فیلیکس
آنا: اوووو پسر بانو هرا
فیلیکس: خودتو مرده حساب کن!(جدی)
آنا خندهی مزخرفی کرد و گفت
آنا: ببین کی داره منو تحدید میکنه
فیلیکس: این تحدید نیست یه هشدارِ!
آنا اومد پشت سرم و دستامو باز کرد بعد از جام بلندم کرد، اصلاً جون وایسادن نداشتم نزدیک بود بیوفتم که آنا از پشت بغلم کرد و با یه دستش چاقویی جلوی گلویم گذاشت.... یهو عمو جیمین وارد شد یا بهتر بگم بابام
جیمین: فقط میخوام بهش آسیبی برسونی!(عربده)
آنا: آسیب؟ دخترتو نگاه کن اگه الان ولش کنم مثل جنازه میوفته زمین
جیمین: با این کارت مرگتو ثبت کردی!
آنا: (خنده) پرنسس دایانا نگاه کن بابات اومده نجاتت بده چه جالب مگه نه؟ اینو یادت باشه تو فقط بخاطر بابات این بلا سرت اومده چرا چون بی ارزشی
دیگه از حرفهاش خسته شده بودم با اینکه هیچ جونی توی بدنم نداشتم با یه حرکت ازش جدا شدم و با درد داد زدم
دایانا: بسهههههه(داد با صدای گرفته) از همتون متنفرم از همتون بدم میاد(گریه) اصلاً چرا به دنیا اومدم هاااا؟؟(گریه شدید) چرا برای هیچ کسی ارزشی ندارم(گریه)
جیمین: برای من ارزش داری دخترم!
نگاهمو دادم به بابام
دایانا: اگه ارزش داشتم چرا منو نخواستی هااا؟ (گریه، داد، صدای گرفته)چرا منو قربانی خودت کردی؟؟(گریه شدید)
جیمین: منو ببخش
دایانا: فکر کردی با این حرفت میتونی همه چیز رو درست کنی؟ میتونی قلبمو خوب کنی؟ میتونی دردی که دارم رو خوب کنی؟ میتونی زجری که کشیدم رو خوب کنیییی؟؟(همهی حرف هاشو با درد، گریه، صدای گرفته گفت)
فیلیکس: دایانا بیا اینجا
آنا: اووو وایسا ببینم بهتره ازش خداحافظی کنید چون قراره بمیره!
جیمین: برای چی داری همچین کاری میکنی ها دلیلش چیههه؟؟(داد)
آنا: بچمو ازم گرفتی بچتو ازت میگیرم!
آنا چاقوی توی دستشو بالا گرفت و
ادامه دارد………
بنظرتون دایانا میمیره یا نه؟😶🌫️
حمایت فراموش نشه خوشملا🙌🏻❤️
- ۱۴.۷k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط