رمان منیمگوزل سِئوگیلیم / الهه پورعلی
پارت دوازدهم منیم گوزل سِئوگیلیم
سوگل هنوز تهخنده در صدایش موج میزد کایان وقتی دید سوگل از جلوی در تکان نمیخورد رو به او گفت:
- Gidebilir miyim
(میتونم برم)
و با دست به بیرون اشاره کرد، سوگل دستش را مشت کرده و در دل گفت:
- وای سوگل تو چرا ماتت میبره، الان پسره حساب کار دستش میاد، فکر میکنه اسکلی!
سریع کنار رفت و کایان از اتاق خارج شد، سوگل به اتاق بازگشت و درحالی که میخواست در اتاق را ببندد کایان برگشته و به سمتش خم شده و گفت:
- Masada su vardı, bana bir bardak su verebilir misin?
(راستی روی میز آب بود میشه یک لیوان آب بدی به من)
پس از اتمام جملهاش با لبخند دستش را به شکل لیوان کرده و به سمت دهانش برد تا سوگل متوجه جملهاش بشود، سپس آب روی میز را نشان داد و گفت:
- su ، su.
(آب، آب)
سوگل از این حرکات خندهاش گرفته بود و با خود میگفت:
- احساس میکنم کرولال هستم، همه چیز رو با اشاره میفهمم.
به سمت میز رفته و یک لیوان آب پر کرد، همزمان کایان دوباره وارد اتاق شد و لیوان را از دست سوگل گرفته و یک نفس سر کشید، وقتی کمی حالش جا آمد نفسی بیرون فرستاده و گفت:
- Tesekkurler kuzen
(مرسی دخترعمو)
روی میز داخل بشقاب چند عدد کاپ کیک شکلاتی کوچک قرار داشت که چشم کایان را بدجور گرفته بود، سوگل وقتی نگاه خیره کایان را به بشقاب دید چنگال را روی کیک زده و به سمتش گرفت و گفت:
- میل دارین؟
کایان بدون اینکه چنگال را بگیرد با اشتها دهانش را به سمت کیک برده و کیک را یکجا بلیعید، با این کارش صدای خنده سوگل بلند شد و همزمان کایان هم به خنده افتاد و درحال خوردن کیک به سمت در برگشت، درحالی که پشتش به سوگل بود دستش را بالا برده و با دهانی پر گفت:
- Müteşekkir
(ممنون)
و از اتاق خارج شده و سوگل را درحال خنده تنها گذاشت، سوگل نگاهی به چنگال انداخت که هنوز دستش بود، دوباره لبخندی زده و چنگال را روی بشقاب قرار داد و در اتاق را بست، هر چند دقیقه یکبار به یاد کایان و کیک خوردنش میافتاد و خندهاش میگرفت، وقت شام بود و باید لباس عوض کرده و سر وقت سر میز حاظر میشد وگرنه چهره عمه هاریکا دیدنی بود!
در کمد را باز کرده و نگاهی به لباسها انداخت، مادر، زنعمو و عمه لباسهای مجلسی به تن داشتند اما سوگل هیچ خوش نداشت که چنین پوششی در خانه داشته باشد، پس برخلاف میل عمه هاریکا، یک هودی لیمویی رنگ با یک شلوار جین برداشته و تن کرد، یک جفت کفش عروسکی نیز پوشید و موهای پرپشت و بلندش را دم اسبی بست و عطری خوشبو حواله گردن کرد، نگاهی به آینه قدی که روبه رویش بود انداخت و پس از اینکه با رژ کمرنگی لبهایش را تر کرد به سمت در رفته و از اتاق خارج شد.
کایان با لباس راحتی که متشکل از یک شلوار اسلش مشکی و یک پیراهن آستین کوتاه گشاد بود روی پله اول ایستاده و جمعی که پایین دور میز شام جمع شده بودند را مینگریست.
با شنیدن قدمهای سوگل برگشت و نگاهش روی موهای فر خورده و خوشرنگ سوگل ثابت ماند.
سوگل هنوز تهخنده در صدایش موج میزد کایان وقتی دید سوگل از جلوی در تکان نمیخورد رو به او گفت:
- Gidebilir miyim
(میتونم برم)
و با دست به بیرون اشاره کرد، سوگل دستش را مشت کرده و در دل گفت:
- وای سوگل تو چرا ماتت میبره، الان پسره حساب کار دستش میاد، فکر میکنه اسکلی!
سریع کنار رفت و کایان از اتاق خارج شد، سوگل به اتاق بازگشت و درحالی که میخواست در اتاق را ببندد کایان برگشته و به سمتش خم شده و گفت:
- Masada su vardı, bana bir bardak su verebilir misin?
(راستی روی میز آب بود میشه یک لیوان آب بدی به من)
پس از اتمام جملهاش با لبخند دستش را به شکل لیوان کرده و به سمت دهانش برد تا سوگل متوجه جملهاش بشود، سپس آب روی میز را نشان داد و گفت:
- su ، su.
(آب، آب)
سوگل از این حرکات خندهاش گرفته بود و با خود میگفت:
- احساس میکنم کرولال هستم، همه چیز رو با اشاره میفهمم.
به سمت میز رفته و یک لیوان آب پر کرد، همزمان کایان دوباره وارد اتاق شد و لیوان را از دست سوگل گرفته و یک نفس سر کشید، وقتی کمی حالش جا آمد نفسی بیرون فرستاده و گفت:
- Tesekkurler kuzen
(مرسی دخترعمو)
روی میز داخل بشقاب چند عدد کاپ کیک شکلاتی کوچک قرار داشت که چشم کایان را بدجور گرفته بود، سوگل وقتی نگاه خیره کایان را به بشقاب دید چنگال را روی کیک زده و به سمتش گرفت و گفت:
- میل دارین؟
کایان بدون اینکه چنگال را بگیرد با اشتها دهانش را به سمت کیک برده و کیک را یکجا بلیعید، با این کارش صدای خنده سوگل بلند شد و همزمان کایان هم به خنده افتاد و درحال خوردن کیک به سمت در برگشت، درحالی که پشتش به سوگل بود دستش را بالا برده و با دهانی پر گفت:
- Müteşekkir
(ممنون)
و از اتاق خارج شده و سوگل را درحال خنده تنها گذاشت، سوگل نگاهی به چنگال انداخت که هنوز دستش بود، دوباره لبخندی زده و چنگال را روی بشقاب قرار داد و در اتاق را بست، هر چند دقیقه یکبار به یاد کایان و کیک خوردنش میافتاد و خندهاش میگرفت، وقت شام بود و باید لباس عوض کرده و سر وقت سر میز حاظر میشد وگرنه چهره عمه هاریکا دیدنی بود!
در کمد را باز کرده و نگاهی به لباسها انداخت، مادر، زنعمو و عمه لباسهای مجلسی به تن داشتند اما سوگل هیچ خوش نداشت که چنین پوششی در خانه داشته باشد، پس برخلاف میل عمه هاریکا، یک هودی لیمویی رنگ با یک شلوار جین برداشته و تن کرد، یک جفت کفش عروسکی نیز پوشید و موهای پرپشت و بلندش را دم اسبی بست و عطری خوشبو حواله گردن کرد، نگاهی به آینه قدی که روبه رویش بود انداخت و پس از اینکه با رژ کمرنگی لبهایش را تر کرد به سمت در رفته و از اتاق خارج شد.
کایان با لباس راحتی که متشکل از یک شلوار اسلش مشکی و یک پیراهن آستین کوتاه گشاد بود روی پله اول ایستاده و جمعی که پایین دور میز شام جمع شده بودند را مینگریست.
با شنیدن قدمهای سوگل برگشت و نگاهش روی موهای فر خورده و خوشرنگ سوگل ثابت ماند.
- ۵.۱k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط