part2۷
دو ماه بعد
ا/ت
تا کی باید اینجا خودمو زندانی کنم و با خودم کنار بیام یعنی جونگکوک به مینسو و جینسو گفته که من برگشتم کره و هیچکس ازم خبر نداره تنها کاری که میتونستم کنم همین بود دلم برای مینسو و جینسو یه ذره شده باید خودمو از دنیا قایم میکردم تا اروم میشدم و
اگر اینکارو نمیکردم و با جونگکوک میموندم عشقم بهش بیشتر میشد و خیانتم به هانا بیشتر و به دوست دختر جونگکوکم فکر میکردم یعنی الان کسی براش مهم نیست که من
کجام؟
تاکی میتونم به قایم کردن خودم ادامه بدم اخرش که چی باید منو ببینند
کوک
مینسو: هیچ جای دیگه ای نیست که نرفته باشیم این دختر انگار اب شده رفته تو زمین
جینسو: اره واقعا
کوک: شارژر گوشی دارید؟
مینسو: نه گوشیامون رو با اب شارژ میکنیم
جینسو: تو اتاق ا/ت هست
رفتم تو اتاق ا/ت
کشو میزشو باز کردم عکس خودشو هانا بود دختر تو چقدر ساده ای که گول همچین دختری خوردی کجایی دلم برات خیلی تنگ شده گوشیم زنگ خورد
(کیم ا/ت)
کوک: 😳
گوشیم خراب شده گوشیم هم دلش برای ا/ت تنگ شده
جواب دادم
/:سلام
کوک: سلام شما؟
/:من صاحب کافم این دختره که من با گوشیش تماس گرفتم گوشیشو جا گذاشته منم مجبور شدم با گوشیش با شما تماس بگیرم
کوک: کجاست الان؟
/:بیرون کافه نشسته زیر بارون هرچی صداش میزنم جواب نمیده داره گریه میکنه
کوک: میشه همونجا بمونه تا بیام
/:باشه چشم
کوک: سریع خودمو میرسونم ادرس برام بفرستید
/:چشم
ا/ت
/:خانم بیاید داخل خیس شدید
برام دیگه هیچی مهم نیست نمیخوام دیگه برای این دنیا گوش داشته باشم چشم داشته باشم و نه زبان تا نتونم بشنوم و ببینمو و حرف بزنم یکی اومد چتر بالای سرم گرفت
سرمو بالا گرفتم
کوک: خوشحالم سالمی
ا/ت: جونگکوک
کوک: نمیدونی چقدر نگرانت بودیم
ا/ت: تو نگران من بودی؟
کوک: اره
ا/ت: نمیخوام باشی برو فکرشم نکن که منو دیدی
کوک: نمیتونم
ا/ت: چرا نمیتونی؟
کوک: چون دوست دارم
ا/ت: 😞
کوک: اینجا نمیتونیم باهم حرف بزنیم بیا بریم خونه
ا/ت: من برنمیگردم
کوک: میریم خونه خودم تا سرما نخوردی بریم
منو گذاشت تو ماشینش
ا/ت: میشه ازم سوال نپرسی
کوک: باشه
یک ساعت بعد
کوک: رسیدیم
ا/ت: باشه
کوک: بیا گوشیت تو کافه جا گذاشته بودیش
ا/ت: ممنون
کوک: برو دوش بگیر برات لباس میارم
ا/ت: باشه
نیم ساعت بعد
کوک: بیا این اتاق برات اماده کردم برو بخواب
ا/ت: ممنون
کوک: به مینسو و جینسو یه زنگی بزن خیلی نگرانتن
ا/ت: باشه فردا زنگ میزنم
کوک: بخواب شب بخیر
ا/ت: چیزی گفتی راست گفتی؟
کوک: که چی؟
ا/ت: که دوسم داری؟
اومد نشست کنارم
کوک: اره چرا باید درمورد احساساتم دروغ بگم
ا/ت: مگه خودت دوست دختر نداری؟
کوک: نه ندارم یعنی نداشتم میخواستم واکنشت رو ببینم
ا/ت:ما نمیتونیم باهم باشیم
کوک: چرا؟
ا/ت: هانا..
ا/ت
تا کی باید اینجا خودمو زندانی کنم و با خودم کنار بیام یعنی جونگکوک به مینسو و جینسو گفته که من برگشتم کره و هیچکس ازم خبر نداره تنها کاری که میتونستم کنم همین بود دلم برای مینسو و جینسو یه ذره شده باید خودمو از دنیا قایم میکردم تا اروم میشدم و
اگر اینکارو نمیکردم و با جونگکوک میموندم عشقم بهش بیشتر میشد و خیانتم به هانا بیشتر و به دوست دختر جونگکوکم فکر میکردم یعنی الان کسی براش مهم نیست که من
کجام؟
تاکی میتونم به قایم کردن خودم ادامه بدم اخرش که چی باید منو ببینند
کوک
مینسو: هیچ جای دیگه ای نیست که نرفته باشیم این دختر انگار اب شده رفته تو زمین
جینسو: اره واقعا
کوک: شارژر گوشی دارید؟
مینسو: نه گوشیامون رو با اب شارژ میکنیم
جینسو: تو اتاق ا/ت هست
رفتم تو اتاق ا/ت
کشو میزشو باز کردم عکس خودشو هانا بود دختر تو چقدر ساده ای که گول همچین دختری خوردی کجایی دلم برات خیلی تنگ شده گوشیم زنگ خورد
(کیم ا/ت)
کوک: 😳
گوشیم خراب شده گوشیم هم دلش برای ا/ت تنگ شده
جواب دادم
/:سلام
کوک: سلام شما؟
/:من صاحب کافم این دختره که من با گوشیش تماس گرفتم گوشیشو جا گذاشته منم مجبور شدم با گوشیش با شما تماس بگیرم
کوک: کجاست الان؟
/:بیرون کافه نشسته زیر بارون هرچی صداش میزنم جواب نمیده داره گریه میکنه
کوک: میشه همونجا بمونه تا بیام
/:باشه چشم
کوک: سریع خودمو میرسونم ادرس برام بفرستید
/:چشم
ا/ت
/:خانم بیاید داخل خیس شدید
برام دیگه هیچی مهم نیست نمیخوام دیگه برای این دنیا گوش داشته باشم چشم داشته باشم و نه زبان تا نتونم بشنوم و ببینمو و حرف بزنم یکی اومد چتر بالای سرم گرفت
سرمو بالا گرفتم
کوک: خوشحالم سالمی
ا/ت: جونگکوک
کوک: نمیدونی چقدر نگرانت بودیم
ا/ت: تو نگران من بودی؟
کوک: اره
ا/ت: نمیخوام باشی برو فکرشم نکن که منو دیدی
کوک: نمیتونم
ا/ت: چرا نمیتونی؟
کوک: چون دوست دارم
ا/ت: 😞
کوک: اینجا نمیتونیم باهم حرف بزنیم بیا بریم خونه
ا/ت: من برنمیگردم
کوک: میریم خونه خودم تا سرما نخوردی بریم
منو گذاشت تو ماشینش
ا/ت: میشه ازم سوال نپرسی
کوک: باشه
یک ساعت بعد
کوک: رسیدیم
ا/ت: باشه
کوک: بیا گوشیت تو کافه جا گذاشته بودیش
ا/ت: ممنون
کوک: برو دوش بگیر برات لباس میارم
ا/ت: باشه
نیم ساعت بعد
کوک: بیا این اتاق برات اماده کردم برو بخواب
ا/ت: ممنون
کوک: به مینسو و جینسو یه زنگی بزن خیلی نگرانتن
ا/ت: باشه فردا زنگ میزنم
کوک: بخواب شب بخیر
ا/ت: چیزی گفتی راست گفتی؟
کوک: که چی؟
ا/ت: که دوسم داری؟
اومد نشست کنارم
کوک: اره چرا باید درمورد احساساتم دروغ بگم
ا/ت: مگه خودت دوست دختر نداری؟
کوک: نه ندارم یعنی نداشتم میخواستم واکنشت رو ببینم
ا/ت:ما نمیتونیم باهم باشیم
کوک: چرا؟
ا/ت: هانا..
- ۷۷.۴k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط