روی تخت گرمت هستیو داری لایک جمع میکنی ،اون داره تو جدولا

روی تخت گرمت هستیو داری لایک جمع میکنی ،اون داره تو جدولا و آشغالدونیا کارتن جمع میکنه که جلوی فروشگاه روی زمین نخوابه ،اونم تا وقتی که صاحبش نیومده
تو نمی فهمی من چی میگم.لباستو بپوش برو چند کیلومتر پایین تر

یه جایی هست که بهش میگن حلبی آباد و چند تا اسم دیگه که اصلا تا حالا نشنیدی.

اون جا یه بچه هفت هشت ساله به جای بازی داره بیگاری میکشه و خرجش رو تو چهار راه های بی رحم این شهر درمیاره.دستای کوچیکش به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند مردم میرسه،التماس میکنه واسه خریدن فال،گل،دستمال و...

مادر⇦سلطان غم:نداره
پدر⇦بزرگترین سرپناه:نداره
ولی مشکلی باشه تا تهش هست
دافے!
شاخے
مدلے!
قسم به اون بالاسری
خاک پای این بچه ها رو با دنیات عوض نمیکنم و دستشون هم میبوسم سلامتے ھمہ ے خاکے ھا...
دیدگاه ها (۳)

جادویی به نام عشق

سناریو بلولاک/قفل آبی

پارت 4 ★رمان ازدواج مخفی با هوانگ ★بچه ها اسم رمان تغییر کرد...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} _منو ببخش! میدونم که منتظرم بودی ا...

ابلیس

متیو و دختری از جنس دریا p3

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۷۶بچه ها برای اینکه ...

آوای شبپارت ۲۳ویو نویسنده انیا بعد از اینکه از خونه عمه اش ا...

شمشیر بر تاریکی پارت۱۵

چند پارتی بازی ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط