#مریم_افتخاری
#مریم_افتخاری
-صد بار نگفتم حمام میری این در وامونده رو باز بذار؟ ... آخر یه روز اون تو خفه میشی، هیچ کس هم نمی فهمه.
-دقیقاً به همین دلیله که درو می بندم! وگرنه تا حالا هزار دفعه لخت دیده بودیم
-خب ببینم! مگه غریبهم؟
در حالی که به سمت پله ها می رفتم، غر زدم:
-وااای مامان! ... اصلاً بحث کردن با شما بی فایده است.
-همین دیگه بچه بزرگ کن تهش میشه این؛ این از تو اون از برادرت.
از کنارم رد شد و رفت. پوزخندی زدم "هه.. برادر!"
نهارم رو که خوردم، پریدم رو تخت و با خیال راحت خوابیدم... کلاً تعطیلی درس و دانشگاه به آدم انرژی مضاعف میده! قبول دارین که؟! چقدر بچسبه این خواب...
...
غرق خواب بودم که حس کردم یکی تکونم میده. با سماجت چشمام رو بسته نگه داشتم اما مگه ول میکرد؟
همین جور تکونم میداد و اسممو صدا میزد. بدون اینکه چشمامو باز کنم با صدایی که بی شباهت به صدای خروس نبود، جواب دادم:
-ها؟ بله؟
_چه عجب تنبل خانم بیدار شدن!
غلطی زدم :
-مامان... تو رو خدا ولم کن... خوابم میاد
_خواب بسه مادر پاشو شام بخوریم.
_گشنم نیست
حریفش نشدم و بالأخره ملحفه رو از روم کنار کشید و مجبورم کرد بلند شم.
بابا سر میز تو آشپزخونه نشسته بود و... الهی بمیرم براش؛ عین یه بچه ی حرف گوش کن داشت قرصاش رو از بسته درمیآورد و میچید کنار بشقابش که بخوره!
_سلام بر پدر مهربون خودم
سرشو بلند کرد و یه لبخند خوشگل تحویلم داد:
-علیک سلام دختر بابا!... چقدر می خوابی؟ دلمون پوسید بس که در و دیوارو نگا کردیم.
_عه... بابا مگه چقدر خوابیدم؟!
مامان ظرف سالاد رو گذاشت رو میز و کنار من نشست. دستپخت مامان حرف نداره خوشمزه مثل همه ی مامانا!
داشتم برای خودم برنج میکشیدم که مامان پرسید:
-بالأخره مترجم پیدا شد؟
_وا مامان مگه گم شده بود؟!
بابا در جوابش گفت:
-این پست که خالی نمیمونه خانم؛ آگهی زدیم امروز فردا یکی درست و حسابیش پیدا میشه.
یک قاشق غذا گذاشتم دهنم و گفتم:
-پس خبر نداری بابا جون... دختر گلت امروز یه درست و حسابی شو استخدام کرد رفت!
بابا متعجب پرسید:
-راست میگی بابا؟!
_بله که راست میگم ... البته گفتم شما باید تأییدش کنید ولی به نظر من میشه بهش اعتماد کرد. تحصیل کردهست، سابقه کار هم داره قرار شد فعلاً آزمایشی بیاد تا بعد... (یک قاشق غذا گذاشتم تو دهنم و با دهن پر گفتم) سر قرارداد هم یکم می ترسونیمش تا حواسشو جمع کنه!
بابا تک خنده ای کرد:
-باریکلا! حالا چرا آزمایشی؟ مگه فروشنده استخدام میکنی؟!
_حالا.
زنگ هشدار برای بار چهارم به صدا دراومد و به اجبار بلند شدم. نماز صبحم مثل همیشه پرید خمیازه ای کشیدم و خودم رو به سرویس رسوندم.
بعد از شونه زدن موهام، صورتمو شستم و به سمت کمد دیواری رفتم.
بابا عادتم داده برای شرکت مانتو شلوار رسمی و ساده بپوشم که البته خیلی هم رعایت نمیکنم!
یک مانتو سرمه ای که یک طرفش چند تا گل آبی گلدوزی شده بود انتخاب کردم با یک شال آبی آسمانی؛ یک شلوار جین مشکی و یک کیف دستی سرمه ای رنگ هم گذاشتم روی تخت.
صبحانم رو در سکوت خوردم. یک لیوان آب پرتقال هم سرکشیدم و دوباره برگشتم اتاقم. مسواک زدم و بعد از یک آرایش ملایم زدم بیرون.
من مثل بقیه ی کارمندها ساعت 9 میرم اما بابا 10:30 میاد.
آقای "نادری" راننده مون مثل همیشه منتظرم بود. می خواستم سوارشم که مامان صدام زد و دوباره برگشتم سمت خونه
-سلام صبح بخیر
_سلام مادر... چرا بیدارم نکردی صبحانه برات بذارم؟
_خودم یه چیزی خوردم دیگه
_حداقل یه چایی درست میکردی سردرد نگیری
-نترس حسین آقا تا ظهر انقدر چایی بهمون میده که جبران میشه!
_باشه برو به سلامت.
#انجمن_ناول_تیک
#رمان_پارت_دوم
#مریم_افتخاری
https://noveltick.ir/
-صد بار نگفتم حمام میری این در وامونده رو باز بذار؟ ... آخر یه روز اون تو خفه میشی، هیچ کس هم نمی فهمه.
-دقیقاً به همین دلیله که درو می بندم! وگرنه تا حالا هزار دفعه لخت دیده بودیم
-خب ببینم! مگه غریبهم؟
در حالی که به سمت پله ها می رفتم، غر زدم:
-وااای مامان! ... اصلاً بحث کردن با شما بی فایده است.
-همین دیگه بچه بزرگ کن تهش میشه این؛ این از تو اون از برادرت.
از کنارم رد شد و رفت. پوزخندی زدم "هه.. برادر!"
نهارم رو که خوردم، پریدم رو تخت و با خیال راحت خوابیدم... کلاً تعطیلی درس و دانشگاه به آدم انرژی مضاعف میده! قبول دارین که؟! چقدر بچسبه این خواب...
...
غرق خواب بودم که حس کردم یکی تکونم میده. با سماجت چشمام رو بسته نگه داشتم اما مگه ول میکرد؟
همین جور تکونم میداد و اسممو صدا میزد. بدون اینکه چشمامو باز کنم با صدایی که بی شباهت به صدای خروس نبود، جواب دادم:
-ها؟ بله؟
_چه عجب تنبل خانم بیدار شدن!
غلطی زدم :
-مامان... تو رو خدا ولم کن... خوابم میاد
_خواب بسه مادر پاشو شام بخوریم.
_گشنم نیست
حریفش نشدم و بالأخره ملحفه رو از روم کنار کشید و مجبورم کرد بلند شم.
بابا سر میز تو آشپزخونه نشسته بود و... الهی بمیرم براش؛ عین یه بچه ی حرف گوش کن داشت قرصاش رو از بسته درمیآورد و میچید کنار بشقابش که بخوره!
_سلام بر پدر مهربون خودم
سرشو بلند کرد و یه لبخند خوشگل تحویلم داد:
-علیک سلام دختر بابا!... چقدر می خوابی؟ دلمون پوسید بس که در و دیوارو نگا کردیم.
_عه... بابا مگه چقدر خوابیدم؟!
مامان ظرف سالاد رو گذاشت رو میز و کنار من نشست. دستپخت مامان حرف نداره خوشمزه مثل همه ی مامانا!
داشتم برای خودم برنج میکشیدم که مامان پرسید:
-بالأخره مترجم پیدا شد؟
_وا مامان مگه گم شده بود؟!
بابا در جوابش گفت:
-این پست که خالی نمیمونه خانم؛ آگهی زدیم امروز فردا یکی درست و حسابیش پیدا میشه.
یک قاشق غذا گذاشتم دهنم و گفتم:
-پس خبر نداری بابا جون... دختر گلت امروز یه درست و حسابی شو استخدام کرد رفت!
بابا متعجب پرسید:
-راست میگی بابا؟!
_بله که راست میگم ... البته گفتم شما باید تأییدش کنید ولی به نظر من میشه بهش اعتماد کرد. تحصیل کردهست، سابقه کار هم داره قرار شد فعلاً آزمایشی بیاد تا بعد... (یک قاشق غذا گذاشتم تو دهنم و با دهن پر گفتم) سر قرارداد هم یکم می ترسونیمش تا حواسشو جمع کنه!
بابا تک خنده ای کرد:
-باریکلا! حالا چرا آزمایشی؟ مگه فروشنده استخدام میکنی؟!
_حالا.
زنگ هشدار برای بار چهارم به صدا دراومد و به اجبار بلند شدم. نماز صبحم مثل همیشه پرید خمیازه ای کشیدم و خودم رو به سرویس رسوندم.
بعد از شونه زدن موهام، صورتمو شستم و به سمت کمد دیواری رفتم.
بابا عادتم داده برای شرکت مانتو شلوار رسمی و ساده بپوشم که البته خیلی هم رعایت نمیکنم!
یک مانتو سرمه ای که یک طرفش چند تا گل آبی گلدوزی شده بود انتخاب کردم با یک شال آبی آسمانی؛ یک شلوار جین مشکی و یک کیف دستی سرمه ای رنگ هم گذاشتم روی تخت.
صبحانم رو در سکوت خوردم. یک لیوان آب پرتقال هم سرکشیدم و دوباره برگشتم اتاقم. مسواک زدم و بعد از یک آرایش ملایم زدم بیرون.
من مثل بقیه ی کارمندها ساعت 9 میرم اما بابا 10:30 میاد.
آقای "نادری" راننده مون مثل همیشه منتظرم بود. می خواستم سوارشم که مامان صدام زد و دوباره برگشتم سمت خونه
-سلام صبح بخیر
_سلام مادر... چرا بیدارم نکردی صبحانه برات بذارم؟
_خودم یه چیزی خوردم دیگه
_حداقل یه چایی درست میکردی سردرد نگیری
-نترس حسین آقا تا ظهر انقدر چایی بهمون میده که جبران میشه!
_باشه برو به سلامت.
#انجمن_ناول_تیک
#رمان_پارت_دوم
#مریم_افتخاری
https://noveltick.ir/
- ۵.۷k
- ۱۱ اسفند ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط