فیک یک اشک شیرین ارن و لیوای
#یک_اشک_شیرن
پارت 5
لیوای:"وقتی گفتم بمون ، بمون!"
ارن:" آخه تو چقدر.......ایی بلند شو از روم خرس گنده"
لیوای دست ارن رو محکم تر گرفت و به ارن نزدیک تر شد.
ارن صورتش سرخ شد و گفت:" ای بابا دست از سرم وردار."
و ارن لیوای رو هول داد و از اتاق خارج شد.
لیوای پشت سر ارن دیوید و گفت:"ارن! لطفا وایسا"
ارن:"تمومش کن دیگه"
ارن سوار ماشین لیوای شد و گفت:"میخوام برم خونم!"
لیوای:"خودم میبرمت!"
ارن:"نه! به رانندت بگو بیاد"
لیوای:"نه! خودم میبرمت!"
ارن خونسرد چرخید سمت رو به رو و با حالت جدی گفت:"اونموقع نمیرم"
لیوای:"عه چه خوب! من که از خدامه بمونی"
ارن یهو به لیوای نگاه کرد و گفت:"نه....!....دب..."
لیوای:" یا میمیونی! یا...خودم رانندهت میشم! کدوم؟"
ارن:"اهه. بیخیال باش بیا بشین منو ببر خونهم فقط"
لیوای تو ماشین روی پای ارن نشست و صورتش رو نزدیک صورت ارن کرد و گفت:"چرا نمیمونی پیشم؟ این یه فرصته! هرچی بخوای برات میخرم! هرچی بخوای برات اوکی میکنم! بیا فقط باهم باشیم!!"
ارن:"برو کنار! من فقیر نیستم که به هوای پول تو بخوام باهات گی بشم! من بیشتر با دخترا سرمو گرم میکنم!"
لیوای:"باور کن دختر هیچ ارزشی نداره! باور کن"
ارن:"لطفا پیاده شو و بشین جای راننده و منو برسون به خونم"
لیوای بیخیال شد و نشست و رانندگی کرد.
.
.
.
تو ماشین*
ارن:"...."
لیوای:"عامم.....نظرت چیه یه بستنی با هم بزنیم؟"
ارن:" نظرم اینه که گم شم برم خونم!"
لیوای:"بیخیال! یکم باهام را بیا!"
ارن:" از گی متنفرم!"
لیوای:" خوب.... گی نشیم! دو تا دوست خیلی معمولی!"
ارن:"بریم خونه فقط! دربارش فکر میکنم!"
لیوای:"خب..."
.
.
.
رسیدن*
ارن پیاده شد و با لیوای بای بای کرد و چرخید و زنگ خونه رو زد. لیوای حرکتی نکرد و از همونجا داشت به ارن نگاه میکرد.
ارن:"برو دیگ"
لیوای:" خب بابا ایقدر عجله نکن!"
ارن چشم غره رفت و منتظر بود مامانش جواب بده.
چند بار زد ولی کسی ورنداشت.
لیوای:" خونه نیست حتما"
ارن به لیوای نگاه کرد بعد گوشیشو روشن کرد و زنگ زد به مامانش
تلفن*
مامان ارن:"الو"
ارن:"سلام مامان"
مامان:"سلام پسرم!"
ارن:" مامان کجایی؟"
مامان:" اوممم....پسرم اومدم خونه خالتینا!"
ارن:"ایبابا مگ نگفتم دیگ اونجا نروو!"
مامان:"بیخیال پسرم . بیا اینجا! فعلا"
ارن:"ما...ماماننن!"(دونگگگ)
ارن:" قطع کرددددد!! هوففف"
لیوای:"خوب شد نرفتم! اصلا من فرشته ام! بیا سوار شو ببرمت!"
ارن ساکت نشست تو ماشین .
لیوای شروع کرد به روند ماشین.
لیوای وسطای راه:"میگم..! نمیخوای امشب با من بخوابی؟ انجامش میدیم!"
ارن ساکت موند و چیزی نگفت.
لیوای:"قول میدم خوش بگذره! تو که تابحال با پسری رابطه نداشتی! امتحانش ضرری نداره!"
ارن بازم ساکت بود و به پایین نگاه کرد و هیچی نگفت.
لیوای:"خب....بیا اینطوری بگیم که......"
ارن به لیوای نگاه کرد. تا با دقت گوش کنه که چیمیگه.
لیوای:".... اگه بگی -میخوام برم خونه خالم- یعنی نمیخوای! ولی اگه بگی -بریم خونه تو- اون موقع میچرخم سمت خونه خودم! و شب قبل خواب یکم خش گذرانی میکنیم!"
ارن مکس کرد و بعد چند ثانیه به بالا نگاه کرد اما به لیوای نگا نکرد.
ارن گفت:"بریم خونه تو...."
پایان
ادامه دارد
BitaRrrr
پارت 5
لیوای:"وقتی گفتم بمون ، بمون!"
ارن:" آخه تو چقدر.......ایی بلند شو از روم خرس گنده"
لیوای دست ارن رو محکم تر گرفت و به ارن نزدیک تر شد.
ارن صورتش سرخ شد و گفت:" ای بابا دست از سرم وردار."
و ارن لیوای رو هول داد و از اتاق خارج شد.
لیوای پشت سر ارن دیوید و گفت:"ارن! لطفا وایسا"
ارن:"تمومش کن دیگه"
ارن سوار ماشین لیوای شد و گفت:"میخوام برم خونم!"
لیوای:"خودم میبرمت!"
ارن:"نه! به رانندت بگو بیاد"
لیوای:"نه! خودم میبرمت!"
ارن خونسرد چرخید سمت رو به رو و با حالت جدی گفت:"اونموقع نمیرم"
لیوای:"عه چه خوب! من که از خدامه بمونی"
ارن یهو به لیوای نگاه کرد و گفت:"نه....!....دب..."
لیوای:" یا میمیونی! یا...خودم رانندهت میشم! کدوم؟"
ارن:"اهه. بیخیال باش بیا بشین منو ببر خونهم فقط"
لیوای تو ماشین روی پای ارن نشست و صورتش رو نزدیک صورت ارن کرد و گفت:"چرا نمیمونی پیشم؟ این یه فرصته! هرچی بخوای برات میخرم! هرچی بخوای برات اوکی میکنم! بیا فقط باهم باشیم!!"
ارن:"برو کنار! من فقیر نیستم که به هوای پول تو بخوام باهات گی بشم! من بیشتر با دخترا سرمو گرم میکنم!"
لیوای:"باور کن دختر هیچ ارزشی نداره! باور کن"
ارن:"لطفا پیاده شو و بشین جای راننده و منو برسون به خونم"
لیوای بیخیال شد و نشست و رانندگی کرد.
.
.
.
تو ماشین*
ارن:"...."
لیوای:"عامم.....نظرت چیه یه بستنی با هم بزنیم؟"
ارن:" نظرم اینه که گم شم برم خونم!"
لیوای:"بیخیال! یکم باهام را بیا!"
ارن:" از گی متنفرم!"
لیوای:" خوب.... گی نشیم! دو تا دوست خیلی معمولی!"
ارن:"بریم خونه فقط! دربارش فکر میکنم!"
لیوای:"خب..."
.
.
.
رسیدن*
ارن پیاده شد و با لیوای بای بای کرد و چرخید و زنگ خونه رو زد. لیوای حرکتی نکرد و از همونجا داشت به ارن نگاه میکرد.
ارن:"برو دیگ"
لیوای:" خب بابا ایقدر عجله نکن!"
ارن چشم غره رفت و منتظر بود مامانش جواب بده.
چند بار زد ولی کسی ورنداشت.
لیوای:" خونه نیست حتما"
ارن به لیوای نگاه کرد بعد گوشیشو روشن کرد و زنگ زد به مامانش
تلفن*
مامان ارن:"الو"
ارن:"سلام مامان"
مامان:"سلام پسرم!"
ارن:" مامان کجایی؟"
مامان:" اوممم....پسرم اومدم خونه خالتینا!"
ارن:"ایبابا مگ نگفتم دیگ اونجا نروو!"
مامان:"بیخیال پسرم . بیا اینجا! فعلا"
ارن:"ما...ماماننن!"(دونگگگ)
ارن:" قطع کرددددد!! هوففف"
لیوای:"خوب شد نرفتم! اصلا من فرشته ام! بیا سوار شو ببرمت!"
ارن ساکت نشست تو ماشین .
لیوای شروع کرد به روند ماشین.
لیوای وسطای راه:"میگم..! نمیخوای امشب با من بخوابی؟ انجامش میدیم!"
ارن ساکت موند و چیزی نگفت.
لیوای:"قول میدم خوش بگذره! تو که تابحال با پسری رابطه نداشتی! امتحانش ضرری نداره!"
ارن بازم ساکت بود و به پایین نگاه کرد و هیچی نگفت.
لیوای:"خب....بیا اینطوری بگیم که......"
ارن به لیوای نگاه کرد. تا با دقت گوش کنه که چیمیگه.
لیوای:".... اگه بگی -میخوام برم خونه خالم- یعنی نمیخوای! ولی اگه بگی -بریم خونه تو- اون موقع میچرخم سمت خونه خودم! و شب قبل خواب یکم خش گذرانی میکنیم!"
ارن مکس کرد و بعد چند ثانیه به بالا نگاه کرد اما به لیوای نگا نکرد.
ارن گفت:"بریم خونه تو...."
پایان
ادامه دارد
BitaRrrr
- ۶.۹k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط