سناریو:زخم التیامی/ پارت ۱۲
سناریو:زخم التیامی/ پارت ۱۲
**باکوگو**
در زدم.
_بیا تو
در رو باز کردم و رفتم داخل. روی تختش نشسته بود و پشتش به من بود. با یه لحن سرد گفت" چی میخوای کاتسوکی؟" خشکم زد. از کجا بدون نگاه کردن فهمید منم...
انگار ذهنم رو خوند چون خودش جوابش رو داد
_ فهمیدم تویی چون در زدنت فرق میکنه. آدم های عادی ۳ بار به در میکوبن. درحالی که تو ۴ بار به در میکوبی. این عادت قدیمیته. هیچوقت دلت نمیخواست پشت در خودتو معرفی کنی پس هر بار وقتی میخواستی جایی بری که میشناختنت، ۴ بار در میزدی که بدون پرسیدن سوالِ" کیه؟" در رو برات باز کنن.
بعد صداش سرد تر شد و گفت" حالا بگو چی میخوای..." گلومو صاف کردم و گفتم" شام حاضره" دکو گفت" خیلی خب. الان میام"
نمیخواستم این فرصت رو از دست بدم. پس گفتم" هی دک-- هی ایزوکو. میشه حرف بزنیم؟"
از روی شونه نگاهم کرد. چشماش تاریک بودن. گفت" بگو. گوش میکنم"
باکوگو: ایزوکو خواستم بگم، من متأسفم
ایزوکو: بخاطر؟
باکوگو: خوندن دفتر خاطراتت
(دکو روش رو برگردوند)
ایزوکو: نمیدونم درمورد چی حرف میزنی. من هرگز دفتر خاطرات نداشتم. ولی...دکو داشت. یه دفتر آبی و سفید.
و اون دفتر با خودش خاک شد. دکو مرده. یادته؟ خودت کشتیش. حالا هم اگه میخوای معذرت خواهی کمی از دکو معذرت خواهی کن
باکوگو: بخاطر؟
دکو کامل برگشت سمتم. اینبار میشد رد اشک خشک شده رو گونه اش رو دید. گفت "حرف هات. تخریب هات. و چکش هایی که باهاشون قلبشو پودر کردی..."
حرفاش باعث شد چشمام بسوزه. ولی من قرار نبود گریه کنم. نگاهمو برداشتم و گفتم" من اون حرفا رو نزدم..."
دکو سرش رو کج کرد " انتظار داری باور کنم؟" پوزخند دردناکی به حماقت خودم زدم و گفتم" اگه دکو بود باور میکرد..." بعد تو ذهنم گفتم "**ولی خودم بودم که از دستش دادم**"
رفتم سمت در. قبل از اینکه برم بیرون گفتم "هی. قبل اومدنت اشکات رو پاک کن. اون نفله ها نگران میشن. نمیخوام کل خوابگاه رو با جیغ جیغ هاشون بزارن رو سرشون" ولی لحنم تند نبود. آروم بود. رفتم بیرون. چند قدم دور شدم، یهو چشمام خیس شد. سریع گلوله های اشک رو پاک کردم و گفتم "لعنتی. الان وقت گریه نیست. من گریه نمیکنم..."
دوباره راه افتادم. ولی کمتر از ۲۰ قدم دور شده بودم که یهو صدای تیر منو سر جام خشک کرد. حس کردم یه سطل آب یخ رو سرم خالی شده. تو یه لحظه چرخیدم سمت در نه. نه نه نه نه نه
نه...
**باکوگو**
در زدم.
_بیا تو
در رو باز کردم و رفتم داخل. روی تختش نشسته بود و پشتش به من بود. با یه لحن سرد گفت" چی میخوای کاتسوکی؟" خشکم زد. از کجا بدون نگاه کردن فهمید منم...
انگار ذهنم رو خوند چون خودش جوابش رو داد
_ فهمیدم تویی چون در زدنت فرق میکنه. آدم های عادی ۳ بار به در میکوبن. درحالی که تو ۴ بار به در میکوبی. این عادت قدیمیته. هیچوقت دلت نمیخواست پشت در خودتو معرفی کنی پس هر بار وقتی میخواستی جایی بری که میشناختنت، ۴ بار در میزدی که بدون پرسیدن سوالِ" کیه؟" در رو برات باز کنن.
بعد صداش سرد تر شد و گفت" حالا بگو چی میخوای..." گلومو صاف کردم و گفتم" شام حاضره" دکو گفت" خیلی خب. الان میام"
نمیخواستم این فرصت رو از دست بدم. پس گفتم" هی دک-- هی ایزوکو. میشه حرف بزنیم؟"
از روی شونه نگاهم کرد. چشماش تاریک بودن. گفت" بگو. گوش میکنم"
باکوگو: ایزوکو خواستم بگم، من متأسفم
ایزوکو: بخاطر؟
باکوگو: خوندن دفتر خاطراتت
(دکو روش رو برگردوند)
ایزوکو: نمیدونم درمورد چی حرف میزنی. من هرگز دفتر خاطرات نداشتم. ولی...دکو داشت. یه دفتر آبی و سفید.
و اون دفتر با خودش خاک شد. دکو مرده. یادته؟ خودت کشتیش. حالا هم اگه میخوای معذرت خواهی کمی از دکو معذرت خواهی کن
باکوگو: بخاطر؟
دکو کامل برگشت سمتم. اینبار میشد رد اشک خشک شده رو گونه اش رو دید. گفت "حرف هات. تخریب هات. و چکش هایی که باهاشون قلبشو پودر کردی..."
حرفاش باعث شد چشمام بسوزه. ولی من قرار نبود گریه کنم. نگاهمو برداشتم و گفتم" من اون حرفا رو نزدم..."
دکو سرش رو کج کرد " انتظار داری باور کنم؟" پوزخند دردناکی به حماقت خودم زدم و گفتم" اگه دکو بود باور میکرد..." بعد تو ذهنم گفتم "**ولی خودم بودم که از دستش دادم**"
رفتم سمت در. قبل از اینکه برم بیرون گفتم "هی. قبل اومدنت اشکات رو پاک کن. اون نفله ها نگران میشن. نمیخوام کل خوابگاه رو با جیغ جیغ هاشون بزارن رو سرشون" ولی لحنم تند نبود. آروم بود. رفتم بیرون. چند قدم دور شدم، یهو چشمام خیس شد. سریع گلوله های اشک رو پاک کردم و گفتم "لعنتی. الان وقت گریه نیست. من گریه نمیکنم..."
دوباره راه افتادم. ولی کمتر از ۲۰ قدم دور شده بودم که یهو صدای تیر منو سر جام خشک کرد. حس کردم یه سطل آب یخ رو سرم خالی شده. تو یه لحظه چرخیدم سمت در نه. نه نه نه نه نه
نه...
- ۱۱۱
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط