چند پارتی فلیکس. pt1
#درخواستی
#فلیکس
تک پارتی از فلیکس که بیمار روانیه و ا/ت روانپزشکش هست و آخزش هم اگه خواستی غمگین تموم کن😂
میزت رو برای بار دهم مرتب کردی، مطمئن شدی که نسکافهٔ داخل ماگ هنوز گرمه. بلاخره در اتاقت باز شد، فلیکس.. یکی از دوست داشتنی ترین بیمارات دقیقا راس ساعت رسیده بود. سرش پایین بود و منتطر بود تا جیزی بگی.
&سلام عزیزم. خوش آمدی.حالت چطوره!؟.بیا بشین!
سری تکان داد و روی مبل رو به روی تو نشست. ماگ نسکافه رو جلوش گذاشتی، متوجه لرزش پاهاش شدی.. دست خودش نبود.. فکر میکرد هرکس بهش محبت کنه یعنی قصد آسیب زدن بهش رو داره، گلوت رو صاف کردی و گفتی
&فلیکس .. بیا جلسه امروز رو شروع کنیم.
ساعت شنی روی میز رو چرخوندی و تایم رسما شروع شد. نوتت رو باز کردی و گفتی:
&هنوز هم همه چیز مثل قبله!؟
سری تکان داد
_هنوزم دوستم ندارن.. هر چقدر تلاش میکنم.. دوستم ندارن
&بنظر خودت چه دلیلی داره؟!هنوزم بخاطر اون اتفاقه؟!
پوزخند تلخی زد. پاهاش همچنان میلرزید. با صدای بمش زمزمه کرد:
-اونا منو نمی خوان.. هیچکس من رو نمی خواد.. من بدرد نخورم.. بعد از اون اتفاق مامان ازم متنفره.. بابا حتی بهم نگاه نمیکنه..و..ولی م.. م.. من کاری.. من کاری نکردم
هنوز هم ماجرا اتفاق ناگواری بود که براش افتاده بود. واقعا هیچ تقصیری نداشت.. نباید بخاطر اتفاقی که ده سال پیش بدون میل او افتاده بود سرکوفت می خورد، این چه دنیای ناعادلانه ای بود که قربانی ها محکوم به فنا بودند!؟
_من... من آدم فا.. فاح. شه ای نیستم.. من.. من فقط داشتم فوتبال بازی میکردم.. من کار اشتباهی نکردم مگه نه؟!.. من کاری نکردم
نگاهی لرزون به صورتت انداخت، سری به معنای منفی تکان دادی. حرفش رو قطع نکردی، اما جواب داخل ذهنت رو داخل نوت یادداشت کردی
_لیلی من.. من 14 سالم بود.. من.. من هیچی نمیدونستم.. ب.. بهم گفت قراره.. قراره فوتبال بازی کنیم.. من.. من نمی دونستم می خواد بهم دست بزنه.. لعنتی.. ا.. اون دوست خانوادگیمون بود... م.. من عمو صداش میزدم... م.. من.. م.. من نمی خواستم. چرا.. چرا مامام از من بدش میاد!؟.. چرا بابا دیگه نگاهم نمیکنه؟! ده سال میگذره.. اما.. از... ا.. از من متنفرن.. ولی مگه من پسرشون نیستم؟؟.. مگه من خواستم که از من فیلم بگیره و پخشش کنه؟! لیلی من.. من نمی خواستم!
لرزش دست هاش شروع شد. حالش دوباره بد شده بود. جلسه یازدهم تراپیش بود... اما اتفاقات گذشته براش کابوس بودن.. اینقدر احساساتش سرکوب شده بود که فکر میکرد مشکل اونه، اینقدر حرف هایی پوچ مانند: "تو مردانگیت رو از دست دادی"، "تو مایههٔ ننگی"." از دستت خسته ام. "،" ای کاش اون روز باهاش نمیرفتی" شنیده بود که روحیه اش داغون شده بود، او بیست و چهار ساله بود.. اما روح آسیب دیده اش هنوز همان پسرک چهارده ساله ای بود که اتفاقی به سختی مرگ رو تجربه کرده بود، پسری که وقتی از درد و ناراحتی اشک میریخت هیچکس بغلش نکرد، پسری که بخاطر اتفاقی که بدون خواسته اش افتاده بود سرزنش شده بود. لیوان آبی رو پر کردی و بجای اینکه به دستش بدی، کمکش کردی تا آب رو بنوشه.
_دیگه نمی تونم.. نگاهشون ترسناکه... خیلی.. خیلی ترسناکه.. از.. از من متنفرن
جملات رو مانند یک ربات تکرار میکرد. سعی کردی ارومش کنی، کل جلسه رو از تنفر والدینش صحبت کرده بود. چشم هاش سرخ بود و لب هاش لرزون. صورتی به زیبایی فرشته داشت. اما قلب آسیب دیده اش رنگ و روی لبخند را از صورتش پاک کرده بود، جلسه که تمام شد، مادرش.. زنی که تمام این مدت به هر دلیلی پسرش رو نادیده گرفته بود برای پرسیدن درمورد داروها و روند درمانش به داخل اتاق امد، بعد از رفتنشون ذهنت درگیر بود، بیمار های زیادی مثل فلیکس داشتی.. ولی فلیکس برات خاص بود.. پسرک بلوند دل شکسته بدجور دلت رو برده بود، باقی روزت رو با رسیدگی به بیمار های دیگه ات گذروندی.
"ساعت 11:30شب"
#فلیکس
تک پارتی از فلیکس که بیمار روانیه و ا/ت روانپزشکش هست و آخزش هم اگه خواستی غمگین تموم کن😂
میزت رو برای بار دهم مرتب کردی، مطمئن شدی که نسکافهٔ داخل ماگ هنوز گرمه. بلاخره در اتاقت باز شد، فلیکس.. یکی از دوست داشتنی ترین بیمارات دقیقا راس ساعت رسیده بود. سرش پایین بود و منتطر بود تا جیزی بگی.
&سلام عزیزم. خوش آمدی.حالت چطوره!؟.بیا بشین!
سری تکان داد و روی مبل رو به روی تو نشست. ماگ نسکافه رو جلوش گذاشتی، متوجه لرزش پاهاش شدی.. دست خودش نبود.. فکر میکرد هرکس بهش محبت کنه یعنی قصد آسیب زدن بهش رو داره، گلوت رو صاف کردی و گفتی
&فلیکس .. بیا جلسه امروز رو شروع کنیم.
ساعت شنی روی میز رو چرخوندی و تایم رسما شروع شد. نوتت رو باز کردی و گفتی:
&هنوز هم همه چیز مثل قبله!؟
سری تکان داد
_هنوزم دوستم ندارن.. هر چقدر تلاش میکنم.. دوستم ندارن
&بنظر خودت چه دلیلی داره؟!هنوزم بخاطر اون اتفاقه؟!
پوزخند تلخی زد. پاهاش همچنان میلرزید. با صدای بمش زمزمه کرد:
-اونا منو نمی خوان.. هیچکس من رو نمی خواد.. من بدرد نخورم.. بعد از اون اتفاق مامان ازم متنفره.. بابا حتی بهم نگاه نمیکنه..و..ولی م.. م.. من کاری.. من کاری نکردم
هنوز هم ماجرا اتفاق ناگواری بود که براش افتاده بود. واقعا هیچ تقصیری نداشت.. نباید بخاطر اتفاقی که ده سال پیش بدون میل او افتاده بود سرکوفت می خورد، این چه دنیای ناعادلانه ای بود که قربانی ها محکوم به فنا بودند!؟
_من... من آدم فا.. فاح. شه ای نیستم.. من.. من فقط داشتم فوتبال بازی میکردم.. من کار اشتباهی نکردم مگه نه؟!.. من کاری نکردم
نگاهی لرزون به صورتت انداخت، سری به معنای منفی تکان دادی. حرفش رو قطع نکردی، اما جواب داخل ذهنت رو داخل نوت یادداشت کردی
_لیلی من.. من 14 سالم بود.. من.. من هیچی نمیدونستم.. ب.. بهم گفت قراره.. قراره فوتبال بازی کنیم.. من.. من نمی دونستم می خواد بهم دست بزنه.. لعنتی.. ا.. اون دوست خانوادگیمون بود... م.. من عمو صداش میزدم... م.. من.. م.. من نمی خواستم. چرا.. چرا مامام از من بدش میاد!؟.. چرا بابا دیگه نگاهم نمیکنه؟! ده سال میگذره.. اما.. از... ا.. از من متنفرن.. ولی مگه من پسرشون نیستم؟؟.. مگه من خواستم که از من فیلم بگیره و پخشش کنه؟! لیلی من.. من نمی خواستم!
لرزش دست هاش شروع شد. حالش دوباره بد شده بود. جلسه یازدهم تراپیش بود... اما اتفاقات گذشته براش کابوس بودن.. اینقدر احساساتش سرکوب شده بود که فکر میکرد مشکل اونه، اینقدر حرف هایی پوچ مانند: "تو مردانگیت رو از دست دادی"، "تو مایههٔ ننگی"." از دستت خسته ام. "،" ای کاش اون روز باهاش نمیرفتی" شنیده بود که روحیه اش داغون شده بود، او بیست و چهار ساله بود.. اما روح آسیب دیده اش هنوز همان پسرک چهارده ساله ای بود که اتفاقی به سختی مرگ رو تجربه کرده بود، پسری که وقتی از درد و ناراحتی اشک میریخت هیچکس بغلش نکرد، پسری که بخاطر اتفاقی که بدون خواسته اش افتاده بود سرزنش شده بود. لیوان آبی رو پر کردی و بجای اینکه به دستش بدی، کمکش کردی تا آب رو بنوشه.
_دیگه نمی تونم.. نگاهشون ترسناکه... خیلی.. خیلی ترسناکه.. از.. از من متنفرن
جملات رو مانند یک ربات تکرار میکرد. سعی کردی ارومش کنی، کل جلسه رو از تنفر والدینش صحبت کرده بود. چشم هاش سرخ بود و لب هاش لرزون. صورتی به زیبایی فرشته داشت. اما قلب آسیب دیده اش رنگ و روی لبخند را از صورتش پاک کرده بود، جلسه که تمام شد، مادرش.. زنی که تمام این مدت به هر دلیلی پسرش رو نادیده گرفته بود برای پرسیدن درمورد داروها و روند درمانش به داخل اتاق امد، بعد از رفتنشون ذهنت درگیر بود، بیمار های زیادی مثل فلیکس داشتی.. ولی فلیکس برات خاص بود.. پسرک بلوند دل شکسته بدجور دلت رو برده بود، باقی روزت رو با رسیدگی به بیمار های دیگه ات گذروندی.
"ساعت 11:30شب"
- ۹.۰k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط