من ...

من ...
روز خویش را ...
با آفتاب ِ روی تو ...
کز مشرق ِ خیال دمیده است ،
آغاز می کنم !!
من
با تو می نویسم و می خوانم ؛
من
با تو راه می روم و حرف می زنم ؛
وز شوق ِ این محال
که دستم به دست توست ،
من
جای راه رفتن ...
پرواز می کنم !!

(فریدون مشیری)
دیدگاه ها (۲)

‏من...روز خویش را..با آفتابِ رویِ توکز مشرقِ خیال دمیده است ...

💖🎋... گاهی میانِ خلوتِ جمع،یا در انزوای خویش،موسیقیِ نگاهِ ت...

از تو سکوت مانده و از من، صدای توچیزی بگو که من بنویسم به جا...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑧هزاران رویا کشته می‌شوند تا بفه...

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆       ۲۰ پارتچند دقیقه گذشت.....

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و... p29 ویو ا.تنور آفتاب ا...

وقتی برای چهارشنبه سوری میاریشون ایران

پارت: 28 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آدم‌ها همیشه یه الگوی رفت...

پارت ۵ 🎀ویو آلیاصبح، چون عادت داشتم ساعت پنج بیدار بشم، چشم‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط