007-پنهان در مه - پارت ۶۹
....
007-پنهان در مه - پارت ۶۹
....
دامیان بیتوجه به بکی، ماهی را از روی زمین برداشت و گفت: «نمیتونید ماهی رو اینطوری بپزید، بیاید اینجا من یادتون میدم.»
بکی با تعجب جلو رفت و گفت: «اوه چه سوپرایزی! پسر نخستوزیر سابق بلده ماهی کباب کنه؟»
دامیان کمی اخم کرد، نفسی کوتاه کشید و گفت: «من قبلاً زیاد با اوین و اویل سفرِ جنگلی رفتم، پس بلدم...»
بکی همچنان جا خورده بود: «که اینطور...»
دامیان همانطور که ماهی را با دقتِ تمام آماده میکرد، نگاهی زیرچشمی به عقب انداخت و گفت: «تو نمیخوای یاد بگیری؟»
آنیا که تا آن لحظه در سکوت یک گوشه ایستاده بود، با تردید جلو رفت: «چرا میخوام...»
او چیزی نگفت و فقط در سکوت به دامیان خیره شد. در آن لحظه، آنیا داشت دامیان را از زاویهای متفاوت میدید. دامیانِ واقعی، آنقدرها هم که تظاهر میکرد «آقازاده» نبود.
دامیان که نگاهِ خیرهیِ آنیا را رویِ خودش حس میکرد، کمی معذب شد و با تندیِ ساختگی گفت: «فقط نگاه نکن، سعی کن اون ظرفِ چاشنی رو بگیری و وقتی من گفتم، مقدارِ خیلی کمی بهش بزنی. اگه زیاد بریزی، کلِ ماهی رو خراب میکنی!»
آنیا که انگار از عالمِ افکارش بیرون آمده بود، سریع پاسخ داد: «باشه!» و با احتیاط ظرف را گرفت تا طبق دستورِ دامیان عمل کند.
حالا که دامیان به جمعِ آنها پیوسته بود، گروهِ سه نفرهیِ آنها برای کباب کردنِ ماهی کامل شده بود. تحتِ هدایتِ دقیق و دستوراتِ آموزشیِ دامیان، آنیا و بکی بالاخره روشِ صحیحِ مدیریتِ آتش و چیدمانِ ماهیها را یاد گرفته بودند و حالا با اعتمادبهنفسِ بیشتری مشغولِ کار بودند.
ناگهان، صدایی که از چند قدمیِ آنها میآمد، با هیجان فریاد زد: «هی بچهها! اینجا رو نگاه کنید!»
....
دیانا کلارک، که همکلاسیِ آنیا بود و با وجودِ سنِ کم، شیفتهیِ عکاسی بود، با دوربینش از هر چیزی که به نظرش جذاب میرسید، تصویری ثبت میکرد؛ او میلیونها آلبوم از لحظاتِ مختلف ساخته بود. این بار هم، او با دوربینش با چیزی روبرو شده بود که از نظرش خیرهکننده بود. او با هیجان به سمتِ آنها دوید و فریاد زد: «وای... عجب منظرهای!»
در آن لحظه، آنجا فراتر از یک فضایِ معمولی بود. نورِ خورشید که از میانِ شاخ و برگهایِ انبوهِ درختانِ کوهستان عبور میکرد، به شکلی جادویی به زمین میتابید و ذراتِ ریزِ غبار و بخارِ برخاسته از آتش را در هوا به رقص درمیآورد. رنگهایِ سبزِ تیره و طلاییِ جنگل با تضادِ نور و سایه، فضایی شبیه به یک تابلویِ نقاشیِ زنده ایجاد کرده بود؛ منظرهای چنان باوقار و آرام که هر عکاسی را وسوسه میکرد تا تمامِ جادویِ آن لحظه را در قالبِ یک قابِ ثابت زندانی کند.
بکی و آنیا که هر کدام ماهیای در دست داشتند و سعی در کباب کردنِ آنها میکردند، در حالی که دامیان مشغولِ تنظیمِ حرارتِ آتش بود تا به دمایِ مناسب برسد، با صدایِ ناگهانیِ دیانا مجبور شدند سرشان را بالا بیاورند. آنها با تعجب به دختری که آنها را صدا زده بود، خیره شدند.
بکی با تعجب پرسید: «چی شده دیانا چان؟»
دیانا با چشمکی شیطنتآمیز پاسخ داد: «یک منظرهیِ خیلی خوشگل پیدا کردم و گفتم حتماً باید ازش عکس بگیرم!»
بکی که از توجهِ ناگهانی او احساسِ خجالت میکرد، کمی سرخ شد. دیانا با خندهای از سرِ شیطنت گفت: «میتونم ازتون عکس بگیرم؟»
دامیان که بلافاصله میخواست این پیشنهاد را رد کند، دهان باز کرد، اما قبل از اینکه کلمهای از گلویش خارج شود، بکی با قاطعیت مانع شد و گفت: «البته که میتونی!»
دامیان با اخمی از رویِ کلافگی گفت: «هی! من اصلاً نمیخوام عکس بگیرم!»
بکی سرش را با بیتفاوتی از او برگرداند، دستبهسینه ایستاد، چشمهایش را با ناامیدی بست و آهی کشید: «اگه نمیخوای، فقط از اینجا برو!»
دامیان با بیخیالیِ ساختگی، در حالی که سعی میکرد بیتوجهیاش را پنهان کند، زیرِ لب گفت: «تو... اصلاً هر کاری میخوای بکن!»
دیانا که از این پیروزیِ کوچک و درگیریِ جالبِ آنها خوشحال شده بود، رو به آنیا کرد: «آلما چان...؟»
آنیا که در میانهیِ تماشایِ این دعوایِ بامزه و بیسر و صدا، ریزریز میخندید و یادِ خاطراتِ قدیمی و رفتارهایِ مشابهِ خود و دامیان میافتاد، با صدایِ دیانا از فکر و خیال بیرون آمد. او با لبخندی که هنوز از خنده در چشمهایش میدرخشید، گفت: «اوه، بله... منم موافقم.»
دیانا با شادیِ تمام گفت: «عالیه!»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-پنهان در مه - پارت ۶۹
....
دامیان بیتوجه به بکی، ماهی را از روی زمین برداشت و گفت: «نمیتونید ماهی رو اینطوری بپزید، بیاید اینجا من یادتون میدم.»
بکی با تعجب جلو رفت و گفت: «اوه چه سوپرایزی! پسر نخستوزیر سابق بلده ماهی کباب کنه؟»
دامیان کمی اخم کرد، نفسی کوتاه کشید و گفت: «من قبلاً زیاد با اوین و اویل سفرِ جنگلی رفتم، پس بلدم...»
بکی همچنان جا خورده بود: «که اینطور...»
دامیان همانطور که ماهی را با دقتِ تمام آماده میکرد، نگاهی زیرچشمی به عقب انداخت و گفت: «تو نمیخوای یاد بگیری؟»
آنیا که تا آن لحظه در سکوت یک گوشه ایستاده بود، با تردید جلو رفت: «چرا میخوام...»
او چیزی نگفت و فقط در سکوت به دامیان خیره شد. در آن لحظه، آنیا داشت دامیان را از زاویهای متفاوت میدید. دامیانِ واقعی، آنقدرها هم که تظاهر میکرد «آقازاده» نبود.
دامیان که نگاهِ خیرهیِ آنیا را رویِ خودش حس میکرد، کمی معذب شد و با تندیِ ساختگی گفت: «فقط نگاه نکن، سعی کن اون ظرفِ چاشنی رو بگیری و وقتی من گفتم، مقدارِ خیلی کمی بهش بزنی. اگه زیاد بریزی، کلِ ماهی رو خراب میکنی!»
آنیا که انگار از عالمِ افکارش بیرون آمده بود، سریع پاسخ داد: «باشه!» و با احتیاط ظرف را گرفت تا طبق دستورِ دامیان عمل کند.
حالا که دامیان به جمعِ آنها پیوسته بود، گروهِ سه نفرهیِ آنها برای کباب کردنِ ماهی کامل شده بود. تحتِ هدایتِ دقیق و دستوراتِ آموزشیِ دامیان، آنیا و بکی بالاخره روشِ صحیحِ مدیریتِ آتش و چیدمانِ ماهیها را یاد گرفته بودند و حالا با اعتمادبهنفسِ بیشتری مشغولِ کار بودند.
ناگهان، صدایی که از چند قدمیِ آنها میآمد، با هیجان فریاد زد: «هی بچهها! اینجا رو نگاه کنید!»
....
دیانا کلارک، که همکلاسیِ آنیا بود و با وجودِ سنِ کم، شیفتهیِ عکاسی بود، با دوربینش از هر چیزی که به نظرش جذاب میرسید، تصویری ثبت میکرد؛ او میلیونها آلبوم از لحظاتِ مختلف ساخته بود. این بار هم، او با دوربینش با چیزی روبرو شده بود که از نظرش خیرهکننده بود. او با هیجان به سمتِ آنها دوید و فریاد زد: «وای... عجب منظرهای!»
در آن لحظه، آنجا فراتر از یک فضایِ معمولی بود. نورِ خورشید که از میانِ شاخ و برگهایِ انبوهِ درختانِ کوهستان عبور میکرد، به شکلی جادویی به زمین میتابید و ذراتِ ریزِ غبار و بخارِ برخاسته از آتش را در هوا به رقص درمیآورد. رنگهایِ سبزِ تیره و طلاییِ جنگل با تضادِ نور و سایه، فضایی شبیه به یک تابلویِ نقاشیِ زنده ایجاد کرده بود؛ منظرهای چنان باوقار و آرام که هر عکاسی را وسوسه میکرد تا تمامِ جادویِ آن لحظه را در قالبِ یک قابِ ثابت زندانی کند.
بکی و آنیا که هر کدام ماهیای در دست داشتند و سعی در کباب کردنِ آنها میکردند، در حالی که دامیان مشغولِ تنظیمِ حرارتِ آتش بود تا به دمایِ مناسب برسد، با صدایِ ناگهانیِ دیانا مجبور شدند سرشان را بالا بیاورند. آنها با تعجب به دختری که آنها را صدا زده بود، خیره شدند.
بکی با تعجب پرسید: «چی شده دیانا چان؟»
دیانا با چشمکی شیطنتآمیز پاسخ داد: «یک منظرهیِ خیلی خوشگل پیدا کردم و گفتم حتماً باید ازش عکس بگیرم!»
بکی که از توجهِ ناگهانی او احساسِ خجالت میکرد، کمی سرخ شد. دیانا با خندهای از سرِ شیطنت گفت: «میتونم ازتون عکس بگیرم؟»
دامیان که بلافاصله میخواست این پیشنهاد را رد کند، دهان باز کرد، اما قبل از اینکه کلمهای از گلویش خارج شود، بکی با قاطعیت مانع شد و گفت: «البته که میتونی!»
دامیان با اخمی از رویِ کلافگی گفت: «هی! من اصلاً نمیخوام عکس بگیرم!»
بکی سرش را با بیتفاوتی از او برگرداند، دستبهسینه ایستاد، چشمهایش را با ناامیدی بست و آهی کشید: «اگه نمیخوای، فقط از اینجا برو!»
دامیان با بیخیالیِ ساختگی، در حالی که سعی میکرد بیتوجهیاش را پنهان کند، زیرِ لب گفت: «تو... اصلاً هر کاری میخوای بکن!»
دیانا که از این پیروزیِ کوچک و درگیریِ جالبِ آنها خوشحال شده بود، رو به آنیا کرد: «آلما چان...؟»
آنیا که در میانهیِ تماشایِ این دعوایِ بامزه و بیسر و صدا، ریزریز میخندید و یادِ خاطراتِ قدیمی و رفتارهایِ مشابهِ خود و دامیان میافتاد، با صدایِ دیانا از فکر و خیال بیرون آمد. او با لبخندی که هنوز از خنده در چشمهایش میدرخشید، گفت: «اوه، بله... منم موافقم.»
دیانا با شادیِ تمام گفت: «عالیه!»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۱۷.۹k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط