روانی منP29(ادامه)
تهیونگ:میدونی..منتظرم بشی اتیش..خودمو سیگارت کنم..منتظرم دریا بشی..حتی منو غرقم کنی!خوب تویی!خدا تویی!دَوا تویی!مَرحَمم تویی!
تهیونگ:میدونی این چند شب که اینجا بودی..خواب که بودی چک میکردم که نفس میکشی یا نه!نگرانتم همش!حتی وقتی که تو خوابی(:
تهیونگ:خورشید؟بره گم بشه..روز من شروع میشه هرجا که تو بتابی!
حرفاش..چرا اینقدر یهو عاشق شد؟حس ذوق کردم..حس عجیبی داشتم..غیرقابل توصیف هست این حسم…حس عاشقی؟حس امنیت؟حس دلگرمی؟نمیدونم..(:
وایسا ببینم..نه نه نباید ببخشمش هرگز! اون منو زندانی کرد..یادت نره چی گفتی هانا..فقط بزار امشب خوش باشه
دوباره اومد سمت من و به من نگاه کرد
تهیونگ:چندروز پیش تتوی جدید زدم..میخوام تو پیداش کنی..اگه پیداش کنی بهت جایزه میدم(آروم و بم گفت جمله ی آخرش رو)
هانا:خببب چی هست؟(کنجکاو)
تهیونگ:گفتم که کوچولو..پیداش کن(آروم)یه راهنمایی میکنم..روی سینم هست
سینش؟اوکی کلی تتو روی بدنش بود..البته نه کل بدنش فقط بازوی سمت چپش و انگشت وسطش که یه مار هست و روی کمرش که یه متن هست..شروع کردم به گشتن
یکم به سینه ی سمت چپش دقت کردم و دیدم یه چشم اونجاست..این چشم منه؟زیرشم نوشته هانا..((((::++
بهش دست زدم که یهو تهیونگ دستم رو گرفت
تهیونگ:میدونی که اگه عصبیم کنی چی میشه؟(نگاه جدی)
هانا:آم..اره می…میدونم
تهیونگ:خوبه(نیشخند)تتوم خوب شده؟
هانا:چرا اینو تتو کردی؟
تهیونگ:میخواستم چشمای عشقم همیشه همراهم باشه
کمی خندیدم..دوباره اون حس بهم دست داد..انگار نمیخواد این حس ولم کنههعع🗣️
تهیونگ:میخوام عینک و زنجیر پرنسسم فردا ببینمااا!!یجوری باشه که تمام بچه های کلاستون بفهمن صاحب داری و خیلی دوستت داره
هانا:حتما(لبخند)
تهیونگ:بخواب..فردا انرژی داشته باشیااا
لبخند فیکی زدم و رومو برگردوندم و خودمو زدم بخواب
برای نقشم حتما خیلی خوب میخوابم
[همگی باهمممم هانا جند*ستتتتت]
تهیونگ:میدونی این چند شب که اینجا بودی..خواب که بودی چک میکردم که نفس میکشی یا نه!نگرانتم همش!حتی وقتی که تو خوابی(:
تهیونگ:خورشید؟بره گم بشه..روز من شروع میشه هرجا که تو بتابی!
حرفاش..چرا اینقدر یهو عاشق شد؟حس ذوق کردم..حس عجیبی داشتم..غیرقابل توصیف هست این حسم…حس عاشقی؟حس امنیت؟حس دلگرمی؟نمیدونم..(:
وایسا ببینم..نه نه نباید ببخشمش هرگز! اون منو زندانی کرد..یادت نره چی گفتی هانا..فقط بزار امشب خوش باشه
دوباره اومد سمت من و به من نگاه کرد
تهیونگ:چندروز پیش تتوی جدید زدم..میخوام تو پیداش کنی..اگه پیداش کنی بهت جایزه میدم(آروم و بم گفت جمله ی آخرش رو)
هانا:خببب چی هست؟(کنجکاو)
تهیونگ:گفتم که کوچولو..پیداش کن(آروم)یه راهنمایی میکنم..روی سینم هست
سینش؟اوکی کلی تتو روی بدنش بود..البته نه کل بدنش فقط بازوی سمت چپش و انگشت وسطش که یه مار هست و روی کمرش که یه متن هست..شروع کردم به گشتن
یکم به سینه ی سمت چپش دقت کردم و دیدم یه چشم اونجاست..این چشم منه؟زیرشم نوشته هانا..((((::++
بهش دست زدم که یهو تهیونگ دستم رو گرفت
تهیونگ:میدونی که اگه عصبیم کنی چی میشه؟(نگاه جدی)
هانا:آم..اره می…میدونم
تهیونگ:خوبه(نیشخند)تتوم خوب شده؟
هانا:چرا اینو تتو کردی؟
تهیونگ:میخواستم چشمای عشقم همیشه همراهم باشه
کمی خندیدم..دوباره اون حس بهم دست داد..انگار نمیخواد این حس ولم کنههعع🗣️
تهیونگ:میخوام عینک و زنجیر پرنسسم فردا ببینمااا!!یجوری باشه که تمام بچه های کلاستون بفهمن صاحب داری و خیلی دوستت داره
هانا:حتما(لبخند)
تهیونگ:بخواب..فردا انرژی داشته باشیااا
لبخند فیکی زدم و رومو برگردوندم و خودمو زدم بخواب
برای نقشم حتما خیلی خوب میخوابم
[همگی باهمممم هانا جند*ستتتتت]
- ۲۱.۲k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط