{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کوتاه بزرگترین درس زندگی

داستان کوتاه بزرگترین درس زندگی
لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
او لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟
گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید ...
دیدگاه ها (۲)

*تعبیر خواب*: مردی داشت در جنگلی قدم می زد که ناگها...

به تو فکر میکنم مورچه ها دورم جمع می شون رویاهات هم شیرین اس...

**ﯾﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﺳﻪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺟﻤﻊ ﻣﯽﺷﯿﻢ ﺗﻮ ﭘﺎﺭﮎﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﯾﮑﻢ ﻭﺭﺯﺵ ﯾ...

گل ماه تولد شما چيست؟فروردين__گل رز*بسيار رک گووعاشق مسافرت....

پارت۴(در عمق نگاه تو)بی‌درنگ کتش را برداشت و پوشید و به سمت ...

پارت: 1 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*نیم ساعت بعد روی پیست دو و ...

فیلسوفی لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند....

داستان کوتاه بزرگترین درس زندگی لطیفه ای برای حضار تعریف کرد...

.فيلسوفی لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند...

💞 🍃 💞 🍃 💞 فیلسوفی لطیفه‌ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وا...

فيلسوفی لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند....

داستان کوتاه بزرگترین درس زندگی لطیفه ای برای حضار تعریف کرد...

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.بعد از ل...

فيلسوفی لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط