Part6))
Part6))
15 سال دروغ..
فصل دوم..
{آنگاه که به چشمانت نگریستم دنیایم شد}
22 اکتبر2029
ساعت:1:10(دنیای انسان ها)
در حالی که به موتر چان اون وو تکیه دادم وبهش نگاه میکنم میگوید" تو عاشقش شدی مگه نه؟ولی چون برادرته دست از عشق بهش میخوای برداری؟" چشمانم با زنده شدن اون خاطرات از اشک میسوزد.. لبخندش وقتی بچه بودیم وبهم دلداری میداد وقتی گفت حواست به خودت باشه! اوپا تعجب میکند تا حالا اشک منو ندیده با صدایی زمزمه وار میگویم"اگه اشتباهه چرا عاشقش شدم؟" بغلم میکند ودستی به موهایم می کشد.."عاشق متولد میشه تا به معشوقش نرسه هیما"..
21 اکتبر 2029
ساعت:2:15( دنیای شیاطین در سالن رقص)
چند دقیقه دیگه رقص شروع میشه ولی من توی اتاقم نشستم گوشیمو دستم گرفتم وبهش زل میزنم دستم رو شماره تهیونگه یک بوق دو بوق برش میداره" الو چه خبر هیما خیلی وقته خبری ازت نیست جونگکوک گفت یه خونه خریدی" لبخندی میزنم"لازم نیست تظاهر کنی خاطراتم برگشته"
هیچی نمی گوید با لحن خواهش واری میگویم"لطفا بیا قصر امروز تولدمه!" هیچی نمی گوید چشمانم میسوزد ولی نباید گریه کنم نباید هیچ خواهشی ازش داشته باشم در اتاق زده میشه میگویم کیه در باز میشود وتهیونگ با قدم هایی آروم وارد میشه نور مهتاب که از پنجره وارد اتاق شده صورتشو نوازش مینه چشمانش به سیاهی شب لبخندی به درخشانی روز کت شروال زیبای سیاهی پوشده خوشحالی وارد پوستم میشود لبخند میزنم گوشیم را میندازم و می دوم واو رابغل میکنم گرم ترین بغل جهان با صدایی شکسته میگویم"چرا نیومدی؟" دستی به موهایم میکشد به آرامی ولطیفی" من اینجا بودم ولی منتظر بودم میترسیدم بیام داخل و منو نشناسی بگی تهیونگ اینجا چی کار میکنی؟ ولی نمی تونم خیلی زیاد اینجا باشم باید برم" نگاهی به چشمان سیاهش میندازم انگار خوشحال است"یه کادو برات دارم" دستشو داخل جیبش کرد و من بهش نگاه کردم کلیدی از نقره در دستانش داشت که با جواهرات زینت داد شده بود"این کلید تو رو میرسونه به جواب سوال هایی که میخوای ازم بپرسی نور ماه راهنمایت مینه" آن را در دستم میگذارد دستانش گرم است لبخندی میزند و دلم میخواد تمام این صحنه تو ذهنم حک شه" خواهر عزیزم باید برم" محکم بغلش میکنم بعد راهایش میکنم"خداحافظ ویکتو "... به مجلس رقص برگشتم تازه داشت شروع میشد درور اول رو نرقصیدم وفقط نگاه کردم ولیوان ش.راب را بیخود تکان میدادم تنها دوستم در میان شیاطن جیسو در حال رقص بو او بینهایت زبیا مخصوصا در آن لباس سیاه دلم میخواد تا ابد نگاهش کنم ولی شاهزاده دورگه کوش صدای صندلی پشت سرم میاد به عقب برمیگردم ومیبینمش که نمی رقصه چشمانش را روی هم گذاشته"چیه مس.تی؟" لبخندی میزند و دستم را میگیرد و روی پاهای خودش مینشاند میخواستم چیزی بگویم ومخالفت کنم ولی او در ذهنم زمزمه کرد(مگه نمی خوای از دخترای دیگه بالا تر باشی بیا برات انجامش بدم)خیلی جالبه این جمله رو کسی میگوید که دیروز در حال خفه کردن من بودچشمانش را باز میکند و صورت خودم را در آنها می بینم"شاید مس.ت ل.بای توئم" با این جمله لبخندی رو لب هایم می آید ومیگویم"مگه قرار نبود منو اینگور کنی؟" دستانش را محکم تر دور ک.مرم حلقه میکند حس عجیبی دارد که روی پاهاش ن.شسته ام بلندم میکند ومیگوید" من دوستت ندارم تو برام مهم نیستی" در این میان کسی اشنا رو میبینم لبخندی به جونگکوک میزنم "من باید برم" هیچی نمی گوید و من میرم هیونجین مانند مافیا ها شده البته از اولم بود اون شیطان قمار ویه مافیاست که انسان خرید و فروش میکنند ولی در حالت عادی خیلی کیوته نگاه سنگین جونگکوک رو از پشت سرم حس میکنم هیونجین لبخندی میزند "میای برقصیم نامزد سابقم؟" دستم را در دستش می گذارم او کمرم را میگیرد"اینطوری صدام نکن بگو لتیشیا" من را میچرخاند و نفس هایش را روی پوستم حس میکنم من وهیونجین در مرکز دایره میرقصیم بیشتر نگاه ها به ماست نور چراغ ها به پوستش خورده وآن را زیبا تر از قبل نشان میدهد در حال تموم شدن رقص دوم بود که هنوز تموم نشده بود جونگکوک دستمو گرفت منم تعجب کردم نگاهی سرد به هیونجین کرد"این فعلا برا من..
ادامه داد...
ناشناسم:
https://daigo.ir/secret/71218963871
15 سال دروغ..
فصل دوم..
{آنگاه که به چشمانت نگریستم دنیایم شد}
22 اکتبر2029
ساعت:1:10(دنیای انسان ها)
در حالی که به موتر چان اون وو تکیه دادم وبهش نگاه میکنم میگوید" تو عاشقش شدی مگه نه؟ولی چون برادرته دست از عشق بهش میخوای برداری؟" چشمانم با زنده شدن اون خاطرات از اشک میسوزد.. لبخندش وقتی بچه بودیم وبهم دلداری میداد وقتی گفت حواست به خودت باشه! اوپا تعجب میکند تا حالا اشک منو ندیده با صدایی زمزمه وار میگویم"اگه اشتباهه چرا عاشقش شدم؟" بغلم میکند ودستی به موهایم می کشد.."عاشق متولد میشه تا به معشوقش نرسه هیما"..
21 اکتبر 2029
ساعت:2:15( دنیای شیاطین در سالن رقص)
چند دقیقه دیگه رقص شروع میشه ولی من توی اتاقم نشستم گوشیمو دستم گرفتم وبهش زل میزنم دستم رو شماره تهیونگه یک بوق دو بوق برش میداره" الو چه خبر هیما خیلی وقته خبری ازت نیست جونگکوک گفت یه خونه خریدی" لبخندی میزنم"لازم نیست تظاهر کنی خاطراتم برگشته"
هیچی نمی گوید با لحن خواهش واری میگویم"لطفا بیا قصر امروز تولدمه!" هیچی نمی گوید چشمانم میسوزد ولی نباید گریه کنم نباید هیچ خواهشی ازش داشته باشم در اتاق زده میشه میگویم کیه در باز میشود وتهیونگ با قدم هایی آروم وارد میشه نور مهتاب که از پنجره وارد اتاق شده صورتشو نوازش مینه چشمانش به سیاهی شب لبخندی به درخشانی روز کت شروال زیبای سیاهی پوشده خوشحالی وارد پوستم میشود لبخند میزنم گوشیم را میندازم و می دوم واو رابغل میکنم گرم ترین بغل جهان با صدایی شکسته میگویم"چرا نیومدی؟" دستی به موهایم میکشد به آرامی ولطیفی" من اینجا بودم ولی منتظر بودم میترسیدم بیام داخل و منو نشناسی بگی تهیونگ اینجا چی کار میکنی؟ ولی نمی تونم خیلی زیاد اینجا باشم باید برم" نگاهی به چشمان سیاهش میندازم انگار خوشحال است"یه کادو برات دارم" دستشو داخل جیبش کرد و من بهش نگاه کردم کلیدی از نقره در دستانش داشت که با جواهرات زینت داد شده بود"این کلید تو رو میرسونه به جواب سوال هایی که میخوای ازم بپرسی نور ماه راهنمایت مینه" آن را در دستم میگذارد دستانش گرم است لبخندی میزند و دلم میخواد تمام این صحنه تو ذهنم حک شه" خواهر عزیزم باید برم" محکم بغلش میکنم بعد راهایش میکنم"خداحافظ ویکتو "... به مجلس رقص برگشتم تازه داشت شروع میشد درور اول رو نرقصیدم وفقط نگاه کردم ولیوان ش.راب را بیخود تکان میدادم تنها دوستم در میان شیاطن جیسو در حال رقص بو او بینهایت زبیا مخصوصا در آن لباس سیاه دلم میخواد تا ابد نگاهش کنم ولی شاهزاده دورگه کوش صدای صندلی پشت سرم میاد به عقب برمیگردم ومیبینمش که نمی رقصه چشمانش را روی هم گذاشته"چیه مس.تی؟" لبخندی میزند و دستم را میگیرد و روی پاهای خودش مینشاند میخواستم چیزی بگویم ومخالفت کنم ولی او در ذهنم زمزمه کرد(مگه نمی خوای از دخترای دیگه بالا تر باشی بیا برات انجامش بدم)خیلی جالبه این جمله رو کسی میگوید که دیروز در حال خفه کردن من بودچشمانش را باز میکند و صورت خودم را در آنها می بینم"شاید مس.ت ل.بای توئم" با این جمله لبخندی رو لب هایم می آید ومیگویم"مگه قرار نبود منو اینگور کنی؟" دستانش را محکم تر دور ک.مرم حلقه میکند حس عجیبی دارد که روی پاهاش ن.شسته ام بلندم میکند ومیگوید" من دوستت ندارم تو برام مهم نیستی" در این میان کسی اشنا رو میبینم لبخندی به جونگکوک میزنم "من باید برم" هیچی نمی گوید و من میرم هیونجین مانند مافیا ها شده البته از اولم بود اون شیطان قمار ویه مافیاست که انسان خرید و فروش میکنند ولی در حالت عادی خیلی کیوته نگاه سنگین جونگکوک رو از پشت سرم حس میکنم هیونجین لبخندی میزند "میای برقصیم نامزد سابقم؟" دستم را در دستش می گذارم او کمرم را میگیرد"اینطوری صدام نکن بگو لتیشیا" من را میچرخاند و نفس هایش را روی پوستم حس میکنم من وهیونجین در مرکز دایره میرقصیم بیشتر نگاه ها به ماست نور چراغ ها به پوستش خورده وآن را زیبا تر از قبل نشان میدهد در حال تموم شدن رقص دوم بود که هنوز تموم نشده بود جونگکوک دستمو گرفت منم تعجب کردم نگاهی سرد به هیونجین کرد"این فعلا برا من..
ادامه داد...
ناشناسم:
https://daigo.ir/secret/71218963871
- ۳۳.۵k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط