𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮
𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮
Part 17
روز عروسی بالاخره رسید.
از صبح، خانهی ویولت پر از رفتوآمد بود.
الورا مشغول مرتب کردن لباسش بود و سلین و آیریس مدام دربارهی مراسم حرف میزدند.
آیریس: + ویولت، استرس داری؟
ویولت جلوی آینه ایستاد.
+: خیلی.
سلین خندید.
سلین: + خب طبیعیه. قراره با شاهزاده ازدواج کنی!
ویولت لبخند زد، اما نگاهش روی گردنبندی افتاد که هوسوک به او داده بود.
دستش را روی آن گذاشت.
+: نمیدونم چرا... ولی الان کمتر میترسم.
الورا آرام گفت:
الورا: + شاید چون هوسوک دیگه مثل روز اول باهات رفتار نمیکنه.
ویولت چیزی نگفت.
شاید واقعاً همین بود.
---
در قصر، هوسوک لباس رسمیاش را پوشیده بود.
کایان وارد اتاق شد و با دیدنش گفت:
کایان: آمادهای؟
هوسوک: بله.
کایان لبخند زد.
کایان: عجیبه.
هوسوک: چی؟
کایان: هیچوقت فکر نمیکردم یه روز ببینمت که برای عروسی اینقدر زود آماده بشی.
هوسوک با نگاه سردی به او خیره شد.
کایان خندید.
کایان: باشه، چیزی نگفتم!
چند دقیقه بعد، صدای موسیقی از تالار بلند شد.
همه منتظر ورود عروس بودند.
درهای بزرگ تالار باز شدند.
ویولت وارد شد.
هوسوک وقتی او را دید، برای چند ثانیه کاملاً ساکت ماند.
کایان آرام کنار گوشش گفت:
کایان: خب؟
هوسوک بدون اینکه نگاهش را از ویولت بردارد، آهسته جواب داد:
- زیباست.
کایان لبخند زد.
کایان: شنیدم.
هوسوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
- ساکت شو.
ویولت به آرامی به سمت هوسوک آمد.
وقتی مقابلش ایستاد، هوسوک دستش را جلو آورد.
- آمادهای؟
ویولت نفس عمیقی کشید.
+: این بار... آره.
هوسوک دستش را گرفت.
و مراسم شروع شد.
اما هیچکدام نمیدانستند که این روز، شروع واقعی زندگی مشترکشان خواهد بود...
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
Part 17
روز عروسی بالاخره رسید.
از صبح، خانهی ویولت پر از رفتوآمد بود.
الورا مشغول مرتب کردن لباسش بود و سلین و آیریس مدام دربارهی مراسم حرف میزدند.
آیریس: + ویولت، استرس داری؟
ویولت جلوی آینه ایستاد.
+: خیلی.
سلین خندید.
سلین: + خب طبیعیه. قراره با شاهزاده ازدواج کنی!
ویولت لبخند زد، اما نگاهش روی گردنبندی افتاد که هوسوک به او داده بود.
دستش را روی آن گذاشت.
+: نمیدونم چرا... ولی الان کمتر میترسم.
الورا آرام گفت:
الورا: + شاید چون هوسوک دیگه مثل روز اول باهات رفتار نمیکنه.
ویولت چیزی نگفت.
شاید واقعاً همین بود.
---
در قصر، هوسوک لباس رسمیاش را پوشیده بود.
کایان وارد اتاق شد و با دیدنش گفت:
کایان: آمادهای؟
هوسوک: بله.
کایان لبخند زد.
کایان: عجیبه.
هوسوک: چی؟
کایان: هیچوقت فکر نمیکردم یه روز ببینمت که برای عروسی اینقدر زود آماده بشی.
هوسوک با نگاه سردی به او خیره شد.
کایان خندید.
کایان: باشه، چیزی نگفتم!
چند دقیقه بعد، صدای موسیقی از تالار بلند شد.
همه منتظر ورود عروس بودند.
درهای بزرگ تالار باز شدند.
ویولت وارد شد.
هوسوک وقتی او را دید، برای چند ثانیه کاملاً ساکت ماند.
کایان آرام کنار گوشش گفت:
کایان: خب؟
هوسوک بدون اینکه نگاهش را از ویولت بردارد، آهسته جواب داد:
- زیباست.
کایان لبخند زد.
کایان: شنیدم.
هوسوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
- ساکت شو.
ویولت به آرامی به سمت هوسوک آمد.
وقتی مقابلش ایستاد، هوسوک دستش را جلو آورد.
- آمادهای؟
ویولت نفس عمیقی کشید.
+: این بار... آره.
هوسوک دستش را گرفت.
و مراسم شروع شد.
اما هیچکدام نمیدانستند که این روز، شروع واقعی زندگی مشترکشان خواهد بود...
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۸۶۳
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط