اعتماد پارت|۶۵|

۶۵

ا/ت

با سرفه های پی در پی از خواب پریدم
نیم خیز شدمو به تاج تخت چسبیدم
دستم سمت دراوره کناره تخت بردم و روش کشیدم تا اسپری رو پیدا کنم
دستم بهش خورد،سریع بین لبام جا کردمش و چندباری فشارش دادم.
ساعت هشت بود،بیحال بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم
بدون شستن دست و صورتمو مرتب کردن سر و وضعم!
وارده آشپزخونه شدم،خاله یو،جانگشین و تهیونگ هر سه تا دوره میزه گرده کوچیکه وسط اشپزخونه نشسته بودنو صبحونه میخوردن
توجهی نکردم و همچنان سرفه هام ادامه داشت
کابینت رو باز کردم
–صبح بخیر رییس
سره‌جام ثابت وایستادم..
از گوشه چشم دیدم که چندتا چیز از روی میز برداشت و رفت بیرون
همچنان دلخور بودم.
کیسه داروهامو برداشتم
با لیوان ابی همشون رو خوردم و تو ذهنم خط و نشون میکشیدم
–ا/ت؟ حالت خوبه؟
چرخیدم سمت خاله یو
–از دیشب که برگشتین خوب به نظر نمیای!
چیزی در جوابشون نگفتم
ایندفعه جانگشین با خنده گفت: خانم دیشب اعتراف کرده
دستمال پارچه‌ای کنار دستمو برداشتمو پرت کردم سمتش
–ساکت شو،حالم خوب نیست..هیچکدومتون درکم نمیکنید
دوباره مستقیم برگشتم تو اتاقم
گرسنه بودم اما حتی برای نهار هم پایین نرفتم
یکم اتاقو مرتب کردم،یکم خوابیدم در اخر دوشی گرفتمو به باغ بی روح زل زدم
با خودمم مشکل داشتم که اعذاب میدادم به تن و بدنم.
صدای پیچیدن ماشین تو باغ منو کشوند لبه پنجره
خودش بود،کنار رفتمو دوباره رو تختم جا گرفتم
حرفای دیشب باعث شده بود انتظاراتم ازش بالا بره
درحالی که همه بهم میگفتن نباید ازش انتظاری داشته باشم.
چرا؟ مگه اون ادم نبود؟ مگه اون نمیتونست دوست داشته باشه؟
یه بار..فقط میخواستم یه بار یه چیزی تو زندگیم برای خودم باشه.
میخواستم بهم اهمیت بده و دوسم داشته باشه.
کمبود من تو زندگیم همین چیزای کوچیک بودن!
ماشین؟ خونه؟ پول؟ نه…
عشق و صمیمیت و آزاد و راحت بودن!
تقه‌ای به در خورد
سرفه مصلحتی کردمو موهامو کنار زدم
–بفرمایین
در باز شد و خاله یو وارد شد
–رییس اومده..همه سره میزه شام نشستن،بیا پایین
–نمیخورم
–تو از صبح چیزی نخوردی! میدونی چقدر حساسه رو این موارد
دوباره تکرار کردم
–نمیخورم..نمیخوام بیام
کنارم نشست
–دلم نمیخواد بینتون خراب بشه
–خراب بود از اولشم،،اون واقعا یه دیوه که هیچ جوره نمیتونم درستش کنم
دستمو گرفت و با ارامش لب زد
–ولی تو خیلی چیزا رو تغییر دادی..همون ادمی که از زمانی که پاش به این خونه باز شده همه خندیدن رو یاد گرفتن،همون ادمی که نور و روشنایی به این خونه تاریک برگردوند..اون خیلی تغییر کرده،خیلی زیاد.
مکث کرد
–بلاهایی که سرش اومده اونو به این ادم تبدیل کرده،یه ادم بی احساس،سرد و بی انعطاف و بی رحم!
جملشو با غم خاصی بیان کرد
قطره اشکی از گوشه چشمم غلتید رو گونم
–خاله..اگه هیچوقت درست نشه،اگه هیچوقت ازادم نکنه؟ اون موقع چی؟
ساکت شدم..ساکت شدم و بی حرف خیره‌ی دستامون شدم
–میدونی مادره جونگ کوک رو پدرش کشت؟
بهت زده سرمو بالا اوردم
–چی؟!
نم اشک زیره چشماش مشخص بودن
–پدرش خیلی مادرشو دوست داشت،خیلی زیاد،مادرشم همینطور،عشق اونا واقعا بزرگ بود..برای همین خانم(مادره کوک) همه چیزو راجب اون مرد تحمل میکرد،اونم یکی مثل جونگ کوک بود،هرشب کتک هایی که میخورد،با کاراش و خلافاش،همه جوره میخواستش اون مردو..تا یجایی بخاطره دوست داشتنش و عشقی که بینشون بود اما از یجایی به بعد فقط بخاطره جیسان و کوک!
ساکت شد،منتظره ادامش چشم بهش دوختم
–یه روز دیگه تحملش تموم شد،ازم خواست بهش کمک کنم..کمک کنم تا فرار کنه همراه با جیسان و جونگ کوک
به اینجاش که رسید اشکاش اوج گرفتن که باعث شد منم همراه باهاش اشک بریزم.
–وقتی آقای جئون پیداشون کرد..تو حیاط همین خونه خانم جلوش وایستاد و گفت میخواد بره،خسته شده و میخواد با بچه هاش بره و یه زندگیه جدید بسازه ولی اون مرد گفت یا نمیره یا میکشتش،همه داشتیم اون صحنه ها رو میدیدیم،جیسان و کوک کوچیکترین تماشاگره این صحنه ها بودن
چشماشو بست و دستمو فشرد
–خانم گفت نه،گفت میره و تنهاش میزاره اما اولین قدمش شد تیری که دقیقا قلبش رو هدف گرفته بود..چند ثانیه انگار همه چیز وایستاد،تا اینکه صدای گریه کوک و خواهرش تو فضای اطراف پیچید و ما رو به خودمون اورد
دیدگاه ها (۳)

پارت ۴۲

پارت ۲۴

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐بعد از رفتن مهمون‌ها سوار...

اجبار به بدبختی پارت ۳۶

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁶ویو: ویکتورچند لحظه ساکت شدم.بعد...

«فقط پیش تو »صدای چرخیدن کلید داخل قفل، سکوت خونه رو شکست.ا....

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

پارت ۲ ویو ا.ت جونگ کوک آروم کنارم نشست سعی کرد فاصلش رو حفظ...

وقتی تولدت بودو..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط