ادامه²
ادامه²
وقتی مقابل جونگکوک ایستاد، نگاهش به کیسهی خرید افتاد.
بعد به صورت جونگکوک نگاه کرد.
_ این انسانه؟
مرد سرش را پایین آورد.
' بله، قربان.
تهیونگ چند لحظه به جونگکوک خیره ماند.
_ انتظار داشتم... متفاوت باشی.
جونگکوک لبخند زد.
+ ممنون! منم انتظار داشتم خونهتون پنجرههای بیشتری داشته باشه.
سکوت.
مرد همراه تهیونگ با وحشت به جونگکوک نگاه کرد.
اما جونگکوک هنوز متوجه چیزی نشده بود.
تهیونگ یک قدم نزدیکتر آمد.
_ اسم تو جونگکوکه؟
+ بله. شما هم احتمالاً صاحب این عمارتین.
_ من کیم تهیونگم.
جونگکوک سرش را تکان داد.
+ خوشبختم. حالا میشه لطفاً منو برگردونین خونه؟
تهیونگ لبخند بسیار سردی زد.
_ نه.
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد کیسهی خریدش را بالا گرفت.
+ حتی اگه شکلاتم رو باهاتون تقسیم کنم؟
تهیونگ به شکلاتها نگاه کرد.
دوباره به جونگکوک.
_ این انسان رو از جلوی چشمم ببرین.
جونگکوک با ناباوری فریاد زد:
+ حتی شکلات تلخ هم دارم!
اما درهای عمارت پشت سرش بسته شد...
وقتی مقابل جونگکوک ایستاد، نگاهش به کیسهی خرید افتاد.
بعد به صورت جونگکوک نگاه کرد.
_ این انسانه؟
مرد سرش را پایین آورد.
' بله، قربان.
تهیونگ چند لحظه به جونگکوک خیره ماند.
_ انتظار داشتم... متفاوت باشی.
جونگکوک لبخند زد.
+ ممنون! منم انتظار داشتم خونهتون پنجرههای بیشتری داشته باشه.
سکوت.
مرد همراه تهیونگ با وحشت به جونگکوک نگاه کرد.
اما جونگکوک هنوز متوجه چیزی نشده بود.
تهیونگ یک قدم نزدیکتر آمد.
_ اسم تو جونگکوکه؟
+ بله. شما هم احتمالاً صاحب این عمارتین.
_ من کیم تهیونگم.
جونگکوک سرش را تکان داد.
+ خوشبختم. حالا میشه لطفاً منو برگردونین خونه؟
تهیونگ لبخند بسیار سردی زد.
_ نه.
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد کیسهی خریدش را بالا گرفت.
+ حتی اگه شکلاتم رو باهاتون تقسیم کنم؟
تهیونگ به شکلاتها نگاه کرد.
دوباره به جونگکوک.
_ این انسان رو از جلوی چشمم ببرین.
جونگکوک با ناباوری فریاد زد:
+ حتی شکلات تلخ هم دارم!
اما درهای عمارت پشت سرش بسته شد...
- ۷۵۲
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط