{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✦ اولین گناه ✦

✦ اولین گناه ✦

فصل سی‌و‌هشتم: بیدار شو

---

شانه‌اش را بستم.

با دست‌های خودم. با نخ و سوزن. با دعا.

خون بند آمد. اما چشمانش باز نشد.

نفس می‌کشید. آرام. ضعیف. مثل پرنده‌ای که بالش شکسته.

کنارش نشستم. تمام شب. دستش را گرفتم. محکم.

— بمون. — زمزمه کردم. — فقط بمون.

---

روز دوم.

تب. شدید. سرخ. سوزان.

پارچه‌ی خیس. روی پیشانی‌اش. عوض کردم. هر ساعت.

معجون. از کیفش. جوشونده. از کتاب‌هایش.

— کاساندرا. نگاهم کن.

نکرد.

---

عمارتِ دِه‌گو.

با او در بغلم برگشتم. با سایه کنارم.

نگهبان‌ها فرار کرده بودند. خالی. سرد. مرده.

اتاقِ دِه‌گو را خالی کردم. تختش را سوزاندم. جام‌هایش را شکستم.

و او را آوردم. در اتاقِ روشن. کنارِ پنجره. با نور.

---

پول.

صندوق‌های دِه‌گو. پر از طلا. جواهر. سکه.

برداشتم. همه را.

به دهکده رفتم. به مردمِ فقیر. به آن زنی که برای بچه‌اش گدایی می‌کرد. به آن پیرمردی که نان می‌فروخت.

پول. خانه. غذا. لباس.

مردم گریه کردند.

من گفتم: — از دِه‌گو است. نه از من.

و در دلم گفتم: «این کار او است. کاساندرا. اگر او بود، همین کار را می‌کرد.»

---

پدر و مادرش.

پیدایشان کردم. در عمارتِ روینتا.

با پلیس رفتم. با مدرک. با شاهد.

کودک‌آزاری. شلاق. دزدی از اموالِ مردم.

لرد آلیستایر و بانو سرافینا.

دستبند. زندان. تا ابد.

وقتی می‌بردندشان، آلیستایر نگاهم کرد. خونین. خشمگین.

— تو کی هستی؟

— هیچ‌کس. — گفتم. — فقط کسی که دوستش دارد.

---

ایزولده آمد.

با لرد کارلایل. با اشک.

کاساندرا را دید. روی تخت. بی‌هوش.

گریه کرد. بلند.

— کاساندرا. بیدار شو. من آمدم.

نشد.

اما ماند. در عمارت. با همسرش. با ما.

---

قبرستان.

دستور دادم. سنگ‌ها را برداشتند. بی‌نام‌ها را. درختِ خشکیده را سوزاندند.

باغ کاشتیم. گل. سرخ. سفید. زرد.

درخت. سیب. انار. گیلاس.

فواره. آب. زلال.

کودکان آمدند. دویدند. خندیدند.

عمارت دیگر قبرستان نداشت. باغ داشت.

---

روز چهارم.

کنارش بودم. صبح. ظهر. شب.

موهایش را شانه می‌کردم. دستش را می‌گرفتم. حرف می‌زدم.

— آن روز در رستوران یادت هست؟ پیرمرد با سبیلِ خاکستری.

— آن شب در هتل یادت هست؟ آینه. شمع. بخار.

— آن صبح یادت هست؟ سایه قهر کرد.

چشمانش باز نمی‌شد. اما می‌دانستم می‌شنود.

---

روز پنجم.

نفرین.

شکسته بود. حس می‌کردم. در رگ‌هایم.

قدرتش ضعیف شده بود. مثل شمعی که آخرین نفسش را می‌کشد.

کاساندرا خودش شکسته بود. وقتی دِه‌گو مُرد. نفرین هم مُرد.

و او... بی‌هوش شد. از ضعف. از خون.

اما می‌دانستم برمی‌گردد. چون قول داده بود.

---

شب ششم.

ماه کامل. نور از پنجره. روی صورتش.

نشستم. کنارش. مثل هر شب.

دستش را گرفتم.

— کاساندرا.

سکوت.

— می‌دانی... — زمزمه کردم. — من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که یک روز این‌طور باشم. در عمارتِ دِه‌گو. با باغِ گل. با مردمِ دهکده که مرا می‌شناسند. با ایزولده که می‌خندد.

سکوت.

— همه‌اش به خاطرِ تو است.

سکوت.

— و من... هنوز منتظرم. هر روز. هر شب.

سکوت.

— چون تو گفتی بمون. و من ماندم. الان نوبتِ توست. بیدار شو.

اشک. ریخت. روی دستش.

— لعنتی. کاساندرا. بیدار شو.

خم شدم.

پیشانی‌اش را بوسیدم. گونه‌اش را. و بعد... لب‌هایش را.

آرام. طولانی. مثل دعا.

مثل آن شب. در هتل.

و بعد...

تکان خورد.

پلکش. لرزید.

چشمانش. باز شد.

بنفش. خواب‌آلود. زنده.

نگاهم کرد.

— جونگ...

— کاساندرا.

لبخند. ضعیف. زیبا.

— بیدار شدم.

— آره. — اشک. ریخت. — بیدار شدی.

دستش را دور گردنم پیچید. محکم.

بغلش کردم. محکم. مثل کسی که سال‌ها منتظر بوده.

سایه پرید. روی تخت. میو. بلند.

و ما خندیدیم. گریه کردیم. زنده بودیم.

— دِه‌گو؟

— مرده.

— خانواده‌ات؟

— انتقام گرفتی.

— پدر و مادرم؟

— زندان.

— عمارت؟

— باغ شده. گل. کودکان. زندگی.

سکوت.

— و تو... — زمزمه کرد. — تو ماندی.

— قول داده بودم.

لبخند. گرم.

— پس... حالا نوبتِ من است.

— برای چه؟

— برای ماندن. برای تو.

بوسیدمش.

و او بوسید.

و در آن شب...

ما بالاخره زنده شدیم.

---

پایان فصل سی‌و‌هشتم.

---

فصل سی‌و‌نهم: «...» — به‌زودی.

«یک هفته. یک هفته منتظر ماندم. هر روز. هر شب. و در آن شب... با آن بوسه... او بیدار شد. و من... من فهمیدم که انتظار تمام شد. جنگ تمام شد. و حالا... فقط ما بودیم. او. من. سایه. و یک باغِ گل.»
— جیون جونگ‌کوک
دیدگاه ها (۰)

✦ اولین گناه ✦فصل دهم: فرود---آن شب، وقتی کاساندرا روی تخت خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط