Princess Slytherin ~p5
در کوپه رو باز کردم سه تا پسر اونجا بود دوتا از پسر ها مثل خرس بودن و مشغول خوردن شکلات قورباغه ای ، پاستیل های جادویی ، کیک کدوحلوایی و ….. بودن و رو به روی آن پسر ها یک پسر مو بلوند با چشمای خاکستری و ظاهری بسیار خودشیفته و مغرورانه داشت و از بالا به پایین انگار به همه نگاه میکرد .
تصمیم گرفتم به یکی از نصیحت های پدرم گوش بدم پس ظاهری سرد گرفتم و با لحنی که تاخالا حرف نزده بودم و خودم باورم نمیشد گفتم : میتونم اینجا بشینم ؟
لحنم بیشتر شبیه دستور بود تا خواهش
🐍پسر مو بلونده یک لحظه انگار جا خورد از لحنم، اخم کوچیکی کرد و یکی از ابرو هایش را بالا انداخت و گفت : ما فقط کسایی که اصیل هستن و از خون خالص هستن رو راه میدیم نه دورگه ها و گنده زاده ها اول نژاد خونیت رو بگو
ازش جا خوردم اونم فکر کنم مثل پدرم هست و اون دیدگاه مسخره رو داره با لحن سرد گفتم : مگه ماگل ها و دورگه ها چه مشکلی دارن ؟؟
اون دوتا پسر خنده مسخره ای کردن جوری که انگار میخواستم مثلا توجه اون پسر مو بلونده رو جلب کنن و مو بلونده بهشون بگه آفرین
چشم غره ای بهشون رفتم که باعث شد ساکت بشن
پسر مو بلوند پوزخندی از تمسخر زد و گفت : معلوم شد گنده زاده ای پس گمشو برو از کوپه من بیرون
ولی نرفتم به جاش نگاه خالی از احساس بهش انداختم جوری که خودش هم جا خورد و گفت : به عنوان یه گنده زاده زیادی رو داری
گفتم: به عنوان یک قناری کله ژل زده زیادی حرف میزنی (( مالفوی هد های عزیزم ببخشید جدی نیست ))
پسره جا خورد و اون دوتا پسر جلوی خندشون رو گرفتن
پسر مو بلونده : تو ……🐍
قبل از اینکه حرفش تموم بشه از کوپه رفتم بیرون و در رو بستم و بعد از چند دقیقه یک کوپه خالی پیدا کردم
بلاخره چند ساعت میتونم راحت باشم و کتابم رو باز کردم و شروع به کتاب خوندن کردم و اسنودراپ هم پرید کنارم و روی پام خوابید و خر خر میکرد
از زبان دریکو مالفوی :
داخل کوپه نشسته بودم همراه کرب و گویل ولی اون دوتا غول بی مصرف مشغول خوردن هرچی اطرافشون بود بودن. امسال سال اول هاگوارتز بود سال مهمی….
توی این فکر بودم که یهو در کوپه باز شد یک دختر بود که با لحن دستوری گفت : میتونم بشینم ؟؟
این لحن خیلی عجیب بود نگاهش کردم یه دختر بود که یک لباس مشکی پوشیده بود ولی کاملا آدم متوجه میشد از بهترین پارچه هست و یک گردنبند ظریف گردنش بود که ساده بود ولی بسیار زیبا انگار از خانواده اشراف بود ولی با نمیشد فهمید اصیل هست یا نه و موهاش مشکی حالت دار بودن ولی اون رگه های نقره ای رنگ عجیب بود برام و بعد به چشمانش نگاه کردن سبز بود نه هر سبزی ،سبز زمردین سبزی که باعث شد محو چشمانش بشم ولی نه نه خودتو جمع کن دریکو مهم نیست مهم فقط اصیل بودنشه ….(( نکته از زبان نویسنده : از 🐍تا🐍یعنی همین دیالوگ هایی که قبلا نوشتم یعنی همین بحث لیندا و دریکو دوباره همین هست فقط ننوشتم ))
گفتم : تو…
تا خواستم حرفی بزنم دختره رفت چطور جرئت میکنه با یک مالفوی اینطوری رفتار کنه ؟!!!! بعدا حسابش رو میرسم دختره لعنتی گنده زاده چطور جرئت کرد (( آره دریکو جان گنده زاده بله بله صد درصد 😁😅))
کرب : دریکو اون کی بود ؟
گفتم : یک گنده زاده احمق که اون قدر بی عقل هست که اومد با یک مالفوی اینطوری حرف زد پلی دارم براش
گویل با همون دهن پر و مغز فندقی اش گفت : ولی انصافا خوشگل بود
گفتم : که چی ؟! مهم اصیل بودنش هست (( آره صد درصد برای تو اهمیتی نداره 🤣🫠)) درضمن گویل سعی کن بدرد بخوری با توهم هستم کرب فهمیدین ؟!
از زبان لیندا :
نفهمیدم کی خواب رفتم احتمالا وقتی داشتم کتاب میخوندم خواب رفتم چون با صدای سوت قطار از خواب بیدار شدم بلاخره به هاگوارتز رسیدیم …..
تصمیم گرفتم به یکی از نصیحت های پدرم گوش بدم پس ظاهری سرد گرفتم و با لحنی که تاخالا حرف نزده بودم و خودم باورم نمیشد گفتم : میتونم اینجا بشینم ؟
لحنم بیشتر شبیه دستور بود تا خواهش
🐍پسر مو بلونده یک لحظه انگار جا خورد از لحنم، اخم کوچیکی کرد و یکی از ابرو هایش را بالا انداخت و گفت : ما فقط کسایی که اصیل هستن و از خون خالص هستن رو راه میدیم نه دورگه ها و گنده زاده ها اول نژاد خونیت رو بگو
ازش جا خوردم اونم فکر کنم مثل پدرم هست و اون دیدگاه مسخره رو داره با لحن سرد گفتم : مگه ماگل ها و دورگه ها چه مشکلی دارن ؟؟
اون دوتا پسر خنده مسخره ای کردن جوری که انگار میخواستم مثلا توجه اون پسر مو بلونده رو جلب کنن و مو بلونده بهشون بگه آفرین
چشم غره ای بهشون رفتم که باعث شد ساکت بشن
پسر مو بلوند پوزخندی از تمسخر زد و گفت : معلوم شد گنده زاده ای پس گمشو برو از کوپه من بیرون
ولی نرفتم به جاش نگاه خالی از احساس بهش انداختم جوری که خودش هم جا خورد و گفت : به عنوان یه گنده زاده زیادی رو داری
گفتم: به عنوان یک قناری کله ژل زده زیادی حرف میزنی (( مالفوی هد های عزیزم ببخشید جدی نیست ))
پسره جا خورد و اون دوتا پسر جلوی خندشون رو گرفتن
پسر مو بلونده : تو ……🐍
قبل از اینکه حرفش تموم بشه از کوپه رفتم بیرون و در رو بستم و بعد از چند دقیقه یک کوپه خالی پیدا کردم
بلاخره چند ساعت میتونم راحت باشم و کتابم رو باز کردم و شروع به کتاب خوندن کردم و اسنودراپ هم پرید کنارم و روی پام خوابید و خر خر میکرد
از زبان دریکو مالفوی :
داخل کوپه نشسته بودم همراه کرب و گویل ولی اون دوتا غول بی مصرف مشغول خوردن هرچی اطرافشون بود بودن. امسال سال اول هاگوارتز بود سال مهمی….
توی این فکر بودم که یهو در کوپه باز شد یک دختر بود که با لحن دستوری گفت : میتونم بشینم ؟؟
این لحن خیلی عجیب بود نگاهش کردم یه دختر بود که یک لباس مشکی پوشیده بود ولی کاملا آدم متوجه میشد از بهترین پارچه هست و یک گردنبند ظریف گردنش بود که ساده بود ولی بسیار زیبا انگار از خانواده اشراف بود ولی با نمیشد فهمید اصیل هست یا نه و موهاش مشکی حالت دار بودن ولی اون رگه های نقره ای رنگ عجیب بود برام و بعد به چشمانش نگاه کردن سبز بود نه هر سبزی ،سبز زمردین سبزی که باعث شد محو چشمانش بشم ولی نه نه خودتو جمع کن دریکو مهم نیست مهم فقط اصیل بودنشه ….(( نکته از زبان نویسنده : از 🐍تا🐍یعنی همین دیالوگ هایی که قبلا نوشتم یعنی همین بحث لیندا و دریکو دوباره همین هست فقط ننوشتم ))
گفتم : تو…
تا خواستم حرفی بزنم دختره رفت چطور جرئت میکنه با یک مالفوی اینطوری رفتار کنه ؟!!!! بعدا حسابش رو میرسم دختره لعنتی گنده زاده چطور جرئت کرد (( آره دریکو جان گنده زاده بله بله صد درصد 😁😅))
کرب : دریکو اون کی بود ؟
گفتم : یک گنده زاده احمق که اون قدر بی عقل هست که اومد با یک مالفوی اینطوری حرف زد پلی دارم براش
گویل با همون دهن پر و مغز فندقی اش گفت : ولی انصافا خوشگل بود
گفتم : که چی ؟! مهم اصیل بودنش هست (( آره صد درصد برای تو اهمیتی نداره 🤣🫠)) درضمن گویل سعی کن بدرد بخوری با توهم هستم کرب فهمیدین ؟!
از زبان لیندا :
نفهمیدم کی خواب رفتم احتمالا وقتی داشتم کتاب میخوندم خواب رفتم چون با صدای سوت قطار از خواب بیدار شدم بلاخره به هاگوارتز رسیدیم …..
- ۷.۱k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط