اعتماد پارت|۱۵۵|
(عکس اسلاید دوم مربوط به جونگ کوک تو این پارت هست)
۱۵۵
جونگ کوک
بعد از رفتن جانگشین بازم رفتم سمت گوشی
انگشتام رفتن رو صفحه تا چیزی براش بنویسم..اما سریع نظرم عوض شد.
از کی تاحالا اینقدر سست عنصر شده بودم؟
نباید اینقدر پیام میدادم تا اونم حس بدی بگیره.
نفس عمیقی کشیدمو خودمو رو صندلی انداختم
–فقط بیست روز
آروم زیره لب زمزمه کردمو لبخنده محوی زدم.
ا/ت
–شام آمادستتت
صدای لیان باعث شد دوتایی از پله های بدویم پایین
–هی هی یواش میوفتین
پشت میز چوبی جا گرفتیم
–واو این همه مواد غذایی رو از کجا آوردی؟!
همونطور که برنج رو تو دهنم میزاشتم پرسیدم
–جانگشین همه چیزو اوکی کرده بود،آه دلم براش تنگ شد
نیشخندی زدم
–ببند نیشتو
نگاهم همش رو گوشیم میچرخید
–به من میخنده،خودش منتظره اون دیوه بداخلاق پیام بده
–با..با لیان مو..موافقم
زدم به بازوی جیسان و خندیدم
–باید طرف داداشت باشی تو
بی اهمیت شونهای بالا انداخت
–من تو..تو تیم لیانم
دوتایی به حرفش خندیدیم
–بزن قدش
دستاشونو به هم کوبیدن
–بعده شام بریم یه دوری بزنیم؟
–آره از دقیقه..به..به دقیقمون استفاده کنیم
منم با دهن پر تند تند سرمو تکون دادمو تایید کردم
ظرفا رو جمع کردیم و با پوشیدن لباسای گرم از خونه خارج شدیم..
همه چیز بیش از حد آروم بود..
اونقدر آروم که انگار زمان توی این دهکده کندتر حرکت میکرد!
جونگ کوک
صندلیو رو زمین کشیدم و دقیقا روبهروی مرده دست و پا بستهی روبهرو گذاشتم
آروم نشستم و آرنجامو روی زانو هام تکیه دادم و بدون اینکه پلک بزنم توی چشماش خیره شدم
–خب،میشنوم
فقط صدای نفسهای بریدهی مرد توی انبار میپیچید.
–من..من چیزی نمیدونم
لبخند خیلی کمرنگی گوشهی لبم نشست
–اشتباه اولت همین بود..فکر کردی من سوال میپرسم چون جوابش رو نمیدونم
از جام بلند شدم،قدمام آروم و حساب شده بود
کنارش ایستادم و سرش رو با دو انگشت بالا گرفتم تا مجبور بشه نگام کنه
–اسم کسی که سفارش کرده زیر آب منو بزنی!
مرد با ترس سرش رو تکون داد
–قسم میخورم..
حرفش نیمه کاره موند،مشت محکمی روی صورتش فرود اومد و صندلی همراهش روی زمین افتاد
نالهی خفهای کرد،دستامو توی جیبم گذاشتم و چند قدم دور شدم
–من بوی دوروغ رو از چند صد متری میفهمم
چند ثانیه گذشت.
–آخرین فرصتته وگرنه!
میلهی داغ رو از روی آتیش برداشتمو بالا بردم
بعد با صدایی لرزون شروع کرد اسم ها رو گفتن
تمام مدت بی هیچ واکنشی گوش دادم
وقتی حرفاش تموم شد،سکوت دوباره انبار رو پر کرد
–من..همه چیزو گفتم
نفسمو آروم بیرون دادم
–آره..همه چیزو گفتی
چشماش برای لحظهای برق زد
–پس..ولم میکنی؟
لبخندم این بار واضحتر شد!
میله رو روی زمین کشیدمو بهش تکیه دادم
–گفتی ولی دوروغ گفتی
رنگ از صورتش پرید،لباش میلرزید،اما صدایی از گلوش بیرون نمیومد
چند قدم آروم دورش چرخیدم،بوی ترس و استرسش بیشتر تحریکم میکرد که کارشو تموم کنم!
–میدونی مشکل آدمایی مثل تو چیه؟
مکث کوتاهی کردم
–فکر میکنن ترسیدن مجازاتشون رو سبکتر میکنه
ساعته دوره مچم رو نگاه کردم و آهسته نفسی بیرون دادم.
–فرصتت تموم شد
————-
دستمالو برداشتمو لکه های قرمزه رو صورتم رو پاک کرد،گرچه با نبود ا/ت با خیال راحت میتونستم برگردم عمارت و تمیزشون کنم،اما طبق عادت این مدت ترجیح دادم همینجا تمیزشون کنم.
ا/ت
تقریبا پنج روز گذشته بود از اومدنمون و خیلی داشت خوش میگذشت
جیسان و لیان رفته بودن دنبال مواد غذایی و خوراکیا و من مسئولیت مرتب کردن خونه رو به عهده داشتم..
بعد از اتمام کارام،با خوشحالی گوشیو برداشتم با هدف اینکه تماس تصویری بگیرم با جونگکوک
البته مطمئن نبودم جواب میده یا نه اما شانسمو امتحان میکردم..
زنگ زدمو منتظر به دیوار تکیه دادم بعده ثانیهای جواب داد
بعد از دیدن چهرش اینقدر حس خوبی گرفتم که لبخنده بزرگی زدم
۱۵۵
جونگ کوک
بعد از رفتن جانگشین بازم رفتم سمت گوشی
انگشتام رفتن رو صفحه تا چیزی براش بنویسم..اما سریع نظرم عوض شد.
از کی تاحالا اینقدر سست عنصر شده بودم؟
نباید اینقدر پیام میدادم تا اونم حس بدی بگیره.
نفس عمیقی کشیدمو خودمو رو صندلی انداختم
–فقط بیست روز
آروم زیره لب زمزمه کردمو لبخنده محوی زدم.
ا/ت
–شام آمادستتت
صدای لیان باعث شد دوتایی از پله های بدویم پایین
–هی هی یواش میوفتین
پشت میز چوبی جا گرفتیم
–واو این همه مواد غذایی رو از کجا آوردی؟!
همونطور که برنج رو تو دهنم میزاشتم پرسیدم
–جانگشین همه چیزو اوکی کرده بود،آه دلم براش تنگ شد
نیشخندی زدم
–ببند نیشتو
نگاهم همش رو گوشیم میچرخید
–به من میخنده،خودش منتظره اون دیوه بداخلاق پیام بده
–با..با لیان مو..موافقم
زدم به بازوی جیسان و خندیدم
–باید طرف داداشت باشی تو
بی اهمیت شونهای بالا انداخت
–من تو..تو تیم لیانم
دوتایی به حرفش خندیدیم
–بزن قدش
دستاشونو به هم کوبیدن
–بعده شام بریم یه دوری بزنیم؟
–آره از دقیقه..به..به دقیقمون استفاده کنیم
منم با دهن پر تند تند سرمو تکون دادمو تایید کردم
ظرفا رو جمع کردیم و با پوشیدن لباسای گرم از خونه خارج شدیم..
همه چیز بیش از حد آروم بود..
اونقدر آروم که انگار زمان توی این دهکده کندتر حرکت میکرد!
جونگ کوک
صندلیو رو زمین کشیدم و دقیقا روبهروی مرده دست و پا بستهی روبهرو گذاشتم
آروم نشستم و آرنجامو روی زانو هام تکیه دادم و بدون اینکه پلک بزنم توی چشماش خیره شدم
–خب،میشنوم
فقط صدای نفسهای بریدهی مرد توی انبار میپیچید.
–من..من چیزی نمیدونم
لبخند خیلی کمرنگی گوشهی لبم نشست
–اشتباه اولت همین بود..فکر کردی من سوال میپرسم چون جوابش رو نمیدونم
از جام بلند شدم،قدمام آروم و حساب شده بود
کنارش ایستادم و سرش رو با دو انگشت بالا گرفتم تا مجبور بشه نگام کنه
–اسم کسی که سفارش کرده زیر آب منو بزنی!
مرد با ترس سرش رو تکون داد
–قسم میخورم..
حرفش نیمه کاره موند،مشت محکمی روی صورتش فرود اومد و صندلی همراهش روی زمین افتاد
نالهی خفهای کرد،دستامو توی جیبم گذاشتم و چند قدم دور شدم
–من بوی دوروغ رو از چند صد متری میفهمم
چند ثانیه گذشت.
–آخرین فرصتته وگرنه!
میلهی داغ رو از روی آتیش برداشتمو بالا بردم
بعد با صدایی لرزون شروع کرد اسم ها رو گفتن
تمام مدت بی هیچ واکنشی گوش دادم
وقتی حرفاش تموم شد،سکوت دوباره انبار رو پر کرد
–من..همه چیزو گفتم
نفسمو آروم بیرون دادم
–آره..همه چیزو گفتی
چشماش برای لحظهای برق زد
–پس..ولم میکنی؟
لبخندم این بار واضحتر شد!
میله رو روی زمین کشیدمو بهش تکیه دادم
–گفتی ولی دوروغ گفتی
رنگ از صورتش پرید،لباش میلرزید،اما صدایی از گلوش بیرون نمیومد
چند قدم آروم دورش چرخیدم،بوی ترس و استرسش بیشتر تحریکم میکرد که کارشو تموم کنم!
–میدونی مشکل آدمایی مثل تو چیه؟
مکث کوتاهی کردم
–فکر میکنن ترسیدن مجازاتشون رو سبکتر میکنه
ساعته دوره مچم رو نگاه کردم و آهسته نفسی بیرون دادم.
–فرصتت تموم شد
————-
دستمالو برداشتمو لکه های قرمزه رو صورتم رو پاک کرد،گرچه با نبود ا/ت با خیال راحت میتونستم برگردم عمارت و تمیزشون کنم،اما طبق عادت این مدت ترجیح دادم همینجا تمیزشون کنم.
ا/ت
تقریبا پنج روز گذشته بود از اومدنمون و خیلی داشت خوش میگذشت
جیسان و لیان رفته بودن دنبال مواد غذایی و خوراکیا و من مسئولیت مرتب کردن خونه رو به عهده داشتم..
بعد از اتمام کارام،با خوشحالی گوشیو برداشتم با هدف اینکه تماس تصویری بگیرم با جونگکوک
البته مطمئن نبودم جواب میده یا نه اما شانسمو امتحان میکردم..
زنگ زدمو منتظر به دیوار تکیه دادم بعده ثانیهای جواب داد
بعد از دیدن چهرش اینقدر حس خوبی گرفتم که لبخنده بزرگی زدم
- ۱۲.۲k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط