𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓
𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓
𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:8
"همان شب،نیویورک"
هوای تازه شهر به پوست صاف دختر میخورد.
به پیام های روی صفحه گوشی خیره بود.
تردید وجودش را پر کرده بود.
*اشتباه کردم...میدونم نباید اون رفتارو باهات میکردم ،ولی میشه برگردی ؟*
*باید حرف بزنیم،آنا*
*مو خرمایی من،لاقل یک بار گوش بده چی میگم ؟*
آنا بلاخره تایپ کرد.
~گوشیت دست کیه؟ چون شک دارم این پیام هارو تو فرستاده باشی
پیام ارسال شد.
باد سرد پاییزی به صورت دختر برخورد میکرد و موهایش را در باد میرقصاند.
•
•
•
کیم بالاخره از اتاق بیمارستان بیرون آمد.
گوشی جونگکوک در جیبش با صدای اعلانی به گوش رسید که خبر از آمدن پیام میداد.
پارک نزدیک او شد.
^حالش چطوره
+ حالش خوبه..اما..جیمین..تو میدونی آنا کجاست ؟
پسرک متعجب به مرد خیره شد
^آنا؟ چرا یهو برات مهم شد؟
+فقط جواب بده، میدونی یا نه
^قبل اینکه بفهمم کوک رو آوردین بیمارستان بهم زنگ زد..کلی گریه کرد و گلایه کرد..یچیزایی راجب عوض شدن زندگیش و تغییر کردنش میگفت
+چیز دیگه ای نگفت ؟
^نه ..نگفت کجا میمونه،وقتی زنگ زد و گریه کرد اولش فکر کردم بلایی سر کوک اومده
+گرفتم..راستی، با دکتر صحبت میکنم ، جونگکوک همین امشب مرخص میشه
و از کنار پسرک رد شد.
وقتی خواست بی تفاوت از کنار مین یونگی رد شود یونگی بازو اش را گرفت.
•داری چه غلطی میکنی
صدای مرد بم بود.
+ کاری که باید خیلی وقت پیش انجامش میدادم... محافظت از کوک
• جدی جدی فراموش کردی که چرا با این پسر آشنا شدی..
+ نکردم... هیچوقت نمیکنم
توضیح بیشتری نداد و از بیمارستان بیرون رفت.
وقتی از بیمارستان خارج شد، گوشی را بیرون آورد و پیام را چک کرد.
از طرف «Anna» بود
[گوشیت دست کیه؟ چون شک دارم این پیام هارو تو فرستاده باشی ]
مرد پوزخندی زد.
همان لحظه لوکیشنی برایش در گوشی خودش ارسال شد و پیام بعد آن.
(پیداش کردیم ،رئیس)
𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:8
"همان شب،نیویورک"
هوای تازه شهر به پوست صاف دختر میخورد.
به پیام های روی صفحه گوشی خیره بود.
تردید وجودش را پر کرده بود.
*اشتباه کردم...میدونم نباید اون رفتارو باهات میکردم ،ولی میشه برگردی ؟*
*باید حرف بزنیم،آنا*
*مو خرمایی من،لاقل یک بار گوش بده چی میگم ؟*
آنا بلاخره تایپ کرد.
~گوشیت دست کیه؟ چون شک دارم این پیام هارو تو فرستاده باشی
پیام ارسال شد.
باد سرد پاییزی به صورت دختر برخورد میکرد و موهایش را در باد میرقصاند.
•
•
•
کیم بالاخره از اتاق بیمارستان بیرون آمد.
گوشی جونگکوک در جیبش با صدای اعلانی به گوش رسید که خبر از آمدن پیام میداد.
پارک نزدیک او شد.
^حالش چطوره
+ حالش خوبه..اما..جیمین..تو میدونی آنا کجاست ؟
پسرک متعجب به مرد خیره شد
^آنا؟ چرا یهو برات مهم شد؟
+فقط جواب بده، میدونی یا نه
^قبل اینکه بفهمم کوک رو آوردین بیمارستان بهم زنگ زد..کلی گریه کرد و گلایه کرد..یچیزایی راجب عوض شدن زندگیش و تغییر کردنش میگفت
+چیز دیگه ای نگفت ؟
^نه ..نگفت کجا میمونه،وقتی زنگ زد و گریه کرد اولش فکر کردم بلایی سر کوک اومده
+گرفتم..راستی، با دکتر صحبت میکنم ، جونگکوک همین امشب مرخص میشه
و از کنار پسرک رد شد.
وقتی خواست بی تفاوت از کنار مین یونگی رد شود یونگی بازو اش را گرفت.
•داری چه غلطی میکنی
صدای مرد بم بود.
+ کاری که باید خیلی وقت پیش انجامش میدادم... محافظت از کوک
• جدی جدی فراموش کردی که چرا با این پسر آشنا شدی..
+ نکردم... هیچوقت نمیکنم
توضیح بیشتری نداد و از بیمارستان بیرون رفت.
وقتی از بیمارستان خارج شد، گوشی را بیرون آورد و پیام را چک کرد.
از طرف «Anna» بود
[گوشیت دست کیه؟ چون شک دارم این پیام هارو تو فرستاده باشی ]
مرد پوزخندی زد.
همان لحظه لوکیشنی برایش در گوشی خودش ارسال شد و پیام بعد آن.
(پیداش کردیم ،رئیس)
- ۶.۵k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط