{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

A KISS MADE OF BLOOD

PART:22
°°°°°°°°°°°
چشم‌بند هنوز روی چشم‌های میکا بود. تاریکی کامل. او نفس آرامی کشید و سعی کرد تمرکز کند. اما وقتی نمی‌توانی ببینی… حتی نفس کشیدن هم سخت‌تر می‌شود. صدای قدم‌های جونگکوک دورش شنیده میشد. آرام. کنترل‌شده. میکا گفت: «تا کی قراره اینو تحمل کنم؟»

چند ثانیه سکوت. بعد صدای بم جونگکوک از جایی در سمت راستش آمد: «تا وقتی یاد بگیری گوش بدی.»

میکا لبش را به هم فشار داد. «من گوش می‌دم.»

جونگکوک آه کوتاهی کشید.«نه. تو بحث می‌کنی.»

صدای قدم‌هایش نزدیک‌تر شد. میکا حس کرد گرمای بدنش را. نفسش کمی گیر کرد. «دستت رو بالا بیار.»

میکا دستش را بالا آورد. جونگکوک اسلحه را در دستش گذاشت و انگشتانش را تنظیم کرد. دست‌هایش دور دست‌های میکا بسته شد. «هدف جلوته.»

میکا گفت: «من که نمی‌بینم.»

جونگکوک خیلی آرام خندید. «برای همین باید به من اعتماد کنی...دو قدم جلو.»

میکا مردد ایستاد. «می‌ترسی؟»

میکا سریع گفت: «نه.»

«پس حرکت کن.»

او دو قدم جلو رفت. جونگکوک پشتش ایستاد. آنقدر نزدیک که بدنشان تقریباً لمس می‌شد. دستش آرام روی شکم میکا نشست تا موقعیتش را اصلاح کند. میکا نفسش را نگه داشت. جونگکوک آهسته گفت: «بدنتو سفت نکن...حالا… شلیک.»

گلوله شلیک شد. صدای برخورد فلز در سالن پیچید. جونگکوک چند لحظه چیزی نگفت. بعد خیلی آرام گفت: «دیدی؟»

او چشم‌بند را از روی چشم‌های میکا برداشت. گلوله درست وسط هدف نشسته بود. چشم‌های میکا کمی بزرگ شد. «وقتی گوش می‌دی… فوق‌العاده‌ای.»

میکا هنوز کمی نفس‌نفس می‌زد. جونگکوک یک قدم جلو آمد. حالا فاصله‌شان تقریباً صفر بود. دستش آرام زیر چانهٔ میکا قرار گرفت و سرش را کمی بالا آورد. «اما مشکل اینجاست…تو فقط وقتی گوش می‌دی که مجبور شی.»

میکا آرام گفت: «شاید.»

جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد. «پس باید بیشتر مجبورت کنم.»

قلب میکا یک ضربه جا انداخت. جونگکوک کمی خم شد. نفس گرمش روی لب‌های میکا نشست. اما او متوقف شد. چشم‌هایش هنوز روی لب‌های میکا بود. «تمرین تموم نشده… کوچولو.»

و درست همان لحظه…میکا فهمید خطرناک‌ترین چیز دربارهٔ جونگکوک اسلحه‌هایش نیست. این بود که می‌توانست او را این‌طور به خودش نزدیک نگه دارد بدون اینکه حتی لمسش کند.
دیدگاه ها (۵۱)

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

پایانِ صحنهوقتی آخرین دشمنِ نزدیک عقب رفت، تانجیرو برای یک ل...

تصمیم گرفتم اول اینو تموم کنم بعد برم 😃🫪𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫...

جنگل نفرین شده پارت ۱۸

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³²ویو میکا_____چند دقیقه...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وچهارم | گلوله‌ای برای عشقشلیک!زمان انگ...

پارت سوم | صدای شلیکساعت از نیمه‌شب گذشته بود.ات هنوز خوابش ...

صدای تیراندازی تمام عمارت را پر کرده بود.اعضا با افراد روس د...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وچهارم | برادر گمشدهلانا و جونگکوک از کلیس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط