🍷 Red Wine
🍷 Red Wine
پارت ۲۵ — نامه
رینا چند بار جملهی روی کاغذ را خواند.
«اگر جونگکوک کنارته، یعنی وقتشه حقیقت رو بدونی.»
دستهایش میلرزید.
صدای شلیکها از بیرون هنوز شنیده میشد، اما ذهن رینا فقط روی همان یک جمله قفل شده بود.
کاغذ را برگرداند.
پشت آن نوشتهای نبود.
— یعنی چی...؟
هانول که کنار پنجره ایستاده بود، گفت:
— احتمالاً پدرت میدونسته یه روز این نامه به دستت میرسه.
رینا با عجله پرسید:
— پس چرا اسم جونگکوک رو آورده؟
هانول جواب نداد.
همان لحظه در باز شد.
جونگکوک وارد شد.
رینا فوراً سمتش رفت.
— جونگکوک!
جونگکوک با دیدن چهرهی نگرانش گفت:
— خوبی؟
رینا نامه را جلو گرفت.
— اینو پیدا کردم.
جونگکوک نامه را گرفت و خواند.
چهرهاش برای چند لحظه کاملاً بیحالت شد.
رینا آرام پرسید:
— تو از این نامه خبر داشتی؟
جونگکوک سرش را بالا آورد.
— نه.
— مطمئنی؟
— آره.
رینا چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد گفت:
— پس چرا پدرم نوشته «اگر جونگکوک کنارته»؟
جونگکوک آهسته گفت:
— چون پدرت به من اعتماد داشت.
رینا با تعجب گفت:
— حتی بیشتر از بقیه؟
جونگکوک سکوت کرد.
هانول جواب داد:
— خیلی بیشتر.
رینا به سمت هانول برگشت.
— یعنی چی؟
هانول نفس عمیقی کشید.
— پدرت قبل از اون شب، جونگکوک رو برای محافظت از تو انتخاب کرده بود.
رینا به جونگکوک نگاه کرد.
— از همون موقع؟
— آره.
— حتی قبل از اینکه خودم بدونم؟
جونگکوک آرام گفت:
— آره.
رینا لبخند تلخی زد.
— پس تمام این مدت... تو مراقب من بودی؟
جونگکوک جواب نداد.
رینا آهسته گفت:
— چرا؟
جونگکوک چند لحظه به چشمانش خیره ماند.
— چون به پدرت قول داده بودم.
رینا پرسید:
— فقط به خاطر قول؟
جونگکوک سکوت کرد.
این بار هانول هم چیزی نگفت.
رینا متوجه شد جواب واقعی سؤالش چیزی نیست که جونگکوک بتواند به زبان بیاورد.
ناگهان صدای شکستن شیشه از طبقهی پایین آمد.
جونگکوک فوراً جلو آمد.
— پشت سر من.
رینا گفت:
— دوباره اومدن؟
— آره.
هانول اسلحهاش را برداشت.
— باید از راه پشتی بریم.
جونگکوک دست رینا را گرفت.
— بیا.
رینا در حالی که همراهش میدوید، آرام گفت:
— جونگکوک...
— چی؟
— اون سؤالم هنوز جواب نداره.
جونگکوک لحظهای مکث کرد.
— کدوم سؤال؟
رینا لبخند کوچکی زد.
— اینکه اگه فقط به خاطر قول پدرم مراقبم بودی... چرا هنوزم کنارمی؟
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
— شاید چون بعضی قولها بعد از انجام شدن، تبدیل به انتخاب میشن.
رینا چیزی نگفت.
اما لبخند کوچکی روی لبش نشست.
آن دو از در پشتی خارج شدند.
و درست همان لحظه، مردی از داخل عمارت وارد اتاق شد.
چشمش روی جعبهی چوبی افتاد.
آن را برداشت و زیر لب گفت:
— بالاخره پیداش شد...
روی دستش همان علامت کوچکی بود که روی گردنبند رینا حک شده بود.
پارت ۲۵ — نامه
رینا چند بار جملهی روی کاغذ را خواند.
«اگر جونگکوک کنارته، یعنی وقتشه حقیقت رو بدونی.»
دستهایش میلرزید.
صدای شلیکها از بیرون هنوز شنیده میشد، اما ذهن رینا فقط روی همان یک جمله قفل شده بود.
کاغذ را برگرداند.
پشت آن نوشتهای نبود.
— یعنی چی...؟
هانول که کنار پنجره ایستاده بود، گفت:
— احتمالاً پدرت میدونسته یه روز این نامه به دستت میرسه.
رینا با عجله پرسید:
— پس چرا اسم جونگکوک رو آورده؟
هانول جواب نداد.
همان لحظه در باز شد.
جونگکوک وارد شد.
رینا فوراً سمتش رفت.
— جونگکوک!
جونگکوک با دیدن چهرهی نگرانش گفت:
— خوبی؟
رینا نامه را جلو گرفت.
— اینو پیدا کردم.
جونگکوک نامه را گرفت و خواند.
چهرهاش برای چند لحظه کاملاً بیحالت شد.
رینا آرام پرسید:
— تو از این نامه خبر داشتی؟
جونگکوک سرش را بالا آورد.
— نه.
— مطمئنی؟
— آره.
رینا چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد گفت:
— پس چرا پدرم نوشته «اگر جونگکوک کنارته»؟
جونگکوک آهسته گفت:
— چون پدرت به من اعتماد داشت.
رینا با تعجب گفت:
— حتی بیشتر از بقیه؟
جونگکوک سکوت کرد.
هانول جواب داد:
— خیلی بیشتر.
رینا به سمت هانول برگشت.
— یعنی چی؟
هانول نفس عمیقی کشید.
— پدرت قبل از اون شب، جونگکوک رو برای محافظت از تو انتخاب کرده بود.
رینا به جونگکوک نگاه کرد.
— از همون موقع؟
— آره.
— حتی قبل از اینکه خودم بدونم؟
جونگکوک آرام گفت:
— آره.
رینا لبخند تلخی زد.
— پس تمام این مدت... تو مراقب من بودی؟
جونگکوک جواب نداد.
رینا آهسته گفت:
— چرا؟
جونگکوک چند لحظه به چشمانش خیره ماند.
— چون به پدرت قول داده بودم.
رینا پرسید:
— فقط به خاطر قول؟
جونگکوک سکوت کرد.
این بار هانول هم چیزی نگفت.
رینا متوجه شد جواب واقعی سؤالش چیزی نیست که جونگکوک بتواند به زبان بیاورد.
ناگهان صدای شکستن شیشه از طبقهی پایین آمد.
جونگکوک فوراً جلو آمد.
— پشت سر من.
رینا گفت:
— دوباره اومدن؟
— آره.
هانول اسلحهاش را برداشت.
— باید از راه پشتی بریم.
جونگکوک دست رینا را گرفت.
— بیا.
رینا در حالی که همراهش میدوید، آرام گفت:
— جونگکوک...
— چی؟
— اون سؤالم هنوز جواب نداره.
جونگکوک لحظهای مکث کرد.
— کدوم سؤال؟
رینا لبخند کوچکی زد.
— اینکه اگه فقط به خاطر قول پدرم مراقبم بودی... چرا هنوزم کنارمی؟
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
— شاید چون بعضی قولها بعد از انجام شدن، تبدیل به انتخاب میشن.
رینا چیزی نگفت.
اما لبخند کوچکی روی لبش نشست.
آن دو از در پشتی خارج شدند.
و درست همان لحظه، مردی از داخل عمارت وارد اتاق شد.
چشمش روی جعبهی چوبی افتاد.
آن را برداشت و زیر لب گفت:
— بالاخره پیداش شد...
روی دستش همان علامت کوچکی بود که روی گردنبند رینا حک شده بود.
- ۹۸۵
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط