Blood contract/رمان مافیایی(تهیونگ)

قرارداد خون
پارت ۱۰

ویو تهیونگ (زیرزمین، روبروی پدر خوانده)

شلاق توی دستش بود، ولی من بهش نگاه نمیکردم. به ات نگاه میکردم. اون پشت میله ها، با دست های بسته، ولی با نگاهی که میگفت: «نترس… من اینجام.»

ریئس مافیا با صدای سردش گفت: «V… دو راه داری. یا این قرارداد رو امضا میکنی… یا ات رو میبینی که جلوی چشمت میمیره.»

ات فریاد زد: «تهیونگ، امضا نکن! اون بهت دروغ میگه!»

پدر خوانده بدون نگاه کردن به ات، شلاق رو روی میله ها کوبید. صدای فلز توی زیرزمین پیچید.

«ات… ساکت باش… یا خودم بیام ساکتت کنم؟»

من اما تفنگ رو زمین نذاشته بودم. با صدایی که میلرزید، ولی محکم بود، گفتم: «پیرمرد… اگه یه موی دیگه از سر ات کم بشه، من نه قرارداد امضا میکنم، نه زنده میمونم… ولی تو رو میبرم با خودم.»

ویو ات ( پشت میله ها، نفسگیر)

تهیونگ رو دیدم که تفنگ رو گرفته بود سمت پدر جونگکوک. پدر هم با خونسردی شلاق رو توی دستش میچرخوند. میدونستم این لحظه، یا همه چیز تموم میشه، یا تازه شروع.

با صدایی که سعی میکردم نلرزه، گفتم: «تهیونگ… اگه امضا کنی، تا ابد برده ی این مرد میشی… اگه امضا نکنی، من میمیرم.»

تهیونگ نگاهش رو به من دوخت. اون نگاه سردی که توش یه ذره گرما بود.

«ات… من برای تو میجنگم… حتی اگه آخرش بمیرم.»(خدا نکنه)

ویو پدر خوانده(زیرزمین،(لبخند سرد))

پدر جونگکوک با نیشخند گفت: «چه عشق قشنگی… ولی تهیونگ، عشق توی دنیای ما، فقط یه نقطه ی ضعفه.»

و بعد، با یه حرکت سریع، شلاق رو به سمت ات پرت کرد. من اما قبل از اینکه برسه، خودم رو انداختم جلوی میله ها.

شلاق به پشتم خورد. درد توی تمام بدنم پیچید، ولی نتونستم فریاد بزنم. فقط گفتم: «ات… نترس… من اینجام.»

ویو ات ( پشت میله ها)

وقتی شلاق به پشت تهیونگ خورد، دنیا دور سرم چرخید. دیدم که پدر دوباره شلاق رو بالا میبره… ولی اینبار، یه چیز عوض شده بود.

جونگکوک، که تا الان توی سایه ها ایستاده بود، یهو جلوی پدرش ایستاد.

«پدر… بس کن.»

پدر با تعجب نگاهش کرد: «چی؟»

جونگکوک با چشایی که پر از اشک بود، ولی صدا محکم، گفت: «دیگه نه… نه ات، نه تهیونگ… نه هیچکس دیگه ای.»

ویو جونگکوک (زیرزمین،اولین بار که ایستاد)

سال ها بود که جلوی پدرم می ایستادم. سال ها بود که میدونستم اون اشتباه میکنه. ولی اینبار، دیگه نمیتونستم تماشا کنم.

گفتم: «پدر… اگه امروز بهشون دست بزنی، من تا ابد جلوی چشمات نمیایستم.»

پدر جونگکوک با نگاه سردش به من خیره شد و گفت: «تو… پسر منی… یا پسر اون؟»

جونگکوک یه قدم به سمت ات برداشت و کلید رو از جیبش درآورد.

«من پسر کسی هستم که میتونه عشق رو انتخاب کنه… نه ترس رو.»

و قفس رو باز کرد.

ویو تهیونگ (زیرزمین ، درد، ولی لبخند)

با اینکه پشتم میسوخت، لبخند زدم. جونگکوک در قفس رو باز کرده بود و ات داشت بیرون میومد.

ات دوید سمت من و دستش رو روی زخم پشتم گذاشت: «تهیونگ… تو احمقی… چرا خودت رو جلوی شلاق انداختی؟»

با چشمای نیمهباز، گفتم: «چون میدونستم اگه تو بمیری، من دیگه دلیلی برای زنده موندن ندارم.»

ویو پدر خوانده (زیرزمین ، عصبانیت)

پدر جونگکوک شلاق رو زمین انداخت و با صدای بلند فریاد زد: «همه تون… همه تون به من خیانت کردید!»

اون دوید سمت ات، ولی جونگکوک جلوش رو گرفت و محکم کتفش رو گرفت.

«پدر… تمومش کن… دیگه هیچکس جلوی تو نمیمونه.»

پدر جونگکوک با نگاه دیوانه وارش به همه ی ما خیره شد، ولی چیزی نگفت. فقط برگشت و رفت سمت پله ها.

وقتی صدای پله ها تموم شد، ات با دستای لرزش، صورتم رو گرفت و گفت: «تهیونگ… تو زنده موندی…»

و من، با لبخندی که توی تاریکی میدرخشید، گفتم: «نه عزیزم… ما زنده موندیم.»

لایک و کامنت؟
دیدگاه ها (۰)

Destiny part 20

Matia Love :)))پارت : 16جونگکوک : نمیتونم از ات دوری کنم ، م...

dark life = 47ات ایستاد. قلبش از حرکت ایستاد. جیمین. تهیونگ ...

پارت ۱۳دید ات نیست که همون موقع جیمین اومد و گفت چیشد ؟ تهیو...

عشق زار آلود (Mysterious Love)Part:3📱 صبح روز بعد، ات با چشم...

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

مربی موتور سوار

صبح روز بعد، ات با صدای باز شدن در اتاق از خواب بیدار شد.چشم...

ات ویورفتم بیرون دیدم تهیونگ شلوار مردعنکبوتی منو پوشیدههههه...

رمان دختر خاصبعد از چند ساعت فیلم دیدن و خوردن و خندیدن، هوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط