بابونه خونین پارت یک
︵﹡̤⏜︧𖥑𑩑︨⏜﹡̤︵᷼ 𑂳
𝘏𝘢𝘴𝘩𝘵𝘢𝘨;࿚⏝֯࿙࿚਼𝅄✦𝅄਼࿙࿚֯⏝࿙࿚
#story
بابـــونهی خونیـــن
سوم شخص :
جلسه چکاپ ماهانه چشم های لوسیفر شروع شده بود
دکتر میان سالی که عینک گرد و بزرگی زده بود و روپوش سفیدی داشت روی تخت کنار لوسیفر که با چشمان همیشه بسته اش به تاج تخت تکیه داد بود نشست ، صورت لوسیفر بی حوصله بود نفسش رو بیرون داد و کمی گوشه پتو را روی پاهایش کشید ، دکتر اروم شونه لوسیفر رو گرفت و بهش علامت داد که طرفش یکم خم بشه.
> بیا جلو تر لوسیفر .. امروز اخمات تو همه.
لوسیفر لبخند محترمانه ای زد و به سمت دست دکتر خم شد ، صورتش رو نزدیک تر برد و رو به روی صورت دکتر بود با فاصله مشخصی.
دکتر کیفش رو که مثل یه جعبه ابزار چند طبقه قدیمی بود باز کرد و تجهیزات پزشکی و کاملی از کوچیک به بزرگ با دقت چیده شده بودن رو بررسی کرد ، دکتر اروم پنبه تمیزی رو با پَنس برداشت و با دست دیگه اش قطره چشم مخصوص رو آروم روی پنبه چکوند و با ملایمت روی پلک های بسته لوسیفر میزاشت.
>خیلی خب تکون نخور.. امروز میخوای چی رو ببینی؟
درسته.. لوسیفر در ماه فقط یک بار میتونست ببینه چون بدون کمک دکتر پلک هاش باز نمیشدن.
لوسیفر لبش رو کمی جمع کرد و مشخصا داشت فکر میکرد ، بعد از برداشتن پنبه ها لوسیفر واکس ، دستیار و مسئول نامه هاش رو صدا زد.
+ واکس .. لباسی که برای مهمونی پس فردا شب سفارش دوخت داده بودم رو بیار ، میخوام ببینمش.
واکس با کت و شلوار سرمه ای رنگش که حالت چهره خنثی ولی کمی عصبی داشت با لبخند مصنوعی گفت
÷ البته آقا .. الان میارمش.
واکس لباس زیبا و سلطنتی که بنظر ساده بود اما با پارچه های مرغوب سفید رنگ دوخته شده بود و کت بلند و با پارچه ابی ملایمی تزیین شده بود و طرح های ساده و سنگ دوزی شده ، روی مانکن چوبی خود نمایی میکرد رو جلوی تخت لوسیفر قرار داد.
دکتر با استفاده از ابزار های پزشکی اش پلک های ظریف لوسیفر رو باز کرد ، لوسیفر واقعا سختش بود و گاهی کمی دردش می اومد ولی دیگه عادت کرده بود.
با باز شدن چشمای لوسیفر و بر خورد نور کمی اذیت شد ولی بعد چشمای آبی رنگ و براقش با دیدن لباس زیباش ، مردمک چشمانش کمی بزرگ شد و برقی زد.
حالا میشد احساسات رو توی چشمای لوسیفر خوند ولی خیلی دووم نمیآورد.
+ بی نظیره .. ای کاش میتونستم چیزای بیشتری ببینم.
دکتر نفسش رو بیرون داد و آهی کشید ، اروم قطره های چشم لوسیفر رو چکوند تا چشماش خشک نشن و بعد اروم پلک های او را بست.
واکس با بی خیالی لباس رو بر گردوند و لوسیفر مثل هر بار ناراحت بود از اینکه چشماش بسته شدن با صدای نا امیدی گفت
+ احساس میکنم توی یه لوپ* گیرکردم.. همه چیز برام تکرار میشه و من هر بار از بین ای همه چیز که اطرافم فقط یکیش رو برای چند ثانیه میتونم ببینم.
دکتر در حالی که کارش رو داشت تموم میکرد اروم از روی تخت بلند شد ، میدونست که برای لوسیفر سخته و سر همین که نمیتونه چیزی رو ببینه خیلی اتفاق ها براش افتاده.
> خوشحال باش که نابینای مطلق نیستی لوسیفر ..
+ حداقل اون موقع امیدی نداشتم و راحت تر بودم .. ولی اینکه تو یه امید داری ولی اونقد کم و دست نیافتنی میشه که هر بار برات بی معنی تره.
بعد از رفتن دکتر لوسیفر همچنان روی تختش نشسته بود و سعی میکرد به لباس قشنگش فکر کنه و اون رو توی تنش تجسم کنه ، چون تنها کاری بود که میتونست بکنه.
وقتی شیفت خورشید تموم شد و ماه بر آسمون تاریک حکمفرما، لوسیفر اروم از تختش پایین اومد و با کمک حس لامسه و دیوار و باد خنک نیمه شب که انگار دست لوسیفر رو گرفته بود ، سمت پنجره بزرگ اتاقش رفت و اون رو کامل باز کرد ، میدونست الان اگه چشماش باز بود میتونست ماه رو ببینه.
لوسیفر دستانش رو به هم حلقه کرد و با حالت ملتمسانه ای به ماه گفت.
+ خواهش میکنم .. اگه چشمام رو بهم بر نمیگرودنی.. حداقل لبخند رو به لب هام بر گردون ، دیگه دلیلی برای خندیدن ندارم ، اون دلیل رو بهم بده..
ماه توی دل آسمون میدرخشید و گوش میداد ، ستاره ها میخواستن اشک بریزن ولی کی میدونه قراره آرزوی اون بابونه کوچولو برآورده بشه یا نه.
*لوپ : چیزی یا جایی یا موقعیتی که مدام تکرار میشه و تموم نمیشه*
#بابـــونهی_خونیـــن
(شرایت پارت بعد: فالور ۱۰ تا بشن)
𝘏𝘢𝘴𝘩𝘵𝘢𝘨;࿚⏝֯࿙࿚਼𝅄✦𝅄਼࿙࿚֯⏝࿙࿚
#story
بابـــونهی خونیـــن
سوم شخص :
جلسه چکاپ ماهانه چشم های لوسیفر شروع شده بود
دکتر میان سالی که عینک گرد و بزرگی زده بود و روپوش سفیدی داشت روی تخت کنار لوسیفر که با چشمان همیشه بسته اش به تاج تخت تکیه داد بود نشست ، صورت لوسیفر بی حوصله بود نفسش رو بیرون داد و کمی گوشه پتو را روی پاهایش کشید ، دکتر اروم شونه لوسیفر رو گرفت و بهش علامت داد که طرفش یکم خم بشه.
> بیا جلو تر لوسیفر .. امروز اخمات تو همه.
لوسیفر لبخند محترمانه ای زد و به سمت دست دکتر خم شد ، صورتش رو نزدیک تر برد و رو به روی صورت دکتر بود با فاصله مشخصی.
دکتر کیفش رو که مثل یه جعبه ابزار چند طبقه قدیمی بود باز کرد و تجهیزات پزشکی و کاملی از کوچیک به بزرگ با دقت چیده شده بودن رو بررسی کرد ، دکتر اروم پنبه تمیزی رو با پَنس برداشت و با دست دیگه اش قطره چشم مخصوص رو آروم روی پنبه چکوند و با ملایمت روی پلک های بسته لوسیفر میزاشت.
>خیلی خب تکون نخور.. امروز میخوای چی رو ببینی؟
درسته.. لوسیفر در ماه فقط یک بار میتونست ببینه چون بدون کمک دکتر پلک هاش باز نمیشدن.
لوسیفر لبش رو کمی جمع کرد و مشخصا داشت فکر میکرد ، بعد از برداشتن پنبه ها لوسیفر واکس ، دستیار و مسئول نامه هاش رو صدا زد.
+ واکس .. لباسی که برای مهمونی پس فردا شب سفارش دوخت داده بودم رو بیار ، میخوام ببینمش.
واکس با کت و شلوار سرمه ای رنگش که حالت چهره خنثی ولی کمی عصبی داشت با لبخند مصنوعی گفت
÷ البته آقا .. الان میارمش.
واکس لباس زیبا و سلطنتی که بنظر ساده بود اما با پارچه های مرغوب سفید رنگ دوخته شده بود و کت بلند و با پارچه ابی ملایمی تزیین شده بود و طرح های ساده و سنگ دوزی شده ، روی مانکن چوبی خود نمایی میکرد رو جلوی تخت لوسیفر قرار داد.
دکتر با استفاده از ابزار های پزشکی اش پلک های ظریف لوسیفر رو باز کرد ، لوسیفر واقعا سختش بود و گاهی کمی دردش می اومد ولی دیگه عادت کرده بود.
با باز شدن چشمای لوسیفر و بر خورد نور کمی اذیت شد ولی بعد چشمای آبی رنگ و براقش با دیدن لباس زیباش ، مردمک چشمانش کمی بزرگ شد و برقی زد.
حالا میشد احساسات رو توی چشمای لوسیفر خوند ولی خیلی دووم نمیآورد.
+ بی نظیره .. ای کاش میتونستم چیزای بیشتری ببینم.
دکتر نفسش رو بیرون داد و آهی کشید ، اروم قطره های چشم لوسیفر رو چکوند تا چشماش خشک نشن و بعد اروم پلک های او را بست.
واکس با بی خیالی لباس رو بر گردوند و لوسیفر مثل هر بار ناراحت بود از اینکه چشماش بسته شدن با صدای نا امیدی گفت
+ احساس میکنم توی یه لوپ* گیرکردم.. همه چیز برام تکرار میشه و من هر بار از بین ای همه چیز که اطرافم فقط یکیش رو برای چند ثانیه میتونم ببینم.
دکتر در حالی که کارش رو داشت تموم میکرد اروم از روی تخت بلند شد ، میدونست که برای لوسیفر سخته و سر همین که نمیتونه چیزی رو ببینه خیلی اتفاق ها براش افتاده.
> خوشحال باش که نابینای مطلق نیستی لوسیفر ..
+ حداقل اون موقع امیدی نداشتم و راحت تر بودم .. ولی اینکه تو یه امید داری ولی اونقد کم و دست نیافتنی میشه که هر بار برات بی معنی تره.
بعد از رفتن دکتر لوسیفر همچنان روی تختش نشسته بود و سعی میکرد به لباس قشنگش فکر کنه و اون رو توی تنش تجسم کنه ، چون تنها کاری بود که میتونست بکنه.
وقتی شیفت خورشید تموم شد و ماه بر آسمون تاریک حکمفرما، لوسیفر اروم از تختش پایین اومد و با کمک حس لامسه و دیوار و باد خنک نیمه شب که انگار دست لوسیفر رو گرفته بود ، سمت پنجره بزرگ اتاقش رفت و اون رو کامل باز کرد ، میدونست الان اگه چشماش باز بود میتونست ماه رو ببینه.
لوسیفر دستانش رو به هم حلقه کرد و با حالت ملتمسانه ای به ماه گفت.
+ خواهش میکنم .. اگه چشمام رو بهم بر نمیگرودنی.. حداقل لبخند رو به لب هام بر گردون ، دیگه دلیلی برای خندیدن ندارم ، اون دلیل رو بهم بده..
ماه توی دل آسمون میدرخشید و گوش میداد ، ستاره ها میخواستن اشک بریزن ولی کی میدونه قراره آرزوی اون بابونه کوچولو برآورده بشه یا نه.
*لوپ : چیزی یا جایی یا موقعیتی که مدام تکرار میشه و تموم نمیشه*
#بابـــونهی_خونیـــن
(شرایت پارت بعد: فالور ۱۰ تا بشن)
- ۱۰.۲k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط