جنون/پارت۵۶
ا/ت
کم نیاوردم و فورا دستاشو از خودم جدا کردم و سیلی محکمی زدم بهش
و بعد با عصبانیت لب زدم:بهت گفته بودم دیگه نمیخوام ریخت مزخرفتونو ببینم ولی اینکه باز جرعت به خرج دادی و سر و کلت پیدا شده معلومه دنبال شر میگردی میخوای جونگکوک بفهمه اینجایی و بزنه یه بلایی سرت بیاره
ایندفعه دیگه واقعا میزنه میکشتت
همونطور با اون ژست ریلکس به روشویی تکیه داد و گفت:ینی تو الان نگران منی؟؟نگران اینی که جونگکوک بلایی سر من بیاره پرنسس؟؟
کلافه نفسمو دادم بیرون باید کم کم میرفتم تا جونگکوک شک نکرده ولی مگه این ول کن بود رفتم نزدیکش تا حرفامو بزنم و خیالشو راحت کنم
_معلومه که نه میخوام سر به تنت نباشه
دست از سرم بردارین باید به چه زبونی بهت بفهمونم همه چی تموم شده بین منو تو؟؟
پوزخند ترسناکی زد و گفت:همه چی تازه داره شروع میشه عزیزم
اشک توی چشام جمع شد
نه مثل اینکه قرار نیس بزاره یه آب خوش از گلومون پایین بره
دستمو رو دستگیره گذاشتم اما قبل از اینکه برم برگشتم سمتش و با تمام وجودم ، با تمام خشم و انزجارم گفتم:ازت متنفرم یوچان متنفرم
قطره اشکی که روی گونم ریخته بود رو پاک کردم نفس عمیقی کشیدم و رفتم بیرون
با چشام دنبال جونگکوک میگشتم یه گوشه به دیوار تکیه داده بود و سرش تو گوشیش بود لبخند مصنوعی زدم و رفتم سمتش فورا نگام کرد و گفت:ا/ت تو حالت خوبه؟
_آره میشه بریم؟
نگاه مشکوکی بهم انداخت و بعد گفت:بریم
جلو تر راه افتاد منم پشت سرش با یادآوری اینکه یوچان هنوز اینجاست ترس تمام وجودمو برداشت فورا دستشو گرفتم و کنارش راه رفتم با تعجب بهم نگاهی انداخت و بعد دوباره نگاهشو به جلوش داد.....
کم نیاوردم و فورا دستاشو از خودم جدا کردم و سیلی محکمی زدم بهش
و بعد با عصبانیت لب زدم:بهت گفته بودم دیگه نمیخوام ریخت مزخرفتونو ببینم ولی اینکه باز جرعت به خرج دادی و سر و کلت پیدا شده معلومه دنبال شر میگردی میخوای جونگکوک بفهمه اینجایی و بزنه یه بلایی سرت بیاره
ایندفعه دیگه واقعا میزنه میکشتت
همونطور با اون ژست ریلکس به روشویی تکیه داد و گفت:ینی تو الان نگران منی؟؟نگران اینی که جونگکوک بلایی سر من بیاره پرنسس؟؟
کلافه نفسمو دادم بیرون باید کم کم میرفتم تا جونگکوک شک نکرده ولی مگه این ول کن بود رفتم نزدیکش تا حرفامو بزنم و خیالشو راحت کنم
_معلومه که نه میخوام سر به تنت نباشه
دست از سرم بردارین باید به چه زبونی بهت بفهمونم همه چی تموم شده بین منو تو؟؟
پوزخند ترسناکی زد و گفت:همه چی تازه داره شروع میشه عزیزم
اشک توی چشام جمع شد
نه مثل اینکه قرار نیس بزاره یه آب خوش از گلومون پایین بره
دستمو رو دستگیره گذاشتم اما قبل از اینکه برم برگشتم سمتش و با تمام وجودم ، با تمام خشم و انزجارم گفتم:ازت متنفرم یوچان متنفرم
قطره اشکی که روی گونم ریخته بود رو پاک کردم نفس عمیقی کشیدم و رفتم بیرون
با چشام دنبال جونگکوک میگشتم یه گوشه به دیوار تکیه داده بود و سرش تو گوشیش بود لبخند مصنوعی زدم و رفتم سمتش فورا نگام کرد و گفت:ا/ت تو حالت خوبه؟
_آره میشه بریم؟
نگاه مشکوکی بهم انداخت و بعد گفت:بریم
جلو تر راه افتاد منم پشت سرش با یادآوری اینکه یوچان هنوز اینجاست ترس تمام وجودمو برداشت فورا دستشو گرفتم و کنارش راه رفتم با تعجب بهم نگاهی انداخت و بعد دوباره نگاهشو به جلوش داد.....
- ۱۴.۳k
- ۳۰ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط