فرار من
۳۵
جنا.... از اون ماجرا خیلی نگذشته بود که یک روش از روی گوشیم برام پیام ناشناس اومد. اولش خواستم میخونم ولی حس کنجکاویم باعث شد پیام رو باز کنم . وقتی دیدم تیهونگه باورم نمیشد که بهم پیام داده . حالم رو پرسیده بود و خودش رو هم معرفی کرده بود .
از روی شناخت قبلی بود نمیدونم یا یک چیز دیگه ولی جوابش رو دادم.
از همون روز پیامامون شروع شد.
روز به روز بیشتر بهش وابسته میشدم.حرفاش و رفتاراش واسم خاص بود.
جوری که هر پسری میومد با اون مقایسش میکردم حتما خواستگارام رو! هر روز هم بیشتر میفهمیدم که تیهونگ از همه نظر عالیه.... پسری بود که کم دختر دور برش نبود
همین باعث میشد واسه اولین بار حسادت کنم .
خیلی حالتام برام عجیب بود...
تا اون موقعه اصلا پسرا رو توی زندگیم حساب نمیکردم. همیشه از حرف ها و تعریف های دوستان که میگفتن عاشق شدن حالم بد میشد. ولی الان تازه دارم درک میکنم که چقدر سخته که آرزوت باشه کسی که دوسش داری بهت بگه عشقم. ولنتاین که میشه نشینی را بزنی به گوشیت و آخر شب هم اشکت در بیاد که نکنه این شباش واسه یکی دیگست.....
خیلی بده...
گرفته نگاهم میکرد . واقعا تعجب کرده بودم . جنا دختر شاد و شیطونی بود ولی الان..
یکی توی سرم داد زد. تو هم شیطون و شادی مگه همین صبح زار نمیزدی؟
دستش رو فشوردم و شاد گفتم
یوری.... اوووووو. بابا جعمش من مجرد این جا نشسته! نمیکنی من هم دلم میخواهد آهم شلوارتو میگیره؟.
غش کرد از خنده و گفت
جنا...... وایی یوری خیلی باحالی نگا قیافش....
صورتم مچاله شد
یوری.... غلط کردی!قیافم مگه چشه سیب زمینی ؟؟
دوباره خندش رو از سر گرفت و این بار من هم خندیدم. والا . آدم باید شاد باشه .
یهو با صدای در خنده هارو خاتمه دادیم و نیش هارو بستیم!!
والا آبرو داریم .
بعد میگن ها شدن این ها
جنا خودش رو جم جور کرد
جنا.... بفرمایید
در آروم باز شد یک دختر که جز خدمه ها بود اومد داخل و گفت
خدمتکار..... ببخشید خانم. آقای جعؤن گفتن تشریف بیارید پایین
یوری.... باشه الان میایم. ممنون
دختره خواهش میکنم آرومی گفت و در رو بست. منم دستی به لباسام کشیدمو موهام رو دوباره به صورت گیس بافتم و همراه جنا رفتیم پایین.
دوباره باید میرفتم توی نقش ینی؟؟
کتی جون هم بود؟
خدا کنه نباشه خیلی اذیت میشم!!
آخرین پله رو پایین اومدم از شانس بد من کتی جون دقیقاً کنار جنگکوک یک چیزی توی فنجون میل میکرد
من هم سعی کردم لبخند بزنم و نشستم کنار جنگکوک
یوری.... سلام صبح بخیر
جنگکوک دستش رو دور شونم حلقه کرد
جنگکوک.... عصر تو هم بخیر. عزیزم دلم
جنا.... از اون ماجرا خیلی نگذشته بود که یک روش از روی گوشیم برام پیام ناشناس اومد. اولش خواستم میخونم ولی حس کنجکاویم باعث شد پیام رو باز کنم . وقتی دیدم تیهونگه باورم نمیشد که بهم پیام داده . حالم رو پرسیده بود و خودش رو هم معرفی کرده بود .
از روی شناخت قبلی بود نمیدونم یا یک چیز دیگه ولی جوابش رو دادم.
از همون روز پیامامون شروع شد.
روز به روز بیشتر بهش وابسته میشدم.حرفاش و رفتاراش واسم خاص بود.
جوری که هر پسری میومد با اون مقایسش میکردم حتما خواستگارام رو! هر روز هم بیشتر میفهمیدم که تیهونگ از همه نظر عالیه.... پسری بود که کم دختر دور برش نبود
همین باعث میشد واسه اولین بار حسادت کنم .
خیلی حالتام برام عجیب بود...
تا اون موقعه اصلا پسرا رو توی زندگیم حساب نمیکردم. همیشه از حرف ها و تعریف های دوستان که میگفتن عاشق شدن حالم بد میشد. ولی الان تازه دارم درک میکنم که چقدر سخته که آرزوت باشه کسی که دوسش داری بهت بگه عشقم. ولنتاین که میشه نشینی را بزنی به گوشیت و آخر شب هم اشکت در بیاد که نکنه این شباش واسه یکی دیگست.....
خیلی بده...
گرفته نگاهم میکرد . واقعا تعجب کرده بودم . جنا دختر شاد و شیطونی بود ولی الان..
یکی توی سرم داد زد. تو هم شیطون و شادی مگه همین صبح زار نمیزدی؟
دستش رو فشوردم و شاد گفتم
یوری.... اوووووو. بابا جعمش من مجرد این جا نشسته! نمیکنی من هم دلم میخواهد آهم شلوارتو میگیره؟.
غش کرد از خنده و گفت
جنا...... وایی یوری خیلی باحالی نگا قیافش....
صورتم مچاله شد
یوری.... غلط کردی!قیافم مگه چشه سیب زمینی ؟؟
دوباره خندش رو از سر گرفت و این بار من هم خندیدم. والا . آدم باید شاد باشه .
یهو با صدای در خنده هارو خاتمه دادیم و نیش هارو بستیم!!
والا آبرو داریم .
بعد میگن ها شدن این ها
جنا خودش رو جم جور کرد
جنا.... بفرمایید
در آروم باز شد یک دختر که جز خدمه ها بود اومد داخل و گفت
خدمتکار..... ببخشید خانم. آقای جعؤن گفتن تشریف بیارید پایین
یوری.... باشه الان میایم. ممنون
دختره خواهش میکنم آرومی گفت و در رو بست. منم دستی به لباسام کشیدمو موهام رو دوباره به صورت گیس بافتم و همراه جنا رفتیم پایین.
دوباره باید میرفتم توی نقش ینی؟؟
کتی جون هم بود؟
خدا کنه نباشه خیلی اذیت میشم!!
آخرین پله رو پایین اومدم از شانس بد من کتی جون دقیقاً کنار جنگکوک یک چیزی توی فنجون میل میکرد
من هم سعی کردم لبخند بزنم و نشستم کنار جنگکوک
یوری.... سلام صبح بخیر
جنگکوک دستش رو دور شونم حلقه کرد
جنگکوک.... عصر تو هم بخیر. عزیزم دلم
- ۲۰.۱k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط