●از روشنایی میترسی؟●پارت 2
از زبان ا/ت:
چند وقتی بود که شوگا رو نمیدیدم یا حتی اگرم میدیدم سریع ازم دور میشد و دوباره گم میشد.دیگه مثل یه مرد نامرئی شده بود حتی وقتی از چند نفر از دوستام پرسیدم شوگا رو ندیدین؟گفتن که شوگا کیه؟
انگار شوگا کلا از بین رفته بود و از خاطرات همه پاک شده بود.
چند سال بعد:
اومم فکر کنم..چند سالی از دبیرستانم میگذره وای خدا این چه حافظه ایه که من دارم من حتی یادم نمیاد چند سال پیش دبیرستانی بودم!(تنها نیستی منم هستم😂)بگذریم من حالا یه طراح لباس شدم.چندروزیه دنبال کار میگردم دیگه انقدر راه رفتم پاهام ف،ل،ج شده😫😩
دیگه شب بود واقعا هوا تاریک بود.داشتم اهنگ آرامش بخشی گوش میدادم توی سکوت تمام عیار و به سمت خونه ام برمیگشتم.داشتم به زندگیم و تمام بدشانسی هام و تنهایی هام فکر میکردم و..چیزی که بخاطر غم هام تولید شده.یعنی چند سال دیگه ز،ند،ه ام؟یا..چند ماه..🥀
همینجوری داشتم راه میرفتم و آروم آروم گریه میکردم که بارون شدیدی بارید ولی برام مهم نبود..تنها چیزی که میخواستم این بود که از شر تمام خستگی ها..غم ها..دردها..تنهایی ها راحت بشم..
داشتم راه میرفتم که احساس کردم که..دیگه روم بارون نمیباره و موهام رو نم دار نمیکنه..از خیالاتم بیرون اومدم و شخص رو به روم رو که بالای سرم چتر گرفته بود رو دیدم..ماسک و کلاه داشت.ولی با اینحال،چشماش،چشماش خیلی برام آشنا بود.مثل اینکه اونم با حس اشنایی به من نگاه میکرد.اون پسر چتر رو بهدمن داد و گفت:سرما میخوری.این و نگه دار و برو خونه دختر جون.این موقع شب نباید بیرون تنها باشی
ا/ت:چی..ا.اما..
پسر حرف ا/ت رو قطع میکنه و میگه:نگران نباش از اسن چترا کلی دارم تو برو باشه؟
و رفت.
جند لحظه همونجا وایستادم و به جایی که میر ایستاده بود نگاه کردم.یعنی اون کی بود چرا یادم نمیاد؟
به سمت خونه رفتم و بلاخره رسیدم.باید میرفتم میخوابیدم جون فردا باید برم دنبال کار بگردم.چشمام رو بستم و اما نمیخواستم بخوابم ولی چی کار کنم ماخواسته خوابم برد(خواپیشش خواپیشش😂😂)
فردا:
ساعتم زنگ خورد و از خواب بیدارم کرد
سریع لباس پوشیدم(اسلاید 2)
از خونه بیرون رفتم.
به چند تا کمپانی رفتم که بلاخره بعد مدت ها تلاش!(خب بابا من رسوندمت اینجا ها!😐)یه کمپانی پیدا کردم به نام:بیگ هیت
کمپانی معروفیه عجب شانسی اوردم!
وارد شدم و استخدام شدم(آفرین😐🤣)
من مسئول طراحی لباس و حتی اندازه گیری شدم!چون هم خیاط و هم اون طراح قبلی دمشون و گزاشته بودن رو کولشون و رفته بودن.و حتی یه اطلاع هم درمورد سایز لباس ها ندارم.
دفتر مدیر رفتم و با همون ذوق عزیزم و بسیار جوگیرانه ام گفتم:سلام!من همون طراح جدیدم خوشبختم!
مدیر سرش و لز کار ها بالا اورد و گفت:آها تو رو یادمه.خوش اومدی!خوش اومدی!خب از امروز کار هات شروع میشه چون حتی یه اندازه دقیق از اعضا نداریم
ا/ت:ببخشید کدوم اعضا؟
مدیر:آها اره مگه نمیشناسی؟اعضای بی تی اس دیگه
با شنیدن حرف مدیر چشمام گشاد شد!بی تی اس؟واقعا؟
مدیر:اتاق استراحت بی تی اس کنار اتاق طراحی توعه مبتونی الان بری و اندازه ها رو بگیری.
ا/ت:حتما!(آی پاچه خوار😂ا/ت:خ،ف،ه!)
به سمت اتاق استراحت رفتم در زدم و بعد چند ثانیه صدای یه نفر اومد
جین:بیا تو
رفتم داخل و باهمه سلام کردم.
چشمای اعصا با دیرن من گشاد شد چون معمولا طراح لباسشون(مثلا)مرد بود اما الان یه دختر گوگولی کیوت بامزه خوشگل ناناش(نمیدونم چرا خنده ام میگیره🤣🤣🤣)بود.
یه پسر بود.اون..اون همون پسر اون شبی زیر بارونه!
از زبان شوگا:داشتم با اعضا حرف میزدم و به اون دختر زیر بارون فکر میکردم..نکنه اون..واقعا اون دختر باشه؟
که یهو صدای در زدن اومد جین هیونگ کفت که بیاد تو و وقتی اون دوختر اومد پشمام ریخت!اون همون دختر زیر بارون بود!نکنه..نکنه..ا..ا/ت..نکنه اونه؟(توجه داشته باشین داره این ها رو توی ذهنش میگه)چقدر خوشکل شده..البته خوشگل بود ولی الان..یه چیز دیگه هست!
از زبان ا/ت:
بلاخره بعد اشنایی شروع به اندازه گیری برای لباس اعضا کردم.قدگ از همشون کوچیکتر بود🤏برای همین مجبور بودم زیر پاهام صندلی بزارم تا بتونم بالا تنه ها رو اندازه گیری کنم
اعصا هر از گاهی میخندیدن و از اینکه قد من کوتاه تره این و دوست داشتنی میدونستن
اینم از این پارت کیوتم امیدوارم خدشت اومده باشه💜🔮🎶
BTS and ARMY l love you🔮💜🎶
چند وقتی بود که شوگا رو نمیدیدم یا حتی اگرم میدیدم سریع ازم دور میشد و دوباره گم میشد.دیگه مثل یه مرد نامرئی شده بود حتی وقتی از چند نفر از دوستام پرسیدم شوگا رو ندیدین؟گفتن که شوگا کیه؟
انگار شوگا کلا از بین رفته بود و از خاطرات همه پاک شده بود.
چند سال بعد:
اومم فکر کنم..چند سالی از دبیرستانم میگذره وای خدا این چه حافظه ایه که من دارم من حتی یادم نمیاد چند سال پیش دبیرستانی بودم!(تنها نیستی منم هستم😂)بگذریم من حالا یه طراح لباس شدم.چندروزیه دنبال کار میگردم دیگه انقدر راه رفتم پاهام ف،ل،ج شده😫😩
دیگه شب بود واقعا هوا تاریک بود.داشتم اهنگ آرامش بخشی گوش میدادم توی سکوت تمام عیار و به سمت خونه ام برمیگشتم.داشتم به زندگیم و تمام بدشانسی هام و تنهایی هام فکر میکردم و..چیزی که بخاطر غم هام تولید شده.یعنی چند سال دیگه ز،ند،ه ام؟یا..چند ماه..🥀
همینجوری داشتم راه میرفتم و آروم آروم گریه میکردم که بارون شدیدی بارید ولی برام مهم نبود..تنها چیزی که میخواستم این بود که از شر تمام خستگی ها..غم ها..دردها..تنهایی ها راحت بشم..
داشتم راه میرفتم که احساس کردم که..دیگه روم بارون نمیباره و موهام رو نم دار نمیکنه..از خیالاتم بیرون اومدم و شخص رو به روم رو که بالای سرم چتر گرفته بود رو دیدم..ماسک و کلاه داشت.ولی با اینحال،چشماش،چشماش خیلی برام آشنا بود.مثل اینکه اونم با حس اشنایی به من نگاه میکرد.اون پسر چتر رو بهدمن داد و گفت:سرما میخوری.این و نگه دار و برو خونه دختر جون.این موقع شب نباید بیرون تنها باشی
ا/ت:چی..ا.اما..
پسر حرف ا/ت رو قطع میکنه و میگه:نگران نباش از اسن چترا کلی دارم تو برو باشه؟
و رفت.
جند لحظه همونجا وایستادم و به جایی که میر ایستاده بود نگاه کردم.یعنی اون کی بود چرا یادم نمیاد؟
به سمت خونه رفتم و بلاخره رسیدم.باید میرفتم میخوابیدم جون فردا باید برم دنبال کار بگردم.چشمام رو بستم و اما نمیخواستم بخوابم ولی چی کار کنم ماخواسته خوابم برد(خواپیشش خواپیشش😂😂)
فردا:
ساعتم زنگ خورد و از خواب بیدارم کرد
سریع لباس پوشیدم(اسلاید 2)
از خونه بیرون رفتم.
به چند تا کمپانی رفتم که بلاخره بعد مدت ها تلاش!(خب بابا من رسوندمت اینجا ها!😐)یه کمپانی پیدا کردم به نام:بیگ هیت
کمپانی معروفیه عجب شانسی اوردم!
وارد شدم و استخدام شدم(آفرین😐🤣)
من مسئول طراحی لباس و حتی اندازه گیری شدم!چون هم خیاط و هم اون طراح قبلی دمشون و گزاشته بودن رو کولشون و رفته بودن.و حتی یه اطلاع هم درمورد سایز لباس ها ندارم.
دفتر مدیر رفتم و با همون ذوق عزیزم و بسیار جوگیرانه ام گفتم:سلام!من همون طراح جدیدم خوشبختم!
مدیر سرش و لز کار ها بالا اورد و گفت:آها تو رو یادمه.خوش اومدی!خوش اومدی!خب از امروز کار هات شروع میشه چون حتی یه اندازه دقیق از اعضا نداریم
ا/ت:ببخشید کدوم اعضا؟
مدیر:آها اره مگه نمیشناسی؟اعضای بی تی اس دیگه
با شنیدن حرف مدیر چشمام گشاد شد!بی تی اس؟واقعا؟
مدیر:اتاق استراحت بی تی اس کنار اتاق طراحی توعه مبتونی الان بری و اندازه ها رو بگیری.
ا/ت:حتما!(آی پاچه خوار😂ا/ت:خ،ف،ه!)
به سمت اتاق استراحت رفتم در زدم و بعد چند ثانیه صدای یه نفر اومد
جین:بیا تو
رفتم داخل و باهمه سلام کردم.
چشمای اعصا با دیرن من گشاد شد چون معمولا طراح لباسشون(مثلا)مرد بود اما الان یه دختر گوگولی کیوت بامزه خوشگل ناناش(نمیدونم چرا خنده ام میگیره🤣🤣🤣)بود.
یه پسر بود.اون..اون همون پسر اون شبی زیر بارونه!
از زبان شوگا:داشتم با اعضا حرف میزدم و به اون دختر زیر بارون فکر میکردم..نکنه اون..واقعا اون دختر باشه؟
که یهو صدای در زدن اومد جین هیونگ کفت که بیاد تو و وقتی اون دوختر اومد پشمام ریخت!اون همون دختر زیر بارون بود!نکنه..نکنه..ا..ا/ت..نکنه اونه؟(توجه داشته باشین داره این ها رو توی ذهنش میگه)چقدر خوشکل شده..البته خوشگل بود ولی الان..یه چیز دیگه هست!
از زبان ا/ت:
بلاخره بعد اشنایی شروع به اندازه گیری برای لباس اعضا کردم.قدگ از همشون کوچیکتر بود🤏برای همین مجبور بودم زیر پاهام صندلی بزارم تا بتونم بالا تنه ها رو اندازه گیری کنم
اعصا هر از گاهی میخندیدن و از اینکه قد من کوتاه تره این و دوست داشتنی میدونستن
اینم از این پارت کیوتم امیدوارم خدشت اومده باشه💜🔮🎶
BTS and ARMY l love you🔮💜🎶
- ۱۶.۴k
- ۱۳ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط