𝖕𝖆𝖗𝖙۱۶
𝖕𝖆𝖗𝖙۱۶
تالار بزرگ، غرق در نور شمع بود. اشراف، در لباسهای ابریشمی، روی صندلیهای مخملی نشسته بودند. ملکه در جای همیشگیاش بود، ساکت و رنگپریده. جیمین کنار ستون ایستاده بود، با لباس سیاه و نگاهی که مثل شمشیر برنده بود.
مارال، بین خدمتکارها، پشت ستونها ایستاده بود. قلبش در سینه میکوبید. لباسش ساده بود، اما لنا موهایش را بالا بسته بود و یک شال نازک روی شانههایش انداخته بود. دستانش میلرزیدند. شب گذشته هنوز از ذهنش بیرون نرفته بود. شیشههای شکسته. نگاه سوهو.
سوهو وارد شد. شنل سلطنتی روی دوشش بود. روی تخت نشست. نگاهش از میان جمعیت گذشت. به مارال رسید. لبخند زد.
«امشب.» گفت. «ملکهی جدید سلستیا انتخاب میشه.»
جیمین، از آن طرف تالار، قدمی جلو آمد. «اعلیحضرت.» صدایش در سکوت تالار پیچید. «اگر اجازه بدید، من...»
سوهو دستش را بالا آورد. جیمین ساکت شد.
«من تصمیمم رو گرفتم.» سوهو گفت. از تخت بلند شد. نگاهش را به مارال دوخت. «کاندید من...»
مارال نفسش را حبس کرد.
«...مارال، دختر داروساز.»
سکوت. مثل برشی از شیشه. همه سرها برگشتند. زمزمهها بالا گرفت. ملکه دستش را روی دهانش گذاشت. جیمین مشتش را محکم کرد و به سمت جلو حرکت کرد، اما سربازها جلوی راهش را گرفتند.
مارال ایستاده بود. خشک. مثل مجسمه. سوهو به سمتش آمد. جلویش ایستاد. دستش را دراز کرد.
«خانم مارال. افتخار میدید؟»
مارال به دستش نگاه کرد. بعد به جیمین. جیمین سرش را تکان داد. آرام. نه. نه، نکن.
مارال نفس عمیقی کشید. دستش را روی دست سوهو گذاشت.
«افتخار... از من هست، اعلیحضرت.»
سوهو لبخند زد. دستش را دور دست مارال حلقه کرد. به سمت تخت برد. جیمین، از پشت سربازها، چشمانش را بست.
👑💛
تالار بزرگ، غرق در نور شمع بود. اشراف، در لباسهای ابریشمی، روی صندلیهای مخملی نشسته بودند. ملکه در جای همیشگیاش بود، ساکت و رنگپریده. جیمین کنار ستون ایستاده بود، با لباس سیاه و نگاهی که مثل شمشیر برنده بود.
مارال، بین خدمتکارها، پشت ستونها ایستاده بود. قلبش در سینه میکوبید. لباسش ساده بود، اما لنا موهایش را بالا بسته بود و یک شال نازک روی شانههایش انداخته بود. دستانش میلرزیدند. شب گذشته هنوز از ذهنش بیرون نرفته بود. شیشههای شکسته. نگاه سوهو.
سوهو وارد شد. شنل سلطنتی روی دوشش بود. روی تخت نشست. نگاهش از میان جمعیت گذشت. به مارال رسید. لبخند زد.
«امشب.» گفت. «ملکهی جدید سلستیا انتخاب میشه.»
جیمین، از آن طرف تالار، قدمی جلو آمد. «اعلیحضرت.» صدایش در سکوت تالار پیچید. «اگر اجازه بدید، من...»
سوهو دستش را بالا آورد. جیمین ساکت شد.
«من تصمیمم رو گرفتم.» سوهو گفت. از تخت بلند شد. نگاهش را به مارال دوخت. «کاندید من...»
مارال نفسش را حبس کرد.
«...مارال، دختر داروساز.»
سکوت. مثل برشی از شیشه. همه سرها برگشتند. زمزمهها بالا گرفت. ملکه دستش را روی دهانش گذاشت. جیمین مشتش را محکم کرد و به سمت جلو حرکت کرد، اما سربازها جلوی راهش را گرفتند.
مارال ایستاده بود. خشک. مثل مجسمه. سوهو به سمتش آمد. جلویش ایستاد. دستش را دراز کرد.
«خانم مارال. افتخار میدید؟»
مارال به دستش نگاه کرد. بعد به جیمین. جیمین سرش را تکان داد. آرام. نه. نه، نکن.
مارال نفس عمیقی کشید. دستش را روی دست سوهو گذاشت.
«افتخار... از من هست، اعلیحضرت.»
سوهو لبخند زد. دستش را دور دست مارال حلقه کرد. به سمت تخت برد. جیمین، از پشت سربازها، چشمانش را بست.
👑💛
- ۳۹۷
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط